۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

باز هم استراتژي كامنت ها

پارسال پاييز كه شروع كردم به نوشتن در مورد محيط زيست يك يادداشت گذاشتم با عنوان استراتژي كامنت ها. همان يادداشت باعث شد كامنت نامربوطي در پي يادداشت هاي من درمورد محيط زيست با برچسب causeنيايد. درنتيجه، در مدتي كوتاه و بي آن كه انرژي و وقت بي جهت از من به هدر رود آن مقدار تاثيرگذاري كه از يك وبلاگ غير حرفه اي مي توان انتظار داشت حاصل شد ومن از اين بابت بسيار خوشنودم. در آينده باز هم در تبليغ كودك خواهم نوشت اما مي خواهم استراتژي كامنت ها را كه در اين يادداشت براي بحث محيط زيست نوشته بودم دوباره يادآوري و اعمال كنم. از انتشار كامنت هاي سياست زده هم معذورم. يكي به علت خطرهايي كه متوجه صاحب اين وبلاگ مي كند و ديگر به خاطر اين كه از صميم قلب معتقدم سياست زدگي دواي درد ما نيست. نه دواي درد معضلات اجتماعي و نه دواي درد مشكلات جامعه ي دانشگاهي (در واقع خود يكي از دردهاست.) اگر شما با من در اين مورد موافق نيستيد خودتان وبلاگ بزنيد و خودتان هزينه بدهيد چرا انتظار داريد من هزينه ي «آزادي» و«آزادگي شما» را بدهم.

گل هاي سرد

ديشب ساعت 12 به خانه باز مي گشتيم. هوا سرد بود و خيابان ها ي تهران به نسبت شب هاي ديگر خلوت. اما كودكان گل فروش در چهارراه فرمانيه و كامرانيه هنوز به انتظارمشتري بودند.دو دسته نرگس خريدم. شيشه ي ماشين را سريع بستيم كه گرما بيرون نرود. گلها را لمس كردم و ديدم سرد سرد است. به ياد آوردم كه پسرك دست فروش دستكشي هم به دست نداشت. جثه لاغر اندام كودك در ذهنم مجسم شد و لعنتي از ته دل به باعث و بانيان اين وضعيت فرستادم. اما لعنت فرستادن كه دردي را دوا نمي كند! خريدن همه ي گل هاي پسرك هم او را تنها يك شب نجات مي دهد و بس.
من اقتصاد دان و... نيستم كه راه حل اساسي تر بيانديشم. حتي اگر اقتصاددان بودم اختياري به من نمي دادند. كار اساسي تر كه از دست من بر مي آيد همان حمايت مالي از بنياد كودك و تبليغ براي آن است.سايت ايران و ديگر نقاط جهان، سايت مخصوص اروپا، سايت آمريكا.چرا معتقدم اين كار اساسي تر است؟! براي اين كه بنياد كودك كودكاني را براي حمايت انتخاب مي كند كه پتانسيل آن را دارند كه بعد از آموزش نه تنها خود را از ورطه ي فقر بيرون بكشند بلكه شرايطي به وجود آورند كه دور وبري هايشان هم چنين كنند. صفحه ي 17 نشريه ي همياران را ملاحظه كنيد.

آخ عجب سرماست امشب اي ننه.

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

جملات قصار مكمل هم

"If you're not a liberal at twenty you have no heart, if you're not a conservative at forty you have no brain." - Winston Churchill.
سعدي: " دشمن دانا بلندت مي كند//بر زمين مي زندنت نادان دوست"
سعدي در جاي ديگر: "دشمن دانا كه غم جان بود//بهتر از آن دست كه نادان بود."
نتيجه گيري منجوق: بترسيد از اين پيرمرد هايي كه «خيلي باحالند»!
پي نوشت: نقل قول از چرچيل به معناي علاقه ي من به ان شخص نيست. همان طوري كه قبلا اشاره كرده بودم هيچ علاقه اي به اين شخص ندارم. اما معتقدم براي باز شدن افق هاي ديدمان بايد حرف همه را بشنويم و بعد با نيروي تعقل درست و نادرست را تشخيص دهيم.در هر صورت اين سايت ادعا مي كند كه اصلا اين جمله ي قصار از چرچيل نيست.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

Dolma-tes

داشتم فكر مي كردم اين دُلما-تس كه در كامنت هاي اين يادداشت به داستان آن اشاره كردم، عجب خوراكيه براي بلوتوث قهوه ي تلخ!

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

دانشجوي دكتري براي سال آينده

هم من (ياسمن فرزان)و هم شاهين (محمد مهدي شيخ جباري) قصد داريم سال آينده دانشجوي دكتري بپذيريم. براي اطلاعات بيشتر به اين سايت مراجعه كنيد. همان طوري كه مي دانيد آزمون سراسري دوره ي دكتري جديد هست و فعلا جزئيات و ظرايف آن مشخص نيست. من هم اطلاع بيشتري از شما ندارم. اگر اطلاعي به دستم رسيد كه براي شما مفيد مي تواند باشد به تدريج اعلام خواهم كرد. همان گونه كه تا به حال از عملكرد من و شاهين و نوشته هاي من در اين وبلاگ دريافته ايد، در ارتباط با دانشجومن و شاهين يك استراتژي مشخص را دنبال كرده ايم و-تا حد توان خود- خواهيم كرد: ايجاد يك محيط صرفا آموزشي و پژوهشي به دور از دغدغه هاي ديگر و پرهيز از وارد كردن دانشجو در كشاكش هايي كه ربطي به او ندارد! در حد توان علمي خود سعي مي كنيم بهترين آموزش را براي دانشجو فراهم كنيم و انتظار داريم دانشجو تمام وقت به كار آموزشي و پژوهشي خود تحت نظر و راهنمايي استاد راهنمايش بپردازد.
بايد تاكيد كنم من و شاهين در پژوهشكده فيزيك هستيم. پژوهشگاه دانش هاي بنيادي علاوه بر پژوهشكده ي فيزيك، "پژوهشكده ي ذرات" هم دارد كه كاملا مستقل از پژوهشكده ي فيزيك است. من و شاهين در پژوهشكده ذرات هيچ گونه نقش و مسئوليتي نداريم. اگر مي خواهيد با من ويا شاهين كار كنيد دقت نماييد كه پژوهشكده ي فيزيك را انتخاب كنيد نه پژوهشكده هاي ديگر را.

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

قاووت و نوقا





خوراكي جالب كرمان كه در يادداشت قبلي به آن اشاره كردم يك نوع پودر است كه به آن قاووت مي گويند. قاووت در طعم هاي مختلف( پسته اي، نارگيلي، كنجدي و...) تهيه مي شود. مادرهاي كرماني ورفسنجاني براي بچه هاي دانشجويشان از اين خوراكي ها درست مي گيرند تا قوت بگيرند. در محاوره قاووت را قوّتو هم مي نامند. چند بسته قاووت تهيه كرديم و سوغاتي آورديم. باباي شاهين گفت از اين ها در اردبيل هم درست مي كنند. ( پدر ومادر شاهين اردبيلي هستند اما خود او در كرج بزرگ شده.)
شاهين مي گفت قاووت بايد كلمه ي تركي باشد (مثل خيلي ديگر از واژه ها در آنها "ق" هست.)
لغت نامه ي دهخدا را نگاه كردم و ديدم دهخدا هم تاييد مي كند كه قاووت كلمه ي تركي است. اما من تا به حال قاووت نخورده بودم. خوراكي خيلي باحال و خوشمزه اي است.
تا یادم نرفته بگویم که نوقاي تبريز را در ايتاليا هم تهيه مي كنند. انگلیسی آن Nougatاست. در ویکی پدیای انگلیسی در بحث انواع نوقا در کشورهای مختلف دنیا به نوقای تبریز با عبارات زیر اشاره شده:
A special kind of Gaz is referred to as Nogha
in Persian derived from the word Nougat and made mainly in the Turkish regions of Iran. Nogha is almost exclusively made with walnuts instead of pistachios and almonds which are usual for other types of Gaz. The making of Nogha is very much the same as any other Gaz. The difference is that Nogha is usually spread between two very thin layers of wafers and cut into 10x5x5cm sections which are larger than ordinary Gaz cubes
دستشان درد نکته که به نوقای ما هم اشاره کرده اند اما اگر من جای قناد های تبریز بودم نهضت تصحیح ویکی پدیای انگلیسی راه می انداختم ! اگر قول نداده بودم يك فصل از يك كتاب براي انتشاراتي Novaتا آخر ژانويه بنويسم خودم آستين بالا مي زدم.

(دو عكس پاييني از مقبره ي شاه نعمت الله ولي در ماهان است.)
پي نوشت
يك دسري هست به نام پاولوا كه استراليايي ها و نيوزلندي ها سرش دعوا دارند. اين مي گه ما اختراعش كرديم اون مي گه ما.

اين چيزها به جاي خودش مهمه. بيشتر براي جذب توريست. جذب توريست يعني اقتصاد بهتر و بيكاري كمتر.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

ماللكرمان
















جمعه ساعت 8 صبح به فرودگاه كرمان رسيديم. زهرا و نسيم و دو نفر از اساتيدشان زحمت كشيده بودند و به فرودگاه آمده بودند. از آنجا رفتيم براي بازديد بافت قديمي شهر و بازار كرمان كه مجتمعي است بزرگ و قديمي با جلوه هاي زيبايي از معماري از دوره هاي مختلف. شبيه ميدان نقش جهان اصفهان، كرمان هم يك ميدان مستطيل شكل دارد كه به دستور گنجعلي خان حاكم كرمان در زمان صفويه ساخته شده. حمام معروف گنجعلي خان در يكي ازاضلاع همين ميدان است. دريكي از گوشه هاي ميدان مسجد كوچك اما بسيار زيبايي است. مسجد گويا اختصاصي بوده: مختص خانواده ي حاكم محلي!
درنتيجه بخش زنانه ومردانه ي جداگانه نداشت. البته يك بالكن داشت كه همه مون (چه خانم و چه آقا) با هم رفتيم و ديديم.مسجد اختصاصي باز بود اما در مسجد جامع و ساير مسجد هايي كه رفتيم بسته بودند -مثل خيلي جاهاي ديگه ي ايران!
از كرمان به ماهان رفتيم. ماهان شهر كوچكي در نزديكي كرمان است كه آرامگاه شاه نعمت الله ولي در آن واقع است. منظور حافظ از «آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند» همان شاه نعمت الله ولي شاعر و عارف قرن 8 و 9 و قطب دراويش نعمت اللهي است. برعكس مساجد در آرامگاه شاه نعمت الله ولي باز بود. به ياد اين رباعي افتادم
شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند /گرد در و بام دوست پرواز كنند/ هر جا كه درى بود به شب بربندند/ الا در عاشقان كه شب باز كنند
اين رباعي از ابوسعيد ابي الخير شاعروعارف قرن چهارم و معاصر ابن سيناست.
وقتي وارد كرمان شديم نسيم يك شعر يادمان داد:
کرمان دل عالم است و ما اهل دليم.
اما بر سر در آرامگاه شاه نعمت الله ولي اين گونه نوشته بودند:
هرچند که از روی کریمان خجلیم
شک نیست که پرورده این آب و گلیم
در روی زمین نیست چو ماهان جائی
ماهان دل عالم است و ما اهل دلیم
بنا به ويكي پديا شعر از خود شاه نعمت الله است. به هر حال اگر كرمان را "استان كرمان" تفسير كنيم هم شامل كرمان و هم ماهان و هم رفسنجان مي شود و مشكل هم حل مي شود! فضاي درون آرامگاه خيلي صميمي و مردمي بود. گويي زوار و گردشگران فضا را از آن خود مي دانستند. در اتاقي كه ضريح در آن واقع بود تمثال شاه نعمت الله ولي را بر ديوار زده اند. همان طوري كه نسيم توضيح داد- نقاش ترفندي به کار بسته كه در هر گوشه از اتاق كه مي ايستيد اين گونه تصور مي كنيد كه شاه نعمت الله شما را مي نگرد.
دو اتاق تابلو هم بر كنار در ورودي زده اند كه ظاهرا خيلي معمولي اند اما شاهين كشف كرد كه از زواياي مختلف كه نگاه مي كنيد تصاويرمختلفي را مي بينيد. در محوطه ي آرامگاه شاه نعمت الله ولي يك كتابفروشي است. در اونجا اتفاقي سي-دي فيلم «اين خانه سياه است » به كارگرداني فروغ فرخزاد را يافتم. اصلا فكر نمي كردم نسخه ي اين فيلم در بازار موجود باشد. سي-دي راخريدم اما فكر نمي كنم با روحيه اي كه من دارم هيچ وقت بتوانم اين فيلم را تماشا كنم.
باغ معروف و تاريخي شاهزاده در نزديكي ماهان واقع است. از آن هم ديدن كرديم- جاي شما خالي.
از هرچه كه بگذري سخن غذا و خوراكي خوش تر است! ناهار را در رستوراني سنتي در منطقه اي نزديك باغ شاهزاده به نام تيگران خورديم. كباب هاي مخصوص به خود داشت به نام كباب عروس وكباب كاردزده. فرم سيخ هاي كباب و نحوه سرو كردن آن مخصوص به خود رستوران است. اگر به كرمان رفتيد برنامه تان را چنان بچينيد كه در اين رستوران ناهار بخوريد. علاوه بر غذا فضاي آن هم دوست داشتني است. شيريني هاي سنتي كرمان، كلمپه، كه معروف هستند و نیاز به معرفی ندارند. اگر كرمان رفتيد از اين شيريني ها غافل نشويد. كرماني ها يك خوراكي خيلي با حال ديگه هم دارند كه در يادداشت بعدي قصه اش را مي نويسم.






بيست سئوالي: پيدا كنيد نام اين خوراكي چيست. فقط غير كرماني ها وغير رفسنجاني ها جواب بدهند.






۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

از استادان دانشگاه ولي عصر رفسنجان بياموزيم

ايده ي سفر به كرمان و سخنراني در دانشگاه ولي عصر رفسنجان از كامنت هاي اين يادداشت و بحث ايرج حسابي شروع شد. خلاصه زهرا جان يك تعارفي كرد و من هم فوري از فرصت استفاده كردم! زهرا جان از طرف دانشگاهشان ترتيب همه ي هماهنگي ها را داد. هيات علمي گروه فيزيك دانشگاه رفسنجان اغلب جوان هستند و رابطه ي خيلي صميمي با دانشجو ها دارند.
هم مسئوليت به عهده ي دانشجويان مي گذارند و هم متناسب با آن مسئوليت اختيارات به آنها مي دهند.
قبلا در يادداشتم با عنوان "دكتر مجتهدي و مقلدانش و خاطرات پدرم" گفتم وقتي بنا به تقليد با شد نسل به نسل رفتارها رو به زوال مي روند. تقليد جنبه هاي مثبت شخصيت بزرگان سخت است اما پيروي از عادات ناپسندشان آسان. درنتيجه وقتي يك آدم كوچك از بزرگي تقليد مي كند سطحي نازل تر حاصل مي شود.
بد نيست هر از گاهي به دانشگاه هايي مانند دانشگاه نسبتا تازه تاسيس رفسنجان سفر كنيم و از آنها بياموزيم. يا بهتر است بگويم با مشاهده ي آنان عيب هاي خود را ببينيم. در اين گونه دانشگاه ها رفتار استادان از روي تقليد نيست. خودشان با همت و ابتكار خود متناسب با نيازها و امكانات و شرايط فرهنگ رفتاري خود را به وجود آورده اند. درنتيجه خيلي از ناهنجاري هاي رفتاري كه در دانشگاه هاي قديمي ايران هست در اين گونه دانشگاه هاي جديد التاسيس نيست.
خاطرات سفر را به زودي منتشر مي كنم
.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

سفر به ياد ماندني به رفسنجان و كرمان


جمعه و شنبه ي گذشته من و شاهين به دعوت عزيزي كه از خوانندگان منجوق هم هست به استان كرمان سفر كرديم. من تا به حال به كرمان نرفته بودم اما در تهران دوست كرماني الاصل زياد داشتم و تا حدودي با فرهنگ اصيل و غني آنها آشنا بودم. مهمان نوازي اهالي استان كرمان كه زبانزد است. اما در اين دو روز سفر ديديم كه هرچه كه درباره ي مهمان نوازي كرماني ها شنيده ايم باز هم حق مطلب را ادا نمي كند. آن قدر محبت كردند كه ما واقعا شرمنده شديم. روز اول كرمان و ماهان را گشتيم. روز دوم در دانشگاه ولي عصر رفسنجان بوديم. هم من و هم شاهين سمينار داديم. يك جلسه ي آزاد پرسش و پاسخ با دانشجو ها هم داشتيم. دوست داشتم وقتي برگشتم يك يادداشت خيلي شاد در مورد اين سفر به ياد ماندني بنويسم. اما تا برگشتم خبر بد بنياد كودك را شنيدم بعد هم چندين برابر شدن قيمت سوخت (و به دنبال آن ساير قيمت ها) و امروز هم خبر زلزله در ريگان واقع در استان كرمان. (نقشه استان كرمان را ملاحظه كنيد. ريگان نزديك سيستان و بلوچستان است.) چند روز بعد- ان شا الله اگر بلاي جديدي نازل نشود- يك يادداشت شاد در مورد خاطرات شيرين سفر مي گذارم با عكس هاي استان زيباي كرمان. اينجا مي خواهم بازهم از ميزبانان عزيزمان در كرمان و رفسنجان، زهرا ر.، نسيم و همچنين اساتيد محترم دانشگاه ولي عصر رفسنجان به خاطر مهمان نوازي گرمشان تشكر كنم.

شب یلدای سرد

این سی و چهارمین شب یلدایی است که من تجربه می کنم. تا جایی که به یاد دارم شب یلدا همواره برای من طرب انگیز بوده، چه وقتی که در تبریز بودم, چه در تهران، چه در خارج. کوچک که بودم نمایش های "هاشم آقا" (کمدین تلویزیون تبریز) ما را در شب یلدا سرگرم می کرد. حتی سختی سال های جنگ و کمبود ها ی ناشی از آن هم از شیرینی شب یلدا نمی کاست. تا همین پارسال من از آمدن شب یلدا مثل بچه ها ذوق زده می شدم این هم یادگار شب یلدای دو سال پیش که الان حسرتش را می خورم. امسال اما هیچ ذوقی از این که زمستانی سرد از راه می رسد در من نیست. به یاد این شعر شهریار می افتم:

زمستان پوستين افزود بر تن کدخدايان را

وليکن پوست خواهد کند ما يک‌لاقبايان را

وهمچنین یاد شعر معروف سید اشرف الدین گیلانی:
آخ عجب سرماست امشب ای ننه.

ای خدا! دو سال پیش در چه حال و هوایی بودم و حالا در چه حال و هوایی!!

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

توضیح رسمی بنیاد کودک

موسساتی که در آمریکا به نوعی با ایران در ارتباط هستند به خاطر تحریم ها باید هر از گاهی وکیل بگیرند و چانه بزنند تا بتوانند به فعالیت خود ادامه دهند. چند سال پیش که من در آمریکا بودم حتی برخی مجلات مهندسی هم به بهانه ی تحریم ها از چاپ مقاله های ایرانیان سرباز می زدند. آن موقع هلن کویین رئیس انجمن فیزیک آمریکا بود. او و چند نفر دیگر پشت پرده مذاکراتی کردند و بالا خره مشکل رفع شد. همان زمان ایرانیان مقیم آمریکا یک پتیشن تنظیم کرده بودند علیه این برخورد مجلات. آن موقع من جوان بودم و بی تجربه. جوگیر شدم و پتیشن را امضا کردم. با کمال افتخار رفتم به هلن گفتم چنین پتیشینی هست و من هم امضایش کردم. به نظر خودم کاری کرده بودم که دیگه نشانه ی نهایت مدنیت و آشنایی با ساز وکار یک جامعه ی مدرن بود!! هلن سری تکان داد و چیزی به این مضمون گفت خیلی متاسفم اما این کارها باعث می شه سر و کله ی ژورنالیست ها پیدا بشه, از کهی کوهی بسازند اذهان عمومی را الکی تحریک کنند و گرهی که می شد با دست باز کرد تبدیل به یک کلاف سر درگم کنند. جزئیات ماجرا خیلی یادم نیست.
الغرض! با توجه به این که بنیاد کودک در آمریکا به شعبه ی ایران پول می فرستد طبعا با این گونه مسایل حقوقی به خاطر تحریم ها رو به رو ست. گویا چند تا ژورنالیست به این خبر چرب و نرم پی برده اند و سر وصدا راه انداخته اند. این توضیح رسمی بنیاد کودک است. من در ایران زندگی می کنم و به حمایتم از بنیاد کودک ادامه خواهم داد. امااگر در آمریکا هم زندگی می کردم به خاطر گزارشی که بی-بی-سی فارسی نوشته، پشت کسانی که ترتیبی داده اند که چند هزار کودک با استعداد ایرانی و افغانی و اندونزیایی بتوانند بدون داشتن دغدغه ی مالی به تحصیل ادامه دهند خالی نمی کردم. اگر در آمریکا هم بودم، همچنان به حمایتم از بنیاد کودک ادامه می دادم. شاید هم با قوت و اراده ی بیشتر.
پي نوشت: نظر charity navigator
كه مرجعي است بسيار معتبر براي بررسي عملكرد موسسات خيريه اين چنين است.
پي نوشت دوم: پاسخ به پرسش ها ي احتمالي

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

ائلجان

درفيس بوك مطلبي دست به دست مي چرخد در مورد كودكي به نام ائلجان ميرزايف كه الان در بيمارستان كودكان در خيابان ششگلان تبريز بستري است. ائلجان به سرطان حاد خون مبتلاست. (اگر اشتباه نكنم به اين بيماري A.L.L مي گويند. البته دكترائلجان فقط گفت سرطان حاد خون.) در اين فيلم ائلجان و پزشك معالج او نشان داده مي شود. پزشك ابتدا تركي صحبت مي كند و بعد به فارسي. فيلم ناراحت كننده است. ديدن آن را به كساني كه در زندگي خود درد و غم بسيار دارند، توصيه نمي كنم. هزينه هاي جاري بيمار و خانواده اش را كه در ايران غريبند چند خيّر تبريزي متقبل شده اند اما ترخيص از بيمارستان هزينه اي مي خواهد كه فعلا فراهم نيست. اگر كمكي از دستتان بر مي آيد اي كاش دريغ نكنيد. براي اطلاع بيشتر مي توانيد با شماره ي 09355218061تماس بگيريد. هرچند بايد اعتراف كنم من شخصا ترجيح مي دهم به مددجويان با استعداد و سالم بنياد كودك كمك كنم تا پيشرفت درسي و شادابي روحي آنان به زندگي من نشاط دهد. مي دانم اين نوعي خودخواهي است. خوشبختانه وارسته تر از منجوق در اين جمع بسيارند كه اميدوارم از بين آنها كسي هم به ائلجان كمك كند.

بايد بگويم من نويسنده ي اين پيغام را نمي شناسم جز آن كه از قرار معلوم از جوانان كوي ولي عصر تبريز است. تصوير مدارك بيمار را هم در فيس بوك گذاشته اند. اگر تصميم گرفتيد كه كمك كنيد خودتان درباره ي اعتبار ودرستي پيغام تحقيق نماييد.اگر قصد كمك داريد اما وقت و حوصله ي تحقيق درباره ي اعتبار ابن پيام را نداريد بهتر است برويد سراغ مددجويان بنياد كودك.
ياد آور مي شوم كه درمورد بنياد كودك بررسي دقيقي از لحاظ اعتبار توسط نهاد هاي نظارتي بين المللي بر NGOها انجام مي گيرد. يكي از دلايلي كه من براي بنياد كودك با خيال آسوده تبليغ مي كنم اطمينان از همين نظارت سيستماتيك است. در ضمن بنياد كودك مددجوي بيمار و سرطاني هم دارد.براي كمك به بنياد كودك از آمريكا به اين سايت و ازايران و همچنين اروپا و ديگر جاهاي دنيا كه سيستم كرديت كارت بين المللي در آنها رواج دارد، به اين سايت مراجعه نماييد. بعد از ارسال فرم اگر در اروپا باشيد با شما مكاتبه مي كنند و خودشان مي گويند نحوه ي واريز به حساب چگونه مي تواند باشد. نحوه ي پرداخت در ايران اينجا توضيح داده شده است. یک روش هم آن است که به آنها ای-میل بزنید. اگر هم این جوری راحت نیستید می توانید بروید به یکی از شعبات بنیاد کودک. بنیاد کودک در شهرهای مختلف از جمله تهران مشهد اصفهان تبریز کرج شیراز کاشان آمل بم زابل کرمانشاه اردبیل ارومیه
بروجرد و چند شهر در خارج شعبه دارد. آدرس و شماره تماس شعبات را می توانید اینجا و همچنين در بخش كامنت هاي اين پست بیابید.
اگر به دنبال بيشتر كردن شادي در زندگي خود هستيد و حس مي كنيد برنامه هاي تلويزيون ايران به اندازه ي كافي مفرح نيستند (حتي در ايام جشن و ميلاد) و دور وبر ما درد و غم زياد است (و خلاصه همه ي اين حرف ها ي تكراري!)، توصيه مي كنم كفالت مددجويي سالم و مستعد را تقبل كنيد. نامه ها و عكس هايش وپيشرفت درسي اش يك دنيا شادي به خانه ي دل شما هديه خواهند داد. تنهابا 30000 تومان درماه!
متن اصلي پيغامي كه در فيس-بوك دست به دست مي شود در كامنت ها مي گذارم. نكته هاي ظريف در ادبياتي كه به كار رفته وجود دارد. البته اين به آن معنا نيست كه من اين نكات را تاييد مي كنم بلكه به نظرم قابل توجه آمدند-بيشتر از جهت شناخت نسل جديد: دغدغه هايش، جهاني انديشيدنش و رويكردش به ارزش هاي سنتي مذهبي و اخلاقي. به نظرم پيغام، بي ريا و بي شيله و پيله مي آيد. حرف دل يك جوان تيپيكال كوي ولي عصر از روي احساس و فهم خودش بي آن كه بخواهد بلندگوي هيچ جرياني باشد.

I will be grateful if you share this post.

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

سخنرانی دکتر اتفاقی

همان طوری که می دانید ما (گروه پدیده شناسی ذرات در پژوهشکده ی فیزیک) هر هفته به طور منظم سمینار تخصصی داریم که معمولا روزهای دوشنبه از ساعت 2 تا 3 برگزار می شود. سخنران معمولا از داخل پژوهشکده است. مثلا فردا خودم سمینار خواهم داد. هر از گاهی که سخنران خارج از پژوهشکده است من سخنرانی را در این وبلاگ اعلام می کنم. هدفم از اعلام کردن در این وبلاگ بیشتر آشنایی با فیزیکپیشگان جوان در این رشته هست که در موسسات و دانشگاه های مختلف داخل و خارج به کار پژوهشی در رشته ی انرژی های بالا می پردازند. معرفي پژوهشگرانی که در نگارش مقاله دغدغه ی کیفیت دارند و تنها برای آن که امتیاز بگیرند مقاله نمی نویسند! بگذریم از این واقعیت که ماشین های تولید مقاله به ندرت قبول می کنند که سمینار دهند!

شرکت در سمینارها آزاد است. البته چون سمینار های هفتگی تخصصی هستند (برعکس برنامه ی informal colloquium ماهانه) اگر رشته شما فیزیک انرژی های بالا نباشد سخنرانی ها به احتمال زیاد برای شما جالب نخواهند بود. سخنران هفته ی آینده آقای دکتر اتفاقی از دانشگاه قم هستند. ایشان چند سال پیش دکترایشان را از دانشگاه صنعتی اصفهان گرفتند. من ایشان را از زمان دانشجویی شان می شناختم. از همان هنگام پژوهشگری فعال و علاقه مند بودند که در گردهم آیی مختلف گروه ما شرکت می کردند. اخیرا ایشان به همکاری آقای شکوری (شايد هم خانم شكوري) مقاله ای نوشته اند که قرار است در آن مورد برای ما سمینار دهند.دقت کنید که زمان سخنرانی این بار استثنائا روز چهارشنبه (اول دی ماه) و از ساعت 4 تا 5 خواهد بود.
عنوان و چکیده ی سخنرانی در زیر می آید:

Title:" Non-commutative QED corrections on neutrino-electron scattering."

Abstract: Neutral particles can couple with the U(1) gauge field in the adjoint representation at the tree level if the space-time coordinates are non-commutative (NC). Considering neutrino-photon coupling in the NC QED framework, we obtain the differential cross section of neutrino-electron scattering. Similar to the magnetic moment effect, one of the NC terms is proportional to $\frac{1}{T}$, where T is the electron recoil energy. Therefore, this scattering provides a chance to achieve a stringent bound on the NC scale in low energy by improving the sensitivity to the smaller electron recoil energy.

اعتصاب دانشجويي در ايتاليا




شرح ماجرا
ترجمه ي شعار روي پلاكارد: نوترينوي بيشتر گلميني کمتر
گلميني از قرار معلوم وزير علوم ايتالياست كه لايحه اي مي خواهد بگذراند كه بودجه پژوهشي را كم نمايد. اگر بودجه ي پژوهشي كم شود آزمايش هاي نوترينو نيز مانند ساير آزمايش ها دچار مشكل مي شوند. براي همين دانشجوها مي گويند نوترينوي بيشتر مي خواهند و گلميني را نمي خواهند.ايتاليا در فيزيك انرژي هاي بالا از كشورهاي سرآمد دنياست. مردم ايتاليا علي العموم اطلاعات عمومي بسياري بالايي در مورد فيزيك ذرات بنيادي دارند. اين كارتون ايتاليايي درمورد نوترينو ست براي بچه ها و بزرگترها. كارتون زير نويس انگليسي دارد.

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

گاندي

وقتي اسم گاندي و جنبش او مي آد بيشتر افراد به ياد پرهيز از خشونت مي افتند.داشتم با خودم فكر مي كردم چه طور شد كه مردم هند او را تا اين اندازه در اين شيوه از مبارزه همراهي كردند؟! آن هم نه تنها در دو سه شهر بزرگ هند بلكه حتي مردم اغلب دهكوره ها با او همراه شدند. مردمي كه اغلب آدم هاي بيسوادي بودند و به معناي واقعي كلمه محتاج نان شب بودند او را در راه اهدافش و با شيوه اي كه كاملا با غريزه ي آدم در تضاد مي نمايد، همراهي كردند. آيا به واقع هندي ها مردم آرام و بي خوشونتي هستند؟ آمار وحشتناك خشونت عليه زنان در هند چنين ادعايي را تاييد نمي كند.
من فكر مي كنم ويژگي هاي گاندي و اطرافيانش باعث شد كه چنين شود. گاندي در مقابل مردم تواضع مي كرد. با آنها دست بالا صحبت نمي كرد. بيوگرافي او را بخوانيد تا ببينيد كه چه ها كرد تا مردم دهكوره هاي هند را با خود همراه كند! چه قدر در ميان مردم بود و چه قدر به آنها خدمت كرد تا آنان همراهشان شدند!
ديگر آن كه گاندي برنامه ي اقتصادي داشت. تنها ابزار او در به چالش كشيدن استعمار پير در معرض خشونت قرار دادن خود و همراهانش نبود! اگر چنين بود گمان نمي كنم جنبش او هرگز به پيروزي مي رسيد! حداقل دو مورد را من الان به خاطر دارم: استحصال نمك و صد البته نهضت خود كفايي در صنعت نساجي. اين دو ، غول امپراطوري را به زانو درآوردند و از طرف ديگر اشتغال براي مردم بي بضاعت ايجاد كردند. صنعت نساجی هنوز هم درآمد زایی مي كند. گمان نمي كنم هيچ جنبشي بدون يك برنامه ي اقتصادي درست و حسابي و با حس خود برتر بيني نسبت به آنان كه به هردليلي نمي خواهند همراه شوند، به جايي برسد! اگر جمعي آن قدر اعتماد نمي كنند كه همراه شوند بايد ديد علت چيست! نه آن كه بلافاصله پيش داوري كرد و گفت شما شعورتان نمي رسد كه ما چه اهداف بلندي داريم تا بياييد جلو خود را براي اهداف بلند ما فدا كنيد! نمي خواهم بگويم كه گاندي معصوم بود و هيچ لغزشي نداشت. اما مي خواهم بگويم گاندي بودن سخت است. ژست گاندی بودن پیشه کردن اما با آنان كه قصدهمراهي ندارند تفاخر نمودن، راه به جايي نمي برد! گاندی هزار ویک کار اجتماعی کرد و مردم تاثیر مثبت آن را در زندگی به عینه دیدند، آن گاه همراهش شدند.

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

گردهم آيي هاي مختلف

در اين يادداشت فرق لكچر و سمينار را تشريح كردم و در اين يكي روي اهميت رعايت عرف انگشت گذاردم. اينجا مي خواهم اندكي درباره ي انواع و اقسام گرد هم آيي ها صحبت كنم. باز هم تاكيد مي كنم ممكن است معني لغات در بين جمع هاي مختلف اندكي با هم فرق داشته باشد. مثلا پزشك ها- و تا حدودي مهندسين برق- بيشتر گرد همايي هاي خود را "كنگره" مي نامند. در صورتي كه اين واژه در بين فيزيكپيشه ها آن قدر كاربرد ندارد. قصد من از اين يادداشت بررسي ريشه ي لغات هم نيست. مثلا واژه ي سمپوزيم ريشه اي در يوناني باستان دارد كه به هيچ وجه مد نظر ما در اينجا نيست. (شايد براي شما جالب باشد كه من اين معناي سمپوزيم را براي اولين بار از زبان آقاي الهي قمشه اي در تلويزيون ايران شنيدم! ) يك سري معناهاي تكنيكي هم اين واژه ها دارند كه به هنگام پر كردن فرم ها براي دريافت بودجه براي برگزاري گردهمايي بايد مد نظر داشت. معناي به آن شدت تكنيكي هم باز مورد نظر من نيست.اين تعاريف را موقع پر كردن فرم ها مي آموزيم و چند ساعت پس از فرستادن فرم ها فراموش مي كنيم! اما يك سري معاني عرفي هم اين واژه ها در جمع هاي مختلف دارند كه براي آن كه در اين جمع ها بُر بخوريم بايد بياموزيم وهمواره در خاطر داشته باشيم. مقصود من در اين يادداشت بيشتر اين معنا ست در بين همكاران خودم.

school: اسكول يا مدرسه يك گردهمايي چند روزه تا چند هفته اي است كه در آن سخنرانان يك يا چند موضوع پيشرفته (advanced) اما نسبتا مدون را به شنوندگان درس مي دهند. سخنراني هاي schoolرا لكچر مي خوانند نه سمينار. مبحثي كه در اسكول داده مي شود معمولا جديد است وهنوز كتاب آموزشي (پداگوژيك) در مورد آن نوشته نشده. اما معمولا آن قدر مدون شده كه در مورد آن مقاله ي مروري نوشته شده باشد. (اگر يادتان باشد در مورد اهميت مقاله ي مروري قبلا نوشته بودم.) در اسكول علي الاصول سخنران نبايد تنها روي مقالاتي كه خود كار كرده انگشت بگذارد! اين كار زياد اخلاقي نيست ! با اين وجود عده اي از زعماي قوم به اين كار غير اخلاقي مبادرت مي ورزند! (در اين باره بعدا مي نويسم.) شخص علي الاصول بايد تمام نظرات و رهيافت هاي رقيب مطرح را در سخنراني خود پوشش دهد نه فقط مال خودش را. اگر توانايي علمي لازم را براي پوشش دادن رهيافت هاي گوناگون ندارد نبايد قبول كند تا سخنراني كند. هرچند در اسكول هاي معتبري مانند آن چه كه آي-سي-تي-پي همه ساله برگزار مي كند اشكال سخنراناني كه اين بي اخلاقي علمي را مرتكب مي شوند آن نيست كه احاطه ي لازم را ندارند بلكه آن است كه وقتي چند صد نفر دانشجو، چشم وگوش بسته، اين گونه مي آموزند كه "رهيافت بخواهيد فقط رهيافت اين آقاي سخنران"(!!) آقاي سخنران چند صد تا سايتيشن مي گيرد.


workshop: در كارگاه ها عده اي كه در يك موضوع كار مي كنند جمع مي شوند و آخرين نتايج علمي خود را به همديگر توضيح مي دهند. در سمينار ها يي كه در يك كارگاه ارائه مي شود شخص پس از مروري بسيار كوتاه به سراغ كار تحقيقي جديد خود مي رود. چون افراد همگي در اين زمينه متخصص هستند مقدمه ي طولاني حوصله ي ديگران را سر مي برد. برعكس لكچر هاي يك مدرسه، در سمينار يك كارگاه بايد قسمت عمده ي سخنراني راجع به كار جديد خود آدم (به تنهايي و يا به همكاري ديگران) باشد. والا شنوندگان بر مي گردند و مي پرسند:"خوب كه چي؟!" در كارگاه سخنراني ها خيلي رسمي نيستند. زمان بندي خيلي دقيق نيست. زمان بندي نادقيق به خاطر تشويق به بحث بيشتر است.

conference: كنفرانس كمابيش شبيه workshop است با اين تفاوت كه رسمي تر است. زمان بندي آن دقيق تر است وازسخنرانان انتظار مي رود كه سر زمان مقرر سخنراني خود را به اتمام برسانند. در صورتي كه در كارگاه چنين قيدي آن قدر پررنگ نيست. در كنفرانس بهتر است چيزي را ارائه دهيم كه قبلا چاپ شده و ما شك كمتري در مورد اعتبار آن داريم. در حالي كه در كارگاه مطلبي كه هنوز به اندازه ي كافي پرورانده نشده را هم مي توانيم ارائه دهيم. هدف كارگاه پرورانده كردن بيشتر ايده ها با مدد از همكاران و همفكري با آنان است و دست يافتن به ايده هاي جديدتر. در صورتي كه در كنفرانس هدف ارائه ي نتايج است و آشنايي با نتايج ديگران.مرز بين كارگاه و مدرسه كاملا مشخص است اما مرز بين كارگاه و كنفرانس خيلي برجسته نيست.

symposium: تا جايي كه من مي دانم در بين فيزيكپيشگان انرژي هاي بالا ، تنها يك گردهمايي است كه به شكل سمپوزيم است. اين سمپوزيم هر دو سال يك بار برگزار مي شود. محل برگزاري هر بار عوض مي شود. كشورهاي مختلف و همچنين همكاري هاي آزمايشگاهي بزرگ مانند سرن و تواترون و.... هيات نمايندگي خود را مي فرستند. هر كشور تعداد محدودي نماينده مي تواند داشته باشد. كشورهاي جهان سوم نيز از طريق آي-سي-تي-پي اقدام مي كنند نه به طور مجزا. جلسات بسيار رسمي است! زمان بندي خيلي دقيق است. وقتي ما جوان تر ها در اين سمپوزيم شركت مي كنيم كمابيش بايد همان رفتاري داشته باشيم كه در كنفرانس ها داريم. البته كمي رسمي تر بايد رفتار كنيم و بايد دقت كنيم كه از طرف شخص خودمان در اين گردهمايي شركت نكرده ايم بلكه به نوعي نماينده هستيم. خيلي عيب و عار است كه اختلافاتي كه در داخل كشور با همديگر داريم در اين سمپوزيم هم بروز دهيم و بخواهيم "حال همديگر را بگيريم!!!!" افراد جا افتاده تر كه در تصميم سازي هاي علمي كشورشان نقش دارند در جلسات شورايي كه درحاشيه سمپوزيم صورت مي گيرد شركت مي كنند. در اين گونه شوراها در مورد استراتژي پيشرفت فيزيك انرژي بالا در دنيا تصميم گرفته مي شود. مثلا تصميم گرفته مي شود شتابگر بزرگ بعدي كجا باشد و چه نوع ابررسانايي به كار گيرد و... هيات هاي نمايندگي در اين جلسات از موضع كشور و همكاري آزمايشگاهي اي كه نماينده ي آن هستند بايد دفاع كنند. همه جور تاكتيك هاي لابي كردن و ... به كار مي رود! در صورتي كه در مدرسه ها و كارگاه هاي متعارفي كه ما مرتب شركت مي كنيم از اين گونه مرز بندي ها نيست. از اين گونه دغدغه ها نيست. تنها دغدغه، دغدغه ي علمي صرف است.

meeting: نام عمومي هر نوع گردهمايي است.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

نامه ام را به چه زبانی بنویسم

می خواستم به خاطر امری بسیار مهم و ضروری با مادر یکی از مددجویانم مکاتبه کنم. آن خانم فارسی نمی داند و از نعمت سواد محروم است. گاهی با خود می اندیشم لابد مددجویم هوش سرشار خود را از او ارث برده. اگر روزگاربه آن زن جفا نمی کرد و دست کم همین امکاناتی که برای دخترش فراهم شده (امکاناتی با معیارهای خانواده های متوسط شهری در حد صفر) برای او هم فراهم می شد, به کجا می رسید! نامه حساس بود و من می بایست واژگان را به دقت انتخاب کنم تا نتیجه ی معکوس ندهد. می دانستم هر کلمه را که انتخاب می کردم یک ریسک می کردم. چرا که در ترجمه از فارسی به ترکی ممکن است بار معنایی اندکی تغییر کند.آیا نامه ام اثری که به نفع مدد جوست خواهد گذاشت؟! نمی دانم! دعا کنید!
این تنها یک نمونه است. نمونه ای کوچک از یک معضل بزرگ.
معضلی که حتی من از این برج عاجم در منتهی الیه شمال شرقی پایتخت و از پشت لپ-تاپم هم آن را حس می کنم!
برای کسی مانند من که از طبقه ی متوسط شهری است سه چهار تا زبان یاد گرفتن کاری ندارد. اما برای کسی که از کودکی باید کار کند آموختن زبان دوم برای آماده شدن برای سواد آموزی تجملی است که هزینه ی آن قابل پرداخت نیست. چه استعداد ها که به این ترتیب پژمرده می شوند و چه حق ها که پایمال می شوند. بی جهت نیست که نویسندگان قانون اساسی کشورمان در اصل 15 روی این مسئله انگشت گذارده اند. بی جهت نیست که سازمان ملل منشور ی به نام زبان مادری منتشر کرده و تا این اندازه روی این مسئله تاکید دارد. مسئله ی زبان های گوناگون در اکثر کشورهای جهان وجود دارد. برخی از آنها (یعنی اغلب کشورهای پیشرفته)- از جنگ جهانی دوم به این سو- با آن منطقی برخورد می کنند. نمی خواهم بگویم مسئله حل شده. اما با مسئله برخورد منطقی می کنند. حداقل مسئله را با سر دادن شعارهای پوچ و صد من یک غاز, نفی و انکار نمی کنند. سعی می کنند راه حل مناسبی برای حل معضل بیابند. راه حلی مبتنی بر حقوق افراد و اقوام نه مبتنی بر زور. بازهم تاکید می کنم حقوق بر دو نوع است حقوق فردی و شهروندی و حقوق قومی و زبانی. در عدم درک این موضوع کسانی که ژست روشنفکری می گیرند روی کسانی که چنین ادعایی را ندارند سپید کرده اند!

پي نوشت: بنياد كودك، موسسه اي است خيريه كه از كودكان با استعداد كم بضاعت حمايت مي كند.
ذرسايت اينترنتي بنياد كودك اطلاعات بيشتري موجود است.
آدرس شعبه ي تبريز:
تبريز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهيدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601 تلفکس : 3361809-0411 Email : tabriz@childf.com

آدرس شعبه ي اروميه:
ارومیه، شهرك فرهنگيان، جنب بیمارستان امید، كد پستی :35377-57168
تلفن : 3847272-0441
فاكس : 3824447-0441
Email : urmia@childf.org
آدرس شعبه ي اردبيل:
اردبيل، ميدان ارتش، روبروي اداره آب و فاضلاب، طبقه دوم نمايشگاه لوكس، پلاك 635 تلفن : 7718706-0451 فاكس : 7724959-0451 mailto:ardebil@childf.org

آدرس ساير شعبه ها: تهران، مشهد، كرج، اصفهان،شيراز، بروجرد، زابل، آمل، كاشان، كرمانشاه، بم و آمريكا، امارات، آلمان، دانمارك وسويس

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

Our fourth Informal colloquium

Dear all,
Next week on Monday at 2 pm, our 4th informal colloquium will take place.
The speaker is Dr Qaiumzadeh.
See you all at the colloquium.
With kind regards,
Yasaman Farzan
Title: Graphene: A Carbon Flatland Odyssey
Abstract: Graphene, a two-dimensional Carbon allotrope, after a few years continuous attempts of researchers from both theoretical and experimental point of view, started by Philip R. Wallace in 1947 and Hanns-Peter Boehm in 1962 respectively, and finally fabricated and isolated in 2005 by Andre K. Geim and Konstantin S. Novoselov from Manchester Uni. and Philip Kim from Columbia Univ. In this talk I will present a brief review on the history of Graphene and some important hitherto obtained results.
Time: 2 pm, Monday, 15th of Azar

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

وصيت

وقتي از دنيا رفتم، نمي خواهم براي من مجلس ختم بگيرند. خرج مراسم را اگر به بنياد كودك اهدا كنند من خوشحال تر خواهم بود.

باز هم فاجعه

باز هم دو فاجعه ي ديگر رخ داد. نمي دانم چه بگويم جز آن كه متاسفم.

عرف

در يادداشت بعدي مي خواهم در مورد تفاوت گردهمايي هاي مختلف بنويسم. باز هم تاكيد مي كنم معناي اين واژه ها ممكن است كه در بين جمع هاي مختلف و يا در كشورهاي مختلف با هم تفاوت داشته باشد. من كاري به ريشه ي كلمات و معاني مختلف آن در كشورهاي گوناگون ندارم. آن چه كه مي خواهم درباره اش صحبت كنم معناي عرفي اين كلمات در بين فيزيكپيشه هاست. قبل از اين كه به معناي اين كلمه ها برسم مي خواهم روي اهميت آموختن اين عرف تاكيد كنم. فيزيكپيشه هاي كشورهاي مختلف در اين 20-30 سال اخير به يك نوع فرهنگ مشترك بين المللي دست يافته اند كه عرف و اصطلاحات مخصوص به خود را دارد. اين فرهنگ بين المللي طبعا از فرهنگ آمريكا بيشترين تاثير را گرفته.40 سال پيش اين فرهنگ به اين شكل بين المللي وجود نداشت. دليل آن بود كه در آن زمان اين همه ارتباطات و اين همه گردهمايي بين المللي و اين همه از اين قاره به آن قاره سفر كردن نبود. به علاوه پرده ي آهنين هنوز پاره نشده بود.براي همين هم هست كه فيزيكپيشگان پيشكسوت ما كه قبل از انقلاب در خارج دكتري گرفتند و بعد در جريان وقايع دهه 60 هجري در ايران از آن جمع بين المللي دور افتاده اند به اين عرف و اهميت آن ،چنان كه بايدو شايد، آشنا نيستند. حال كه وضع بودجه ي فيزيك بهتر شده و ثبات نسبي داريم اين اساتيد پيشكسوت سردمدار برنامه ها ي همكاري هاي بين المللي شده اند و همين عدم اشراف به اين عرف -و بد تر از آن عدم درك اهميت آن- مسئله ساز و مشكل ساز مي شود. مشكلاتي كه من پيش بيني مي كنم چند سال بعد بيشتر رخ خواهند نمود.

يكي از مسايل ما در ايران همكاران از فرنگ برگشته اي است كه هر چند به تازگي از خارج دكتري گرفته اند و برگشته اند، اما تمام دوره اي كه در خارج بوده اند به اتفاق چند دوست ايراني يك حصار دور خود كشيده اند. خيلي هم به اين كار خود افتخار كرده اند چرا كه به زعم خود "فرهنگ اصيل خود" را حفظ نموده اند. در جمع هاي بين المللي فيزيكپيشه ها آن قدر نجوشيده اند كه با اين فرهنگ بين المللي به اندازه ي كافي آشنا شوند. با همه ي "پيف پيفي" كه اينها نسبت به خارجي ها مي گويند از امكانات رفاهي و نظم كشورهاي پيشرفته اي كه در آن تحصيل مي كنند لذت مي برند و به آن خو مي گيرند. پس از بازگشت به ايران حسرت آن نظم را مي خورند. همان هايي كه تا ديروز كه در بين خارجي ها بودند و مي گفتند "پيف پيف" اينها بو مي دهند، مي شوند منادي فرهنگي كه به خود فرصت نداده اند چيز زيادي هم از آن بياموزند! فكر مي كنم مي توانيد تصور كنيد اين جماعت تا چه اندازه دردسر درست مي كنند. حالا مثلا ديده اند استاد راهنماي خارجي شان نزديك بين است و به هنگام مطالعه عينك از چشم بر مي دارد. اين آقا يا خانم نتيجه مي گيرد اگر كسي به هنگام مطالعه عينك از چشم بر ندارد عقب افتاده و جهان سومي است و دليل عقب ماندگي تاريخي ما آن است كه موقع مطالعه عينك از چشم بر نمي داريم!
آموختن فرهنگ محلي كشوري كه در آن دكتري مي گيريم خوب و مفيد و آموزنده است. اما چيزي كه بيشتر به درد يك فيزيكپيشه -به عنوان يك فيزيكپيشه- مي خورد (يا بهتر است بگويم برايش واجب است) آموختن آن فرهنگ بين المللي و عرف هاي مربوط به آن است. ببينيد! كار پژوهش فيزيك يك كوشش بين المللي است. براي اين كه ما دراين كوشش عظيم سهمي داشته باشيم بايد با اين فرهنگ بين المللي و عرف هاي آن و ادبيات آن آشنا شويم. دوستاني كه در خارج هستند و يا خواهند رفت براي اين كه يك فيزيكپيشه ي فعال شوند نيازي نيست حتما آداب مربوط به صرف فندو را ياد بگيرند. (اگر علاقه ي شخصي به آموختن فرهنگ هاي گوناگون داشته باشند- چنان كه من خود دارم- موضوع فرق مي كند.) اما مهم هست با فيزيكپيشه هاي مختلفي كه به آنجا مي آيند و مي روند بتوانند ارتباط برقرار كنند و كم كم با عرف هاي آن فرهنگ بين المللي آشنا شوند. دست كم بايد بدانند فرق بين lectureو سمينار در عرف فيزيكپيشگان دنيا چيست!

چند سال پيش يكي از دانشجويانم براي يكي دو هفته مي خواست برود خارج. به او توضيح مي دادم كه آنجا بهتر است چه بكند تا بتواند ارتباط علمي قوي تري با فيزيكپيشگان دنيا برقرار كند. چه گونه نتايج مقاله اش را ارائه دهد و از تجارب آنها بياموزد و... دانشجوي سابقم وسط صحبت خنديد. پرسيدم به چه مي خندي. گفت درست قبل از تو فلان استاد را ديدم. از قرار معلوم آن استاد وقتي شنيده بود اين دانشجو بناست به خارج رود به او تاكيد كرده بود در خارج به جمع ايرانيان بپيوندد تا حضور ايرانيان در آنجا پررنگ وقوي ديده شود. اين هم عقيده و نظري است! اما در جمع بين المللي فيزيكپيشگان خيلي صورت خوشي ندارد كه يك عده از يك مليت خاص خود را از بقيه سوا كنند. نه تنها اين كار را به معناي "حضور پررنگ وقوي ايرانيان" نمي بينند بلكه برداشت هاي خيلي بدبينانه اي ممكن است بكنند. برداشتي كه انصافا دور از واقعيت است! مهم تر آن كه اگر دانشجوياني را كه به خارج مي روند تشويق به اين كار كنيم و روي اين موضوع اين قدر تاكيد كنيم فرصت آموختن فرهنگ بين المللي را كه عرض كردم نمي يابند. جز استاد راهنماي خود و دو سه نفر ديگر كسي را نمي بينند وگمان مي كنند دنياي علم در همان دو سه نفر خلاصه مي شوند.
ببينيد! آن دو سه نفر حتما مانند هر دو سه نفر ديگر دنيا عيب ها و حسن ها و عادت هاي مخصوص به خود را دارند. علت پيشرفت علمي كشور هاي پيشرفته آن نيست كه لزوما افرادش ايراد هاي كمتري نسبت به ما دارند. علت همان فرهنگ بين المللي است كه حسن ها را رو مي كند و اثر عيب ها را خنثي مي كند. دانشجوي ايراني كه از خارج فقط دو سه نفر را مي بيند، اغلب همان عيب ها را ياد مي گيرد. چرا؟! خوب براي اين كه ياد گرفتن عيب عموما آسان تر از ياد گرفتن حسن است! از طرف ديگر گمان مي برد كه آن عادت ها ي شخصي استاد راهنماي خارجي اش تنها روش موجودند و پس از بازگشت به ايران به زور مي خواهد ديگران هم اين عادت ها را بر گيرند. ووقتي بر نمي گيرند فغانش به آسمان مي رود!
صلاح ملك خويش خسروان دانند اما توصيه هايي كه من به دانشجويانم به هنگام سفر خارج مي كنم از اين دست است.

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

سمينار، لكچر و اهميت رعايت هنجارها

از من خواسته شده بود درمورد معني دقيق واژه هايي مانند lectureو seminarصحبت كنم. اول از همه تاكيد مي كنم بين جمع هاي مختلف گاهي اين واژه ها معني متفاوتي مي دهند. به عنوان مثال ما فيزيكپيشه ها به سخنراني اي كه حالت درس داشته باشد (حالا چه در طول ترم و چه در مدارس چند روزه) lectureمي گوييم. در lectureمطالب مدون و نسبتا جا افتاده درس داده مي شوند. "مدرسه" همايشي است كه سخنراني هاي آن lectureهستند. در سمينار سخنران مروري كوتاه بر مطالب مدون مي كند و آن گاه به موضوع تحقيقي خاص كه هنوز كامل مدون نشده و هنوز مطلب جديد محسوب مي شود مي پردازد. در بين فيزيكپيشگان اين دو واژه با اين معني جا افتاده اند. در صورتي كه دوستان رياضيپيشه دقيقا معني برعكسي از lectureو seminarبرداشت مي كنند. هر وقت با دوستان رياضيپيشه در اين مورد صحبت مي شود اين موضوع باعث مزاح مي شود. بين رياضي دان و فيزيكدان ها اين اختلاف وجود دارد اما اگر در بين فيزيكپيشه ها يك نفر فيزيكپيشه اين دو واژه را آن گونه كه رسم بين ماست به كار نبرد يك جوري به او به ديده ي تحقير نگاه مي كنند. او را خيلي پرت از مرحله مي بينند!

متاسفانه زياد شاهد بوده ام كه سخنران خارجي دعوت كرده اند و اين دو واژه را عوضي به كار برده اند. سخنران چيزي نگفته اما نگاهش داد زده:" شما را كه هنوز فرق اين دو تا واژه را نمي دانيد چه به همكاري هاي بين المللي آن هم در سطح ....." چند بار توضيح داده ام تا تصحيح شود. جوابي دريافت كرده ام كه معناي آن اين بوده:" پول بده رو سيبيل شاه نقاره بزن! من مي رم بودجه فلان قدري از وزارتخانه براي اين همكاري بين المللي مي گيرم حالا عشقم مي كشه دوست دارم بگم lecture. تو منجوق بي مقدار چه هستي كه بخواهي تعيين تكليف كني و بگويي كجا lecture به كار برم و كجا seminar."
الغرض! يك نُرمي بين هر جمع هست كه اگر رعايت نشود به آدم به ديده ي تحقير نگاه مي كنند. پول آدم را مي گيرند خرجش مي كنند اما باز هم به آدم به ديده ي تحقير مي نگرند! اين موضوع نتيجه ي عملي دارد. وقتي سخنراني به برگزار كنندگان يك همايش به ديده ي تحقير مي نگرد براي سخنراني اش زياد مايه نمي گذارد. وقت سمينار را عملا با گفتن مطالب سطح پايين تلف مي كند. در واقع در پس ذهن خود مي گويد اينها كه دو تا واژه را درست بلد نيستند به كار ببرند ديگه اين مطالب سطح بالا را ندانند هم اشكالي ندارد. رعايت اين گونه هنجارها نه زحمتي مي خواهد، نه پولي لازم دارد و نه مغاير با ارزش هايي است كه در فرهنگ ما (چه ديني وچه غير ديني) عزيز هستند. براي همين هم هست كه رعايت نكردنشان-در كنار غلط هاي املايي و پاسخ ندادن به اي-ميل ها(!!!) و رفتارهايي از اين دست- اين همه مايه ي تحقير مي شود! براي من كه خيلي زور داره كه هم خرج كنيم و هم تحقير شويم! حالا اگر پول مي گرفتيم و تحقير مي شديم، يه چيزي!! (شوخي كردم!)


در بين ما فيزيكپيشه ها يك اصطلاح ديگر هم هست به نام colloquiumكه قبلاتوضيح آن را دادم.
خوشبختانه مفهوم اين واژه بين ما و دوستان رياضيپيشه يكسان است.
سخنراني كوتاه (كمتر از45 دقيقه اي) را بيشتر talkمي گويند. در كنفرانس ها سئوالاتي از اين دست را زياد مي شنويم:
"When is your talk?
Are you talking? (منظورشان اين است كه آيا قرار است سخنراني كني؟)
Let's go to the talk =بريم سر سخنراني.

نكته ديگر آن كه سخنراني با همايش فرق دارد! در همايش عده اي گرد هم مي آيند و به سخنراني هاي همديگر گوش مي كنند! همايش ترجمه ي meetingاست. خيلي اشكال دارد كه به meeting بگوييم سمينار. خيلي خيلي اشكال دارد كه بگوييم كه "ما تابستان يك سمينار داريم كه براي آن 7 نفر از خارج دعوت كرده اين و 50 نفر از شهرستان مي آيند,..." نه خير! ما هر هفته سمينار داريم نه فقط در تابستان. اوني كه آنجا مد نظر بود meetingبود نه سمينار.

حالا ديديد چرا اكراه داشتم كه اين واژه ها را توضيح دهم! در مورد انواع همايش ها در يادداشت بعدي سخن خواهم گفت.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

خانم دکتر های فیس-بوک

من مشاهده ای کردم که نمی دونم تا چه اندازه قابل تعمیمه. می خواهم از شما نظر بخواهم تا نمونه آماری ام بزرگ تر بشه. مشاهده ام اینه: برخی از خانم دکتر ها ی (پزشکان) مجرد وقت بسیاری را درفیس-بوک صرف باز کردن انواع و اقسام فال می کنند. ندیدم خانم دکتر های متاهل این گونه وقت خود را صرف کنند. خانم ها ی دیگر (جز پزشک) اعم بر خانه دار یا شاغل- با مدرک دکتری یا بی مدرک دکتری, مجرد یا متاهل - تا این اندازه زیاد در فیس-بوک فال باز نمی کنند. آیا مشاهده ی شما هم این را تایید می کند؟ آقایان دکتر هم که ابدا ندیده ام در فیس-بوک فال باز کنند. من متاسفانه در فیس-بوک دوست پرستار ندارم. گمان نمی کنم آنها هم فال بگیرند.
انگیزه ام از این سئوال تنها کنجکاوی بود و بس! صد البته هر کسی کاملا محق است که اوقات فراغت خود را هرگونه که دوست دارد بگذراند. اما راستش را بخواهید اگر قرار باشد من بین دو پزشک که یکی اهل فال گرفتن است و دیگری خیر, یکی را به هنگام بیماری و... انتخاب کنم قطعا سراغ آن پزشک می
روم که اهل فال گرفتن نیست!

پی نوشت طنز: از این آقایان دکتر (پزشک) مبتلا به نارسیسم مزمن بپرسید کلی برایتان توضیح و تفسیر می آورند که چرا همکاران خانمشان این همه علاقه به فال گرفتن دارند.

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

ديد و بازديد هاي عيد غدير

ديد و بازديد ها ي عيد غدير فرصت خوبي براي تبليغ بنياد كودك است. اگر فردا در اين برنامه هاي ديد و بازديد شركت مي كنيد لطفا موضوع مددجويان را هم پيش بكشيد. يادآوري مي كنم كه با پرداخت ماهي 30000تومان مي توان كودكي را به كفالت قبول كرد. مددجويان بنياد كودك تيپي دارند كه بعد از دريافت اندكي كمك خود، خود را بالا مي كشند. در نامه هايشان از موفقيت ها و شادي هايشان مي نويسند. يكي مي نويسد كلاس زبان مي رود و شاگرد اول شده. ديگري مي نويسد مسافرت رفته و به او خوش گذشته و... در گزارش ها وقتي مي خوانم روحيه و يا وضع تحصيلي يكي از مددجويانم بهتر شده از خوشحالي در پوست خود نمي گنجم. گمان نمي كنم اگر اين 30000 تومان در ماه را صرف كار ديگري مي كردم به اين اندازه برايم شادي و احساس رضايت به ارمغان مي آورد.

از طريق كارت هم پرداخت امكان پذير است. هيچ گونه درد سري ندارد.براي اطلاعات بيشتر به سايت بنياد كودك مراجعه نماييد.
عيد غدير را پيشاپيش تبريك مي گويم.

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

داستان هاي من

همين داستان سارا و بيژن و مايكل و بابايي نرگس كوچولو به منظور برجسته نمودن فرهنگ پيشرفت با طعم ايراني نوشته شده اند. تعطيلات آخر هفته به شما خوش بگذرد! اگر حوصله تان سر رفت اين داستان ها مي توانند اوقات فراغت شما را پر كنند.

سئوالات امتحان ميان ترم

براي ديدن سئوالات امتحان ميان ترم اينجا را كليك كنيد. فايل صوتي و جزوه ي درس تا به امروز در همين لينك موجود است.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

فلسفه ي پيشرفت

قبلا چندين بار در همين وبلاگ تاكيد كردم كه ما براي رويارويي با مسايل زندگي مدرن نياز به فيلسوفان زنده داريم. به طور مشخص در مورد اخلاقيات محيط زيست و مسئله ي ايمني به اين نياز تاكيد نمودم. اين را هم گفتم كه هرچند مردم كوچه و بازار ممكن است كتاب فلسفه نخوانند اما وجود فيلسوفان زنده در بطن جامعه آنها را هم تحت تاثير قرار مي دهد. بقال سر كوچه ممکن است به مباحث ي فلسفوي علاقه ای نشان ندهد اما پاي سريال تلويزيوني مي نشيند كه نويسنده ي داستانش به احتمال بیشتری از مباحث فلسفي تاثير می گیرد.

مسئله ي پيشرفت از جمله مسايلي است كه نياز به فلسفه ي قرص و محكم دارد. ديد فلسفي لازم است تا بدانيم پيشرفت را براي چه مي خواهيم. پيشرفت را در چه چيز تعريف مي كنيم. اخلاقيات پيشرفت چيست. چه چيزهايي ارزش فنا شدن در راه پيشرفت را دارند و چه چيزهايي خير. هر كدام از اين سئوالات تا حدي شخصي هستند. يعني در نهايت اين خود شخص است كه بايد تشخيص دهد كه پيشرفتش را در چه مي بيند و چه قدر حاضر است در مورد آن هزينه كند. اما با دوستان ايراني كه صحبت مي كنم حس مي كنم اغلب در اين موارد ذهن روشني ندارندو آشفته فكر مي كنند.
دچار تضاد هستند و افراط و تفريط مي نمايند. وقتي پيشرفت را در ديگران مي بينند احساس حسرت مي كنند اما همان نوع پيشرفت را در خود و يا عزيزان خود به دلايل شبه ايدئولوژيكي در نطفه خفه مي كنند. يا وقتي پيشرفت ديگران را مي بينند، از درِ ناباوري و انكار و احيانا پرخاش و بدگويي بر مي آيند.



مثال مي زنم: بيست و اندي سال است كه من از عزيزان ايراني-بي آن كه تخصص اقتصادي داشته باشند- مي شنوم كه همين فرداست كه اقتصاد دوبي فرو بريزد! در اين مدت شاهد بوده ايم كه خيلي از اقتصاد هاي قوي دنيا دچار ركود شده اند اما دوبي كماكان به پيش مي تازد. ( دوبي به هيچ وجه ايده آل من نيست. سه چهار ساعت بيشتر در دوبي نبوده ام و در عرض همين سه چهار ساعت دل مرا زد! اصلا جايي مانند دوبي با روحيه ي من سازگار نيست! )
با اين حال به نظرم مي رسد اين پيش بيني دوستان در مورد دوبي بيش از آن كه بر منطق استوار باشد بر احساسات و تعصبات استوار است.

اگر از دورو بري هاي خود بپرسيد پيشرفت را در چه مي بينيد خواهيد ديد كه اغلب با خود رو در بايستي دارند. آن چه كه در دل دارند نمي گويند. سعي مي كنند يك جواب گنگ و پيچيده تحويلتان دهند تا "با كلاس" به نظر برسند. اغلب حتي براي خودشان هم روشن نيست كه پيشرفت را در چه چيز تعريف مي كنند. تا جايي كه من با شرق دوري ها معاشرت كرده ام ملاحظه كرده ام كه در اين باره ذهن كاملا روشني دارند. آن چه كه به دنبال آن هستند چيز خيلي گنگ و پيچيده و غير قابل فهمي نيست. به سادگي قابل بيان است!


ذهن خود من هم در مورد مقوله ي پيشرفت آن قدر روشن نيست كه بتوانم آن را تعريف كنم و در مورد اخلاقيات آن بحث جامع و مانعي داشته باشم. اين كار يك فيلسوف تمام عيار مي خواهد كه من نيستم. اما با صحبت بيشتر در اين باره مي توانيم به آشفتگي ذهني خود غلبه كنيم و در مواردي به يك نوع اجماع برسيم.

نظر شخص خود مرا بخواهيد مي گويم به دنبال پيشرفت بودن يكي از مشخصات "انسان" بودن است. افراد مختلف پيشرفت را در چيزهاي گوناگون مي بينند: مادي معنوي و... من كسي را كه با خود رو راست است و با رو راستی به دنبال پيشرفت مالي است و براي اين پيشرفت برنامه ريزي مي كند و تلاش مي نمايد صدها بار ترجيح مي دهم و برتر مي دانم از كسي كه گوشه اي مي نشيند و پشت سر كساني كه به دنبال پيشرفت هستند غيبت مي كند. اين جور آدم هاي مادي را به اين تيپ آدم هاي معنوي صد مرتبه ترجيح مي دهم.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

ذهنیت پیشرفت

در کامنت های یادداشت قبلی ام نوشتم که در بین مردم این حوزه ی فرهنگی، ذهنیت پیشرفت وجود ندارد. سنگاپوری ها با افتخار می گویند که هر روز که صبح از خواب بیدار می شوند به این فکر می کنند که چه کنند که قدمی به پیش باشد. قدمی به پیش در افزایش ثروت و در مورد افراد آکادمیک قدمی به پیش در جهت رشد علمی. این نوع نگرش در بین ما نه تنها وجود ندارد بلکه این گونه بودن را قبیح نيز می دانیم! با این حال وقتی نتیجه ی این ذهنیت سنگاپوری ها -که همانا پیشرفت سریع و پیوسته است-می بینیم حسرت می خوریم و می گوییم چه می شد ما هم مانند آنها می شدیم! دقت كنيد عرض كردم "اين حوزه ي فرهنگي"، نگفتم "ايران".
ذهنيت پيشرفت نه تنها در سنگاپور بلكه در بيشتر كشورهاي آن حوزه ي فرهنگي وجود دارد.
همان گونه که قبلا نوشتم من نسخه ی سنگاپور را برای ایران نمی پیچم. آن قدر تفاوت در فرهنگ و جهان بینی , دموگرافی و جغرافیا هست که نسخه ی آنها به درد ما نمی خورد. اما با نگاه کردن به آنها می توانیم خود را بهتر بشناسیم. می توانیم در خود ذهنیات و خصوصیاتی را که بدیهی می پنداشتیم باز نگریم.
در چند نوشته ی آینده به مشخصات ذهنیت پیشرفت و پسرفت خواهم پرداخت.
هدفم از این تحلیل کمک به ایجاد جزیره های "پیشرفت" در میان دریای پسرفتی است که پیرامون آنها را فرا گرفته است. شاید حتی نتوان نامشان را جزیره نهاد. قایق و یا حتی کرجی نجات شاید تعبیری درست تر باشد. به هر حال زیر-فرهنگ پیشرفت در بطن فرهنگ عمومی پسرفت غنیمتی است که باید برای حفظ و نگهداری و غنی تر ساختن آن کوشید. نكته ي ديگر آن كه براي اين كه جزيره ي پيشرفت در بين درياي پسرفت شكل گيرد همان جزيره هم بايد از همين آب و گل باشد. اگر از همين آب و گل نباشد درياي پيرامون با خشم بيشتري بر آن خروش مي آورد. بايد دقت كنيم كه ملزومات و شعارهاي فرهنگ پيشرفت را هم از دل همين فرهنگ عمومي برگيريم و برجسته كنيم و الا با مقاومت بيشتري رو به رو پايدار خواهيم شد.

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

سخنراني در دانشگاه شهيد بهشتي

روز سه شنبه، 2 آذر ماه، ساعت 4 بعد از ظهرمن در دانشكده ي فيزيك دانشگاه شهيد بهشتي سمينار خواهم داد. عنوان سخنراني به قرار زير است:

A Window on the CP-violation from Lepton Flavor Violating Processes


پي نوشت: فايل صوتي و جزوه ي كلاس ذرات در هفته ي گذشته در همين لينك موجود است.

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

قاصدك روياهاي من

عيد شما مبارك! اين نوشته را مدت ها پيش در هموردا منتشر كرده بودم. فكر كردم بد نيست آن را دوباره در اين روز عيد اينجا بياورم:




در تمام دوران كودكيم "تك فرزند" و از طرف مادري "تك نوه" و "تك نتيجه" بودم. در همسايگي مان هم بچه اي نبود. براي همين از نعمت همبازي تا حد زيادي محروم بودم. همبازيم قاصدك هايي بودند كه بي دعوت چرخان و رقصان از جايي كه هر گز نفهميدم كجا بود به حياط خانه مان مهمان مي آمدند. اين موجودات كوچولو خيلي قوه تخيل مرا به خودشان مشغول مي كردند. شنيده بودم كه لئوناردو داوينچي با مشاهده پرندگان به فكر ساختن كايت افتاد. من هم با خودم خيال پردازي مي كردم و مي گفتم وقتي بزرگ شدم من هم با الهام از قاصدك يك وسيله پرواز مي سازم. بعد هم با خود مي گفتم اين وسيله فقط قابل استفاده براي بچه ها خواهد بود. عقلم به سنگيني و سبكي نمي رسيد. تنها فكر مي كردم چون سر آدم بزرگ ها فوري گيج مي رود نمي توانند سوار قاصدك من شوند.
قدري كه بزرگ تر شدم و مدرسه رفتم و جمع و تفريق ياد گرفتم بازي با اعداد سرگرمي من شد. وقتي داستان فرمول تصاعد حسابي گاوس را شنيدم حسابي با او احساس چشم و همچشمي كردم. فكر مي كردم هرجور كه شده بايد پوز او را بزنم.

اين از روياهاي من! حالا بريم سراغ روياهاي مامانم براي من.
مامانم مي خواست من وقتي بزرگ بشم به آمريكا برم. برايش مهم نبود كه در آمريكا قرار است چه كنم. فقط قرار بود كه به آنجا بروم تا "آزاد" باشم و حق و حقوقم به اندازه يك آدم كامل باشد نه "نصف آدم." تا سي سالگي هم نمي بايست ازدواج مي كردم. اينها روياهاي مامانم بود. من اصلا به اين چيزها فكر نمي كردم (هنوز هم نمي كنم). با كتاب هاي پرويز شهرياري خوش بودم.

در دانشگاه همه دوستانم شعرهاي سهراب سپهري را مي خواندند. من اهل شعر نو نبودم اما از روي كنجكاوي كتاب او را خريدم. به توصيه ي سهراب با خود گفتم "بگذاريم كه احساس هوايي بخورد." همين كه گارد هايم را پايين گذاشتم و گذاشتم احساس اندك هوايي بخورد "عشق پيدا شد و آتش به همه" روياهاي مادرم زد. در پي آن در بيست سالگي با شاهين ازدواج كردم!

در بچگي مي خواستم وقتي بزرگ شدم يك كاراوان (از آن ماشين هايي كه پشتشان آشپزخانه و تختخواب و غيره دارد) بخرم و با آن سفر كنم.
اما حالا هيچ علاقه اي به اين ماشين ها ندارم. الان مي خواهم وقتي بازنشسته شدم يك كشتي تفريحي كوچولو و جمع و جور بخرم و دريانوردي كنم. شاهين مي گه وقتي به آن سن رسيدي اين رويا هم از سرت مي افته.

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

چالش هاي وبلاگ نويسي علمي-قسمت سوم

چند وقت پيش در آرشيو يك مقاله در مورد نوترينو هاي خورشيدي منتشر شد كه ادعاي خيلي غريبي مي كرد. از اين تيپ مقالات هر از گاهي ظاهر مي شود: عموما از كشورهاي اروپاي شرقي. امانويسنده ي اين يكي صاف از ناف استنفورد و اسلك بود. فيزيكپيشه اي جاافتاده و خوشنام و معتبر. به اسميرنف اي-ميلي فرستادم و پرسيدم آيا بهمان مقاله را ديده. جواب داد:« چندي پيش همچين مقاله اي را به پي-آر-ال فرستاده بود، يك مقدار محاسبه ي سرانگشتي كردم و ديدم ادعا نمي تواند درست باشد. ديگه مقاله را به داور هم نفرستادم و ردش كردم.» (اسميرنف ويراستار پي-آر-ال هست.)
چند مدت گذشت.
داشتم همين سايت symmetry breakingرا كه محصول مشترك آزمايشگاه فرمي و اسلك است مطالعه مي كردم. ديدم در اين سايت با همان فيزيكپيشه در مورد آن مقاله و ايده اش مصاحبه كرده اند. مصاحبه طوري بود كه انگار اين ايده ي ناپخته و ناآزموده و نادرست، كشف بزرگ قرن است! چنان توي ذوقم خورد كه تا مدت ها به آن سايت سر نزدم (البته آن قدر هم قهر نكردم كه لينك سايت را از وبلاگم بر دارم). ببينيد! اين سايت را عموما كارمنداني اداره مي كنند كه اطلاعات متوسطي از فيزيك دارند. گمان مي كنم مدرك دكتري گرفته اند اما كار آكادميك نداشته اند و به عنوان كارمند استخدام شده اند. وقتي فيزيكپيشه ي پيشكسوت مي خواهد مصاحبه كند طبعا اينان با او چون و چراي علمي نمي كنند. چون و چراي علمي از كسي توي كلاس خودش-مانند اسميرنف بر مي آيد نه گردانندگان سايت symmetry breaking. به اين گردانندگان خرده اي نمي توان گرفت. آنها كار خود را خوب انجام مي دهند. ايراد به آن فيزيكپيشه ي جا افتاده است كه وقتي نمي تواند از ايده ي خود در مقابل انتقادات همتايان خود دفاع كند مسئله را به رسانه اي مانند symmetry breakingمي كشاند.
اين رفتار غير علمي (ترويج ايده هاي ناپخته و رد شده ي علمي در رسانه هاي نسبتا عمومي) از قبل از ظهور وبلاگستان هاي علمي هم ديده مي شد. اما با رشد وبلاگستان اين رفتار مي تواند رشد سرطاني كند. خيلي وسوسه انگيز است كه يك پژوهشگر كه وبلاگ پرخواننده ي علمي دارد بحث و جدل خود را با داور و ويراستار مجله به وبلاگستان بكشاند!
من شخصا تنها در مورد حاشيه هاي با مزه مقالاتم اينجا صحبت مي كنم. تازه در همان مورد هم اول صبر مي كنم تا مقاله در مجله چاپ شود آن گاه در باره اش مي نويسم. مثل اين مورد كه اول پاييز امسال نوشتم.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

دو سال پيش از سنگاپور

دو سال پيش كه به سنگاپور رفته بودم اين يادداشت را در منجوق گذاشتم. در اين دو سال سنگاپور از آن هم كه بود پيشرفته تر شده. عجيب مرا تحت تاثير قرار داد. آمريكايي ها و ژاپني ها و آلماني ها از اين همه پيشرفت و نظم و دقت انگشت به دهان مانده بودند: قدرزر زرگر شناسد قدر گوهر، گوهري و قدر نظم سنگاپوري را آلماني!

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

اندكي پشت صحنه

فرض كنيد مي خواهيم مهماني شام شصت نفره با امكانات دانشجويي ترتيب دهيم. مسلما ترتيب چنين مهماني اي خرج و زحمت بسيار بيشتري از درست كردن شام براي سه نفر در بيست شب پياپي دارد. اولا بايد قابلمه و وسايل پخت و پز براي شصت نفر تدارك ديد كه در بساط دانشجويي معمولا وجود ندارد. بايد براي شصت نفر بشقاب و قاشق چنگال تهيه كرد. اين همه غذا را نمي شود يك جا پخت پس بايد جايي براي نگه داري غذا پيدا كرد. اين همه غذا را يك نفر نمي تواند بپزند پس بايد كسي را استخدام كرد. يكي بايد مادر خرج شود. بايد فكري به حال نشستن مهمان ها كرد بايد به فكر تهويه بود. حل همه اين مسايل هزينه بر مي دارد. درنتيجه خرج مهماني بيشتراز خرج شصت وعده غذا از آب در مي آيد.

اداره كنفرانس هاي بزرگ مانند
ICHEP
از عهده كارمندان دانشگاه يا موسسه برگزار كننده خارج است درنتيجه برگزار كننده با يك كمپاني قرارداد مي بندند كه عهده دار اين مسايل شود. كمپاني ها موسسات انتفاعي هستند و به دنبال سود. در نتيجه حق ثبت نامي كه از شركت كنندگان گرفته مي شود چندين برابر قيمت سرويسي است كه داده مي شود اما چيزي به جيب برگزار كننده نمي رود. كمپاني اين وسط سود مي كند. در مورد همايش هاي كوچك تر كه كارمندان خود موسسه كارها را انجام مي دهند هزينه ها ودر نتيجه حق ثبت نام كمتر مي شود اما بازهم هزينه ها بيشتر از جمع قيمت تك تك سرويس هاي ارائه شده خواهد بود (چيزي حدود يك ونيم تا دو برابر).

من وقتي دانشجو بودم اصلا به اين موضوعات فكر نمي كردم. ششدانگ حواسم پي آن بود كه سمينارم را خوب بدهم. از سمينار هاي ديگران حداكثر استفاده را ببرم و در بين سمينارها با ديگران ارتباط علمي برقرار كنم.
مي دانستم آنچه كه به اين طريق به دست مي آورم بارها و بارها از پولي كه مي پردازم با ارزش تر است.
هنوز هم وقتي در همايشي شركت مي كنم بيشتر ذهنم درگير سمينارها و ارتباط علمي برقرار كردن است .

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

سلام ازسنگاپور

این چند روزه برای کنفرانسی در سنگاپور هستم. امروز صبح من سمینارم راارائه دادم. کنفرانس چهار روزه بود. کنفرانس نسبتا خوبی بود. البته دو سخنرانی توسط استادان دانشگاه مالایا ارائه شد که خیلی مزخرف بودند. سمیناری هم توسط یک آمریکایی ارائه شد که بی محتوا بود. اتفاقا این آمریکاییه نسبتا آدم معروفیه. قدیم ها مقالات خوبی نوشته بود. اما چند سالیه که تبدیل شده به یکی از ماشین های تولید مقاله و پشت سر هم مقالات بی محتوا چاپ می کنه. بقیه ی سمینار ها عموما خوب بودند. در مجموع از آمدنم راضیم.
خوشم می آد که بین فیزیکپیشه های جدی که در این کنفرانس می بینم من "یاسمن فرزان, نویسنده ی فلان و بهمان مقاله" هستم ."یاسمن فرزان, زنی از ایران" در درجه دوم می آید. من را از روی مقالاتم می شناسند. خودم هم همین را می خوام! البته هر از گاهی فیزیکپیشه های نه چندان جدی پیدا می شوند که خیلی اهل صحبت درباره ی مقاله ها نیستند و معمولا یک مشت سئوالات فضولانه می پرسند. متاسفانه باید بگم در بین هندی ها درصد این جنس افراد بیشتره. (نه این که همه شان این طوری باشند ولی درصد فضول بین آنها بیشتره! اصلا هم این پرسش ها را بد نمی دونند!) غربی ها و شرق دوری ها معمولا صحبت را به سمت فیزیک می کشانند. من به صحبت های فضولانه پا نمی دم. توی دلم می گم ما در کشور خودمان و در بین همکاران به اندازه ی کافی فضول داریم (که زرورق فضل دور فضولی خود می پیچند) دیگه این چهار روزه که پول خرج کرده ام و آمده ام اینجا, می خواهم صحبت درست و حسابی فیزیک بکنم نه این که حس فضولی شما را ارضا کنم. البته به زبان نمی آرم فقط لبخند می زنم و رد می شم.( بگذریم که من در ایران هم پا به فضولی پیچیده در زرق فضل نمی دم. اگر می دادم تا به حال بین من و شاهین اختلاف انداخته بودند و زندگی ام از هم پاشیده بود.)

حس می کنم کم کم دارم پیر می شم. خیلی خوب بابا! پیر نه! سینیور! قبلا منو به عنوان دانشجوی اسمیرنف و پسکین می شناختند حالا با کارهای خودم می شناسند. قبلا ها از بقیه سخنران ها جوان تر بودم. بقیه هوامو داشتم تا احساس تنش, خجالت و غریبی نکنم. الان این منم که با جوان تر ها طوری رفتار می کنم که احساس اعتماد به نفس و راحتی کنند. این هم یکی از جنبه های زیبا ی نانوشته ی فرهنگ فیزیکپیشگان دنیا ست.
قبلا، من خیلی کنجکاو بودم تا ببینم تا آن فیزیکپیشه ها ی سینیور تر که من با الهام ازمقالاتشان مقاله نوشته ام چی در مورد کارهای من فکر می کنم. الان به فیزیکپیشگان جوان تر بر می خورم که با الهام از مقاله ی هفت هشت سال پیش من مقاله نوشته اند و همان احساس را نسبت به من دارند. همین طور الکی الکی داریم پیر می شیم. خیلی خوب بابا! پیر, نه! سینیور!

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

امتحان

دانشجويان عزيز كلاس ذرات بنيادي،
روز يكشنبه، 16 آبان، كلاس ذرات تشكيل نمي شود. روز سه شنبه، 18 آبان، از ساعت 8 تا 9:15امتحان برگزار خواهد شد. امتحان سر ساعت شروع مي شود و سر ساعت خاتمه مي يابد. اگر دير برسيد، زمان پاسخگويي شما كمتر خواهد بود. توصيه مي كنم برنامه تان را چنان تنظيم كنيد كه سر ساعت حضور پيدا كنيد. جزوه درسي و كتاب معرفي شده را تا اول بخش هفت فصل چهار -تا سر anomalies و فصل 3 واينبرگ را مطالعه نماييد.
بخشي از سئوالات به اطلاعات عمومي در مورد فيزيك ذرات اختصاص دارد. (سئوالاتي نظير اسپين ذرات و....). براي پاسخگويي نيازي نيست خواص همه ي ذرات را از بر باشيد. تنها مواردي را بخوانيد كه در كلاس تاكيد كردم بايد همواره به طور فعال در ذهن شما باشد. سئوالات براي كساني كه درس كلاس را با جديت دنبال كرده اند، ساده هستند. دونمره ي تشويقي هم منظور كرده ام. به عبارت ديگر مجموع نمرات به جاي 5، 7 مي باشد.
اصلا جاي نگراني و يا هول شدن نيست!
به جاي من دكتر جباري سرامتحان حضور خواهند داشت.
موفق باشيد.
ياسمن فرزان

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

عنوان

در دنيا ي فيزيكپيشگان اگردو نفر با هم صميمي باشند -صرف نظر از سلسله مراتب اداري-علمي- همديگر را با نام كوچك صدا مي زنند. من استاد راهنمايان خود را آلكسي و مايكل خطاب مي كردم نه SMIRNOV ويا PESKIN. در ايران نام كوچك خطاب كردن استاد يك جوري به گوش مي رسد. دانشجوي سابقم، دكتر آرمان اسماعيلي، راه خوبي پيدا كرده بود. به انگليسي كه صحبت مي كرد مرا "ياسمن" خطاب مي كرد و وقتي به فارسي صحبت مي كرد به من "خانم دكتر" مي گفت. اين نحوه ي خطاب كردن مورد تاييد من هم بود. برخي از دانشجويان مرا "استاد" خطاب مي كنند. بستگي به سليقه دارد اما به نظر من "استاد" زيادي رسمي است. من احساس معذب بودن مي كنم. اما اين را هم بگويم در محيط دانشگاهي وبين فيزيكپيشه ها خطاب كردن استادان با نام فاميلي وبدون عنوان نشان از بي ادبي است. با نام كوچك خطاب كردن ايرادي ندارد اما "خانم x" يا "آقاي Y" خطاب كردن بي ادبي است. شخصا در محيط كاري دوست ندارم "خانم فرزان" خطاب شوم. "خانم دكتر" و يا "دكتر فرزان" را در محيط آي-پي-ام بيشتر مي پسندم.
در محيط هاي رسمي ولي غيردانشگاهي، ترجيح مي دهم "خانم فرزان" خوانده شوم تا "دكتر فرزان".در وبلاگستان دوست دارم تنها منجوق خطاب شوم.


وقتي كه به يك استاد نامه مي نويسيد، هرگز ننويسيد "Dear Mr x" يا "Dear Ms Y". عنوانش (دكتر، پرفسور و...) هر چه كه هست به كار ببريد. اگر هم در عنوانش شك داريد عنوان بالاتر را به كار ببريد. (وقتي پليس جريمه تان مي كند مگر نمي گوييد "جناب سرهنگ"؟! يعني اين نامه نگاري به آن اندازه برايتان مهم نيست؟!) هرگز اين تصور را نكنيد كه توجه نمي كنند! اتفاقا اولين چيزي است كه توجه را جلب مي كند. رعايت اتيكت نامه نگاري از جمله مواردي است كه شما را با آن مي سنجند.

معروف است كه Edward Wittenدوست دارد Edward خوانده شود و اگر كسي او را به طور مخفف Edصدا كند (به اصطلاح ما آن قدر پسر خاله شود) خوشش نمي آيد. در نامه نگاري هايي هم كه شاهين با او داشت ويتن همين اتيكت ها را به دقت رعايت كرده بود و از جوابش معلوم بود به رعايت اتيكت از طرف شاهين هم توجه داشته است. استاد راهنما هاي من هم به اين موضوع توجه كامل داشتند و اگر من سهوا موردي را رعايت نمي كردم بلافاصله تذكر مي دادند.

مواردي هم پيش آمده كه همكاران خارجي به شخصي ايراني اشاره كرده اند و پرسيده اند فلاني را مي شناسي؟ در اي-ميل هايش كه خيلي boldبود. (منظور يعني همين اتيكت را رعايت نكرده بود.)

اين نكته هم شايد برايتان جالب باشد. حدود صد سال پيش در ايالت هايي مانند تگزاس و غيره رسم بود كه دختر ها را با عنوان ميس+اسم كوچك خطاب مي كردند:Miss Scarlet.... حالا اين گونه خطاب كردن از مد افتاده. مثل اين كه مردي در ايران همسرش را "منزل" خطاب كند. صد سال پيش مودبانه بود، حالا ديگه نيست. در آمريكا اگر دختري را"ميس+ اسم كوچك" خطاب كنيد، در دل مي گويد "ايش! انگار از دل «فيلم برباد رفته» بيرون اومده!" من اينو اصطلاح را در يك رمان خواندم.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

سفر برندگان جوایز نوبل به ایران

دو سه سال پیش دو نفر از برندگان جایزه ی نوبل فیزیک به ایران سفر کردند واز دانشگاه صنعتی شریف بازدید نمودند.

اين رويداد براي دانشجويان رويدادي شيرين بود و از آن به گرمي استقبال كردند. طبيعي هم بود كه چنين باشد. اما برخي از همكاران ناراضي بودند. ابراز نارضايتي مي كردند از اين كه چرا خبرنگاران دور برندگان جايزه نوبل را گرفته اند وسئوالات جورناليستي از اين دست كرده اند:"چگونه مي شود نوبل گرفت؟" ظاهرا اين برخورد ها آن قدر عده اي از اين همكاران را آزرده ساخته بود كه نمي خواستند رويداد هايي از اين دست تكرار شود.

بله! اين قبيل سئوالات به واقع جورناليستي هستند. اما يك نفر خبرنگار وظيفه دارد سئوال جورناليستي بپرسد!!نوبليست ها به رفتار جورناليست ها عادت دارند و آن را به عنوان بخشي از زندگي پذيرفته اند! اين قبيل مصاحبه ها و سئوالات جورناليستي نظر مردم كوچه و بازار را جلب مي كند و باعث علاقه مندي بيشتر مردم كوچه وبازار به كار علمي و پژوهشي مي شود. اين علاقه مندي عمومي در دراز مدت سرمايه ي عمومي حساب مي شود. همان برداشت سطحي از علم و پژوهش هم بهتر از نبود آن است. هرچه جاي اين نوع علاقه مندي در بين مردم كوچه بازار بيشتر شود جاي خرافه تنگ تر مي شود. (البته اين ادعايي كه من مي كنم ادعاي بزرگي است ممكن است عده اي خرده بگيرند و بگويند در كشوري مانند ايتاليا كه علم اين قدر پيشرفته است خرافات كماكان به قوت خود باقي است. بايد ديد اگر آن علاقه ي عمومي به علم نبود چه مي شد. درست است كه خرافات در ايتاليا رواج بسيار دارد اما تاثير منفي سرنوشت ساز در زندگي مردم و سياستگذاري ها -آن قدر كه در جهان سوم مرسوم است ندارد. بر جامعه شناسان است كه نظر علمي تر و قطعي تري ابراز كنند. اگر كسي اطلاع بيشتري در اين باره دارد لطفا بيان كند. ) هر چه علاقه به علم بيشتر باشد والدين فرزندشان را كمتر از دانشگر شدن منع مي كنند.

اگر من به عنوان يك فيزيكپيشه در وبلاگم و يا در نشستي در حاشيه يك همايش تخصصي آن گونه سئوالات جورناليستي را مطرح كنم كار قابل سرزنشي انجام داده ام. اما طرح همان گونه سئوالات توسط جورناليست ها نه تنها قابل سرزنش نيست بلكه جاي تشكر هم دارد. اين موضوع نبايد بهانه اي براي مخالفت با رويداد هايي چون بازديد فيزيكپيشگان تراز اول دنيا شود. رفته رفته سئوالات خبرنگاران علمي كشور با تعامل با فيزيكپيشگان پخته تر مي شودو... از طريق اين گونه مصاحبه ها مردم به علم علاقه مند مي شود . اگر علاقه شان از حدي بيشتر باشد سر از وبلاگ هايي ازاين دست مي شوند. آن گاه بر ماست كه تحليلي علمي تر ارائه دهيم.

ما كار خودمان را بكنيم و بگذاريم جورناليست ها هم كار خود را بكنند. اگر فرصتي پيش آمد با جورناليست ها تعامل كنيم. جورناليست علمي را با پرخاش بيرون كردن نشان از "كلاس بالايي" و يا "مهم بودن" ندارد! از سياستمدارانمان انتظار داريم "شفاف" عمل كنند. چرا نبايد خبرنگاران اجازه داشته باشند در مورد كار ما هم سئوال كنند. اگر ما نمي توانيم كليت كارمان را به گونه اي كه براي آنها قابل هضم باشد توضيح دهيم از ضعف ماست نه ضعف آنها. من و شاهين كاملا رك و بي پرده توضيح مي دهيم كه موضوع تحقيق ما كاربردي نيست.
جالب آن كه خبرنگاران مجاب مي شوند كه با اين كه اين شاخه از پژوهش كاربردي نيست نبايد بريده شود.

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

سخنراني دكتر زماني

Dear all,
Next week on Wednesday, we shall have our third informal monthly meeting. It is a pleasure for me to announce the colloquium by Dr. Zamani. The details can be found in the following. I look forward to seeing you there.
With best regards,
Yasaman Farzan
Speaker: Farhad Zamani
Title: Pseudo-Hermitian Quantum Mechanics; some of its concrete physical applications
Abstract: In this talk I'll try to give a brief but comprehensive review of "Pseudo-Hermitian Quantum Mechanics (PHQM)", its connection with the so-called "PT-symmetric quantum mechanics", and its correspondence with classical mechanics. I w
ill then outline some concrete applications of PHQM in relativistic quantum mechanics and quantum field theory, quantum cosmology, particle physics, condensed matter physics, biophysics, etc.
Time: 4:30 pm, 12th of Aban, Wednesday

چالش هاي وبلاگ علم محور-قسمت دوم

اين بار مي خواهم از چالشي سخن بگويم كه بيشتر گريبانگير وبلاگ هاي علمي در دنياي پيشرفته است ولي ما هم بايد حواسمان را جمع كنيم تا به اين بيماري مبتلا نشويم.
با يك مصداق شروع مي كنم:
همان طوري كه مي دانيد اكنون در دو آزمايشگاه به دنبال كشف ذره ي هيگز مي گردند: يكي در آزمايش ال-اچ-سي در سرن( واقع در مرز بين سويس و فرانسه) و ديگري در آزمايش تواترون واقع در آزمايشگاه فرمي در آمريكا. ال-اچ-سي تازه وارد ميدان شده. قبل آن تواترون يكه تاز بود. (بگذريم كه ال-اچ-سي به زودي از تواترون جلو خواهد زد. شايد هم تا الان جلو زده!) اعضاي يك گروه آزمايشگاهي بزرگ هر از گاهي با هم جلسه مي گذارند و نتايج خود را براي هم شرح مي دهند. (در اين باره باران مي تواند توضيح بيشتري دهد.) الغرض! در يكي از اين جلسات عده اي از آزمايشگران اعلام كرده بودند كه اثري ديده اند كه شايد هيگز باشد. در كار آزمايشگاهي از اين اتفاقات زياد مي افتد. اما آناليز خيلي پيشرفته تري لازم است كه چنين ادعايي تاييد و يا تكذيب شود. از اخلاق علمي به دور است كه قبل از قطعي شدن نتيجه آن را در خارج از فضاي آدم هايي كه به ظرافت هاي آناليز واقف هستند اعلام كنيم. به علاوه انتشار چنين نتيجه مهمي قواعد خاص خود را مي طلبد. وقتي چند صد نفر روي يك آزمايش كار مي كنند و نتيجه اي حاصل مي شود يكي دو نفر، سر خود، نبايند بپرند وسط و آن را اعلام كنند.
يكي از اعضاي گروه كه وبلاگ نويس قهاري است بدون هماهنگي با ديگران-تنها به منظور داستان سرايي- ماجرا را در وبلاگ خود آورده بود. نگو جورناليست هاي علمي وبلاگ او را زير ذره بين گذاشته بودند! به محض انتشار سر موضوع سر و صدا در جرايد راه انداخته شد. فيزيكپيشه ها از موضوع بسيار ناخرسند بودند چون انتشار ادعاهاي نادرست اعتبار آن ها را در بين مردم خدشه دار مي كند. جهان پيشرفته ي غرب-كه به يك ثبات نسبي رسيده- بر پايه ي اعتبار و اعتماد مي چرخد اگر اين اعتبار و اعتماد از بين برود سرمايه ي اصلي از بين رفته. (در اين باره اگر بخواهيد در نوشته هاي بعدي مفصل صحبت مي كنيم.) به ماجراي خود بازگرديم! همكاران به آن وبلاگ نويس اعتراض كردند اما او جواب داد اينجا وبلاگ شخصي من است و هر چه كه دوست داشته باشم مي نويسم! مي گفت قواعد مربوط به انتشار نتايج به مجلات علمي و ... مربوط مي شود. وبلاگ حرف دل است و من هر چه دوست داشته باشم در آن مي نويسم. (كه البته به نظر من حرف چرندي مي زد!) بحث شديدي درگرفت كه بايد ضوابطي هم براي وبلاگ باشد و...
اين آقايي كه اين دردسر را به وجود آورد دسته گل هاي ديگري هم به آب داده كه شرح تك تك آنها از حوصله و وقت من خارج است. نتيجه اي كه مي خواهم بگيرم آن است كه يك دانشگر به طور عام كه دستي در وبلاگ نويسي هم دارد نبايد خود را با يك جورناليست علمي عوضي بگيرد. نبايد دقت و نگاه نقادي علمي را فداي انتقال هر چه سريع تر اطلاعات نمايد. اين تله اي است كه بايد خيلي مواظب باشيم تا گرفتارش نشويم. جورناليست هاي علمي كار خود را خوب بلدند! ما بايد به كار خودمان بپردازيم. هر چه قدر هم كه ما وبلاگ جذابي داشته باشيم نبايد گمان كنيم مي توانيم با جذابيت مردم پسند رسانه هاي عمومي رقابت كنيم. پس بهتر است جايگاه خود را بهتر بشناسيم و بدانيم نقاط ضعف و قدرت رسانه ي كوچك ما (وبلاگ) در چيست و از ما به عنوان يك دانشگر (ونه يك جورناليست) چه انتظاري مي رود. آن آقا درك نمي كرد كه اگر وبلاگش مورد توجه واقع شده به خاطر آن نيست كه وبلاگش از لحاظ جذابيت جذب مخاطب با رسانه هاي رسمي تر و پرهزينه تر و حرفه اي تر قابل رقابت است بلكه به خاطر اعتبار دانشگر بودن است. اگر با اظهارات نادقيق هيجان آميز اين اعتبار را از بين ببرد هم به خود آسيب مي رساند و هم به ديگر همكاران.

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

بازديد از آي-پي-ام به عنوان دانشجوي دكتري

چند بار سئوال شد كه آيا به عنوان دانشجوي دكتري مي توان از آي-پي-ام بازديد كرد. اين سئوال را معمولا دانشجويان ايراني مقيم خارج كه قصد سر زدن به اقوام را دارند مي پرسند. اما من از دانشجويان شهرستان هم مي خواهم به اين پاسخ توجه كنند. جواب سئوال براي كساني كه در رشته هايي مربوط به موضوعات تحقيقي مورد علاقه ي اعضاي دايم پژوهشكده فيزيك كار مي كنند، مثبت هست.
اسامي اعضاي دائم پژوهشكده ي فيزيك و موضوعات مورد علاقه ي آنها در اينجا موجود است.
قبل از اين كه به ايران بياييد با يكي از ما از طريق اي-ميل تماس بگيريد. ترجيحا با كسي تماس بگيريد كه رشته ي شما به او نزديك تر است. مثلا اگر رشته ي شما كيهانشناسي است با دكتر فيروز جاهي تماس بگيريد نه با من و يا شاهين. خود را معرفي كنيد (با ارائه ي CV)و توضيح دهيد در چه تاريخي قصد آمدن به تهران داريد. اگر مايل به ارائه ي سمينار هستيد (كه توصيه مي كنم اگر برايتان مقدور هست حتما اين كار را بكنيد) عنوان و چكيده را هم (به انگليسي) بفرستيد. اگر ما شما را از قبل مي شناسيم كه هيچ. وگرنه از استاد راهنمايتان خواهش كنيد يك اي-ميل كوتاه به عنوان معرفي نامه بفرستد. براي بازديد هاي كوتاه مدت (يكي دو هفته اي) معرفي نامه ي بلند بالاي متعارف براي پست-داك و يا بازديد بلند مدت لازم نيست. فقط تصريح كنند كه شما را مي شناسند و شما دانشجو خوب و سر به راهي هستيد. اگر توضيح بدهيد به چه منظور توصيه ي نامه مي خواهيد خودشان متوجه مي شوند. (چند جور توصيه نامه ي استاندارد هست، اين هم يكي اش) ما اينجا يك اتاق با دسترسي به اينترنت فراهم مي كنيم. (البته به شرطي كه اتاق مهمان در آن تاريخ از قبل رزرو نشده باشد). بسته به ميزان بودجه ي موجود، علايق پژوهشي و ميزان تعريفي كه استاد راهنما از شما مي كند و ميزان زماني كه شما مايليد اينجا بگذرانيدو... per diem(پول توجيبي روزانه) هم ممكن است پرداخت شود. اگر نياز داشتيد (باز بسته به بودجه و....) اتاقي در مهمانسرا هم براي اقامت شما مي توان تدارك ديد. البته اگر همزمان يك كنفرانس در اينجا برگزار شود اين امكان معمولا وجود ندارد.
آن چه كه گفتم براي خارجي ها هم هست. يعني اگر يك خارجي هم مايل باشد به اين شكل از آي-پي-ام بازديد كند ما خوشحال مي شويم. البته خارجي براي ويزا گرفتن بايد از چند ماه قبل اقدام كند. پژوهشگاه در راستاي دعوتنامه بري ويزا كمك مي كند. البته در اين مورد توصيه نامه، جدي تر بايد باشد. هركسي را دعوت نمي كنيم. از بازديد كنندگان خارجي انتظار داريم در طول ساعات كاري در اينجا حضور داشته باشند و تنها آخر هفته و يا بعد از ساعات كاري متعارف گشت و گذار كنند. خوشبختانه كساني كه به دعوت من آمده اند همگي تيپ هايي بوده اند كه آخر هفته را هم كار كرده اند. به نوعي استثمارشان كرده ام!

اگر آشنايي داريد كه با ديد صرفا توريستي مي خواهد بيايد من شخصا كمكي براي آمدن او از طريق آي-پي-ام نمي كنم. اما در مورد دانشجويان ايراني كه قصد اصلي آنها بازديد از خانواده است من سختگيري اي نمي كنم. يعني برايم قابل درك است. اما در اي-ميلي كه مي فرستيد در اين مورد روراست باشيد. مثلا بنويسيد كه من از فلان تاريخ تا بهمان تاريخ قصد بازديد از خانواده را دارم ولي در كنار آن مي خواهم سري هم به آي-پي-ام بزنم و سميناري هم اگر شد بدهم. طبعا در اين صورت per diemپرداخت نخواهد شد. اما اگر كسي به اسم كار پژوهشي در آي-پي-ام بيايد اما آن قدر كه انتظار مي رود حضور پيدا نكند، به او به ديده ي منفي نگريسته مي شود و دفعه هاي بعد از او دعوت نخواهد شد.براي خارجي ها ما معمولا ترتيب تاكسي از فرودگاه تا مهمانسرا را هم مي دهيم. اما براي دانشجويان ايراني چنين سرويسي نمي دهند. اين تفاوت قايل شدن، به خاطر خودكم بيني در برابر خارجي ها نيست! اگر يك وقت مهمان خارجي گم شود ويا جيبش را در فرودگاه بزنند ، چند برابر دردسر خواهد شد. شما كه غريبه نيستيد: براي كم كردن دردسر خودمان اين سرويس را براي خارجي ها ترتيب مي دهيم! شما زرنگ هستيد و گليم خود را مي توانيد از آب بكشيد پس نيازي به اين گونه سرويس ها نداريد!

در ضمن پژوهشكده ي فيزيك آي-پي-ام برنامه بازديد بلند مدت هم دارد: هم براي ايراني ها و هم خارجي ها.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

چالش هاي وبلاگ علم محور: در به در به دنبال اينشتين وطني

همان طوري كه چند بار قبلا گفته ام و آنان كه خواننده ي قديمي منجوق هستند به ياد دارند، من با هدف ترويج نگرش پژوهش فيزيك با طعم پديده شناسي- چنان كه خود در سيسا و اسلك آموخته بودم- كيبورد به دست گرفتم و در هموردا كيبورد فرسايي كردم. قصدم آن نبود كه درس فيزيك دهم چون به شدت معتقدم وبلاگ جاي مناسبي براي آموزش فيزيك نيست. فيزيك را بايد پله به پله سر كلاس درس و كلاس حل تمرين و آزمايشگاه و سالن سمينار و... بعد از حل كردن تمرين هاي بسيار و ....آموخت. گاهي استاد يك چيز مي گويد و دانشجو كاملا اشتباه متوجه مي شود. اگر رو در روي هم قرار بگيرند، استاد از حالت چهره و سئوالاتي كه دانشجو مي كند در مي يابد كه دانشجو متوجه نشده و دوباره توضيح مي دهد تا جايي كه تصور غلط از ذهن دانشجو بيرون آيد. در وبلاگ امكان چنين ارتباط دوجانبه اي نيست. در دنياي قبل از وبلاگ هم من و هم شاهين اين تجربه ي تلخ را داشتيم كه از طريق تلفن به چند دانش آموز از شهرستان فيزيك بياموزيم. نتیجه بسیار مایوس کننده بود.
آن زمان در ايران نوعي فضاي "كشف اينشتين" وجود داشت. وقتي دانش آموزي يك مقدار از همكلاسي هايش جلوتر مي افتاد،والدين و معلم هايش به اين نتيجه مي رسيدند كه او اينشتين بعدي است. بعد با خود فكر مي كنند ديگه فرصت اين چنيني پيش نمي آيد. ديگه چي از اين بهتر! اينشتين بعدي نه تنها از جامعه مسلمين است، نه تنها ايراني است، بلكه از شهر آنان است. اطراف اينشتين جوان را قرق مي كنند و به زعم خود همه گونه امكانات را فراهم مي آورند تا با فراغ بال اينشتين شود. خوشبختانه از 20 سال پيش تا الان در شهرهاي كوچك هم دانشگاه داريم. پدر و مادر فرزند نخبه ي خود را به نزد اساتيد دانشگاه محل مي بردند. استادان زياد تحويل نمي گرفتند و والدين به حساب حسادت و يا نافهمي اساتيد محل مي گذاشتند. بعد پدر و مادر دانش آموز را بر مي داشتند مي آوردند تهران (يا يكي از شهرهاي بزرگ) تا با اساتيد و يا دانشجويان نخبه ی دیگر مشورت كنند. ما ها وقتي مي ديديم پدر و مادر فرزندشان را از راه دور برداشته اند و آورده اند، روي معذوريت مجبور مي شديم دانش آموز جديد را به عنوان "اينشتين عصر جديد" تحويل بگيريم. تحويل گرفتن همان و بالا رفتن توقعات "اينشتين جديد" و والدينش همان! بار اول با حجب و حيا وارد مي شدند و از اين كه وقت مي گيرند ابراز شرمندگي مي كردند. اما حالت متوقع بار دوم با ابراز شرمندگي بار اول هيچ سنخيتي نداشت. توقع پيدا مي كردند همه ي كار وزندگي مان را ول كنيم و در راه بالندگي "اينشتين كوچك" آنها بكوشيم. نكته در اينجاست: اينشتين كوچك در راه اينشتين شدن سر از پا نمي شناخت. به جاي آن كه فيزيك را پله به پله ياد بگيرد مي خواست بپرد وسط كار تحقيقي. فيزيك دبيرستان را درست و حسابي ياد نمي گرفت. حل تمرين هاي كتاب هاي دبيرستان را دون شان علمي خود مي دانست! من و شاهين با اين گونه دانش آموزان درگير بوده ايم. در اين روند به شدت ضربه مي بينند و آخر سر يك فيزيكپيشه ي متوسط هم نمي شوند. كلي هم وقت آدم را تلف مي كنند.
گاهي بعد از نوشته هاي علمي ام در وبلاگ كامنت هايي دريافت مي كنم كه چنين رنگ و بو هايي دارد. دو سه تا اصطلاح از برنامه هاي علمي ياد گرفته اند و بي آن كه معني اش را بفهمند بلغور مي كنند. كاملا واضح است كه فيزيك پايه را بلد نيستند. براي همين از علمي نوشتن دلسرد مي شوم چرا كه نگرانم بيشتر ضربه بزند تا كمك كند!
وبلاگ هاي انگليسي مانند
cosmic varianceتا اين اندازه با مشكل روبه رو نيستند. در كشورهاي پيشرفته تا اين اندازه عقده ي كشف "اينشتين" وجود ندارد. در نتيجه اين مشكل تا به اين اندازه حاد نيست. نوشته هاي علمي آنان نوجوانان را به مباحث علمي علاقه مند مي كند. بعد اين نوجوانان از راه درست و اصولي به دنبال علم آموزي مي روند.
همين چند سال پيش در حاشيه ي يكي از همايش ها به پيشنهاد يكي از دانشجو ها, جلسه ي معارفه و بحث و گفت وگو گذاشتيم. بنا بود هر کسی دغدغه ی ذهنی خود را در رابطه با فیزیک خواندن مطرح کند و بگوید هدفش در این زمینه چیست. می خواهد به کجا برسد. جلسه را من اداره مي كردم اما خود نظر نمي دادم. سعی ام آن بود که فضایی به وجود آید که دانشجو ها بدون ترس و لرز و بدون این احساس
که باید تنها شنونده باشند و حرف اساتید را تایید نمایند نظرات خود را عنوان کنند. يكي از اساتيد (دقيقا با همين عبارت) گفت:"آقا من مي خوام بدونم اينشتين بعدي كيه؟! ايرانيه يا نه؟!" از دانشجو يان خواستم در اين باره بحث كنند نتيجه ي بحث دانشجويان اين شد كه چنين سئوالي موضوعيت ندارد. بيشتر يك سئوالي جورناليستي است تا آكادميك. به جاي آن بايد فضايي را به وجود آورد كه كار تحقيقي با كيفيت در كشور انجام گيرد. آن استاد در آن جلسه ديگر هيچ نگفت اما روز بعد بر سر من فرياد كشيد كه به او جلوي همه توهين كرده ام وبايد معذرت بخواهم. آري! اينشتين سازي در سطح دانشگاه ها هم هست. هر از گاهي يك "ستاره" مي درخشد و ماه مجلس مي شود و بر سر ديگر دانشجو ها كوبيده مي شود و چند سال بعد به محاق مي رود.اين كه راه ايجاد فضاي علمي نيست! راه ايجاد يك فضاي پژوهشي (حداقل در رشته هاي تئوري) اين است كه فضايي آماده كنند تا افرادي كه كار پژوهشي با كيفيت كمابيش بالا مي كنند دور هم جمع شوند با هم تعامل كنند تا از اين تعامل ايده هاي نو زاده شود و با همفكري كيفيت كار بالاتر و بالاتر رود. راه ايجاد چنين فضايي كشف ستاره و اينشتين و... نيست. راهش قهرمان سازي نيست!(بگذريم از اين كه اصل "كاشف اينشتين" هست وگرنه از اين اينشتين ها هر دو سه سال يك بار كشف مي شوند و بعد مي روند پي كارشان. وظيفه ي اصلي اينشتين جديد هم از ميان به در كردن اينشتين قبلي است نه حل مسايل فيزيك!)

از دیگر نمود های سندرم اینشتین، تولید انبوه مقالات بی محتوا وامپرا توری هایی است که به واسطه ی این مقالات در محیط های بسته ی دانشگاهی در گوشه و کنار کشور ما ایجاد می شود. در این باره در کامنت های آخر این یادداشت به تفصیل نوشته ام.

در يادداشت هاي بعدي ام به ديگر چالش هاي نوشتن مطلب علمي در وبلاگ خواهم پرداخت. باشد كه اين سري نوشته ها و بازخورد هاي شما كمك كند تا راه حلي براي اين چالش ها بيابيم. شايد هم بايد آن قدر نوشت تا فضا از نظر علمي باز تر شود. افق هاي نو گسترانده شودو مردم و دانشگاهيان از ايده ي جورناليستي "اينشتين سازي" دست بر دارند و فکري اساسي تر بكنند.