۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه
پشت سر گذاشتن خاطره ها، همه عشق ها و دلبستگی ها
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه
مریم خانم و دلتنگی هایش
به داستان برگردیم:
۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سهشنبه
آرزو های دیرین و عدن های نوین
مینا و هوشنگ هر دو به تحصیل ادامه می دهند و چند ماه بعد هر دو فارغ التحصیل می شوند.
هوشنگ نفر اول دانشکده بود و بنا به مقررات آن دوره، در صورت تمایل علی الاصول دانشکده می بایست او را برای گرفتن تخصص به خارج بفرستد. اما به علت سابقه حمایت هوشنگ و برادرش از نهضت ملی، بورس تحصیلی به جای هوشنگ به شخص دیگری تعلق گرفت. اگر بورس را به یکی از دوستان درسخوان هوشنگ داده بودند او نه تنها آزرده نمی شد بلکه از صمیم قلب برایش آرزوی موفقیت می کرد. اما بورس را به یکی از ضعیف ترین شاگردهای کلاس دادند که هنری جز جاسوسی و سخن چینی نداشت. در سال های قبل از کودتا سخن چینی او مشکلی ایجاد نمی کرد چون در دانشگاه، استاد یا مدیر سخن چین پروری نبود. اما ا ز بعد کودتا، فساد دانشگاه را فرا گرفت. از همان زمان نان این همکلاسی -که طرفداران نهضت را لو می داد- در روغن بود. بورس تحصیلی هم به علت این گونه خوش خدمتی ها نصیب او شد. هوشنگ به شدت از این ماجرا دلتنگ و دلچرکین شد. حتی می خواست جلای وطن کند ودیگر برنگردد. اما سارا می گفت: " این واقعیت زندگی در اینجاست . عده ای یک شبه با خوردن حق دیگران بالا می روند. اما باور کن این جور آدم ها مانند حباب روی آب هستند. من از این ها زیاد دیده ام. با همان سرعت که بالا می روند به زمین می خورند. سیاست خانواده ما از قدیم پیشرفت آهسته و پیوسته بوده. اگر فکر خود را بیش از اندازه با این مسایل در گیر کنی از پیشرفت آهسته و پیوسته باز می مانی. ظلمی را که به تو شده فراموش کن تا ذهنت آزاد باشد و بتوانی راه های دیگری برای رسیدن به هدفت پیدا کنی." هوشنگ مثل همیشه حرف سارا قبول می کند. سارا به او می گوید:"من و آقا ودود سال هاست که برای تخصص تو پول جمع می کنیم. بورس را فراموش کن. ما هزینه زندگی شما را در پاریس می پردازیم." اما هوشنگ قبول نمی کند و می گوید:"اونایی که ده سال از من کوچک ترند نه تنها دیگه از پدر و مادرهاشون پول نمی گیرن بلکه به اونا کمک مالی هم می کنن. من نمی تونم خودم را راضی کنم که باز هم از شما پول بگیرم. ببخشید! ازتون ممنونم اما غرورم اجازه نمی ده. مدتی کار می کنم و پس انداز می کنم و بعد برای تخصص می رم."
همان گونه که آرزو ی دیرین سارا بود هوشنگ در پاریس تخصص پوست و مو گرفت. مینا هم از فرصت استفاده کرد و وارد جامعه هنری پاریس شد و دوره های گوناگون آموزشی گذراند. هوشنگ از کودکی به مکانیک علاقه مند بود و به همراه پدرش در کارگاه کوچک خانه خرت و پرت مکانیکی ابداع می کردند ومی ساختند. هوشنگ در بین تخصص های پزشکی، ارتوپدی را نزدیک ترین رشته به این علاقه یافت. برای همین هوشنگ می خواست در این زمینه نیز تخصص داشته باشد. برای گرفتن تخصص دوم هوشنگ و مینا به آمریکا رفتند. آنجا هم به هوشنگ کمک خرج تحصیلی می دادند. دو فرزند هوشنگ و مینا در آمریکا به دنیا آمدند. پس از دنیا آمدن بچه ها، مینا فعالیت های هنری و ادبی خود را محدود تر کرد و دیگر به صورت حرفه ای به این کار نپرداخت. اما به طور تفننی همواره علایق خود را دنبال می کرد. پس از گرفتن تخصص دوم ، مینا و هوشنگ به ایران و به شهر خود باز گشتند و برای ساختن عدن هایی که در ذهن داشتند کمر همت بستند.
ادامه دارد...
۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه
باغ گلستان
مینا و هوشنگ با هم به این پارک می روند. در تابستان کافه های پارک در هوای آزاد سرویس می دادند اما در این روز سرد و زیبای پاییزی میزی بیرون نبود. با این حال هوشنگ و مینا می خواهند که در هوای آزاد بنشینند. گارسن که دختری آراسته و خوبرو بودلبخندی می زند و به کمک هوشنگ میزی را به بیرون می برند. هوشنگ و مینا شروع به صحبت درباره ادبیات می کنند. گارسن با دفتر چه یادداشت خود سر می رسد وبا اشاره به دانه های ریز برف که رقصان پایین می آمدند می گوید:"اولین برف سال مبارکتان باشد!چی میل دارید؟" مینا و هوشنگ چنان گرم صحبت بودند که متوجه نشدند که برف شروع شده است. مینا و هوشنگ هر دو قهوه ترک سفارش می دهند. (هوا سرد بود! لیموناد نمی چسبید!!) مینا محو تماشای رقص دانه های برف می شود. دانه ها چنان آرام و دامن کشان پایین می آیند که گویی با آن ظرافت و زیبایی به زمین تیره فخر می فروشند. یکی از دانه ها به جای زمین جای بهتری می یابد. این دانه خیره سر, آرام , بر مژگان بلند مینا فرود می آید. مینا توجهی به دانه برف نمی کند و به تماشای خود ادامه می دهد. هوشنگ که اندکی قریحه شاعری دارد قلم و کاغذی از جیب پالتوی خود بیرون می کشد و شعری در وصف دانه بر مژگان نشسته می نویسد. پس از مدتی مینا به سمت او بر می گردد و بی مقدمه می گوید: "هنوز باورم نمی شود پدرم اجازه داده که با شما اینجا بیام. با آن همه سخت گیری تعصب آلود که دارد خیلی عجیب بود که اجازه داد." مینا خبر نداشت که پدرش از ته دل می خواهد او با یک مرد ایرانی مانند خودش ازدواج کند تا در پاریس تنها نباشد. از طرف دیگر می داند مینا هرگز تن به ازدواج از طریق خواستگاری سنتی نخواهد داد. او به درستی دریافته بود که هوشنگ بهترین شانس او برای رسیدن به این خواسته است. برای همین کمی از سخت گیری مرسوم خود کاسته بود که در آینده دردسر های بزرگ تر ی به سراغ او و خانواده اش نیاید.
هوشنگ که هنوز در حال و هوای دنیای شعر است , در جواب مینا می گوید:" پدرتان حق دارند که سخت گیر باشند. اگر من پدر غنچه گل نشکفته و درنسفته ای به وجاهت شما بودم بیش از اینها سخت گیری می کردم!" مینا می فهمد که هوشنگ در این مورد تفاوت زیادی با پدرش ندارد. حدس می زند پسر هوشنگ هم در آینده باز هم همین طورخواهد بود! راستش را بخواهید استعاراتی که هوشنگ به کار برده بود به مینا بر می خورد اما بر روی خودش نمی آورد. او هم در همین شهر با همین فرهنگ بزرگ شده و به همین محدودیت ها خو گرفته. پاریس هم که برود در نحوه ارتباطاتش تفاوت زیادی نخواهد کرد. مینا می داند این محدودیت داخل "پکیجی" است که قسمت عمده آن حمایت است نه محدودیت. مینا می داند که اگر بخواهد با این طرز فکر مبارزه کند تمام پکیج را از دست خواهدداد و در مجموع زیانکار خواهد بود. پس حرف های هوشنگ را نشنیده می گیرد.
بعد از صرف قهوه، مینا با کف دست، نوک بینی خود را لمس می کند و خندان می گوید:" بینی ام یخ زده!" هوشنگ پالتوی خود را در می آورد و بر دوش مینا می اندازد و می گوید زودتر بریم تو ماشین و الا سرما می خوریم."
ادامه دا رد...
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
پدر ومادر مینا
پدر مینا با هوشنگ قرار می گذاردو او را خوب سبک سنگین می کند و بعد از آن که مطمئن شد که پسر آقا ودود مانند محصولات کارخانه پدربزرگش کبریت بی خطر است،اجازه می دهد تا با مینا معاشرت کند. وقتی مینا از پدرش می شنود که می تواند با هوشنگ معاشرت کند تا حدودی خوشحال می شود و او را می بوسد و می رود. پدر مینا در حالی که دور شدن مینا را نظاره می کند با خود می اندیشد:" حالا که خو دم چنین اجازه ای دادم، هر اتفاقی هم که بیافتد، نباید مینا را تنها بگذارم. همیشه پشتش می ایستم." و با خود عهد می کند:" با همه قدرتم، با همه ثروتم- و حتی اگر لازم شد با اعتبار چند صد ساله خانوادگی ام- پشت دخترم می ایستم حتی اگر لازم بشود که به خاطراو، با همه شهر و همه دنیا در بیافتم."
ادامه دارد...
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه
ساری گلین
" از بچگی شیرین و دوست داشتنی بود. رنگ زرد خیلی به او می آمد. معمولا هم زرد تنش می کردن. وقتی خیلی کوچک بود هر جا که می رفت "جوه! جوه! جوجه لریم!" را می زدند و او وسط نمایش اجرا می کرد. (توضیح: "جوه! جوه! جوجه لریم!" از آهنگ های فولکلریک آذری مخصوص کودکان است.) همه خانم ها براش غش می کردن! از بس شیرین بود! یه کم که بزرگ تر شد با آهنگ "ساری گلین"، حرکات موزون می کرد. (توضیح: "ساری گلین"="عروس زرد" از آهنگ های فولکلر آذربایجان است.) به او می گفتم:""ساری گلین" من می شی؟" هوشنگ با هیجان جواب می گه:" طبق معمول شما خیلی قبل از من به فکر بودید و اقدام کردید. اون چی جواب می داد؟" سارا می گه:"هیچی! مثل بقیه دختر کوچولوها می خندید ودر می رفت!" هوشنگ با شیطنت می گه:" مگه از چند تا "دختر کوچولو" اینو پرسیدین؟! " سارا چشم غره ای می ره و می گه:"خوب حالا! زود پررو نشو! بقیه شو گوش کن!" و دوباره با نشئه و لذت ادامه می دهد:"در دوران نوجوانی دماغش پف کرده بود و دیگه اون جوری قشنگ نبود. اما تازگی ها دوباره قشنگ شده! "قيز لار بولاغین نان سو ایچیپ!" (ترجمه تحت اللفظی:" از چشمه دخترها آب خورده." معنی: "دوره بلوغ او گذشته و دوباره زیبا شده.") اما دیگه مهمونی های زنانه نمی آد. به مادرش می گه: "وقتی این مهمونی ها می آم ,خانم ها دست بر نمی آرن. یکی برای برادرش نقشه می کشه. دیگری برای پسرش!" مینا به مادرش گفته:" من نمی خوام ازدواج کنم. می خوام برم پاریس. از خواستگار خوشم نمی آد. اما خانم ها ول نمی کنند. خسته شدم از بس باهاشون بداخلاقی کردم. بازهم دست بردار نیستند. خیال می کنند دارم ناز می کنم. اما من واقعا نمی خوام شوهر کنم." برای همین مینا از وقتی بزرگ شده دیگه در مجالس زنانه شرکت نمی کنه."
سارا ادامه می دهد:" چند وقت پیش در خیابان با مادرش او را دیدم. حرف تو رو پیش کشیدم و گفتم که پسرم می خواد برای گرفتن تخصص به پاریس بره. بعد رو به مینا کردم و پرسیدم:"خوب! برنامه "ساری گلین" خودم برای ادامه تحصیل چیه؟" بعد از اشاره من به "ساری گلین خودم" یه کم ترش کرد!" بعدا از مادرش پرسیدم :"مینا جان که زیاد از دستم دلخور نشد؟" مادرش زن ساده ای است . جواب داد:"نه! من تعجب کردم. مینا شما رو خیلی دوست داره. کسی دیگه ای اگر این حرف رو می زد خیلی بیشتر کج خلقی می کرد." در دلم گفتم مینا منو دوست نداره "ادامه تحصیل در پاریس" را دوست داره. البته ماشا الله پدر ومادرش پولدارن. براشون کاری نداره مینا رو بفرستن پاریس. اما تک فرزنده و نمی تونن از او دل بکنن.برای همین "تنهایی غربت رفتن" را بهانه می کنند. به هر حال مینا از پدرش قول گرفته که بعد از این که لیسانسش را گرفت بفرستندش پاریس. ان شاء الله با هم می روید." هوشنگ می خندد و می گوید:" فعلا که در مرحله "پنجاه درصد" هستیم."
ادامه دارد...
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
واکنش سارا
هوشنگ که غافلگیر شده جواب می دهد:"بله!نه! نمی دونم!" سارا لبخندی می زند و می پرسد:"کیم لر دن دی؟ (=از کدام خاندان است؟)
ادامه دارد....
۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه
غریب آشنا
مینا جواب می دهد:"نه !اصلا! بگذارید مردم هر چه قدر که دوست دارند حرف در بیارن و قصه هزار و یک شب بسازن. من اهمیتی نمی دم. من از اینجا می خوام برم. می رم پاریس." هوشنگ به کتاب آموزش روسی اشاره ای می کند و می پرسد:" دارید روسی یاد می گیرید؟"
مینا:"بله! می خوام شعر های "آنا اخمتوا" را به روسی بخوانم. اور ا می شناسید؟"
هوشنگ:"بله, می شناسم." مینا:" نظرتان درباره او چیست؟" هوشنگ:"زن شجاعی است! استقامت او را دربرابر استالین تحسین می کنم اما..." مینا لبخندی که به پوزخند نزدیک است بر لب می راند و می گوید:"منظورتان را فهمیدم! ببینید! وقتی من در مورد یک شخصیت زن مشهور کنجکاوم یا آثارش را مطالعه می کنم, لزوما او را الگوی خود قرار نمی دهم. آثار زنان پیشرو را می خوانم تا افق های دیدم وسیع تر شود. باور دارم آن چه که از مادرمان به ما رسیده جوابگوی تمام نیازهای این دوره و زمانه نیست. باید دید خود را باز کرد و با سعی و خطا راهی برای زندگی پیدا کرد که به درد زندگی امروز بخورد. آنا اخمتوا آن راه زندگی را برگزید و آزار ها دید. آن هم در جامعه نسبتا بازی مانند جامعه سن پطرزبورگ یا به قول آدم های جدید شان "لنین گراد". من اگر از او تقلید کنم خدا می داند در این شهر چه بلا هایی به سرم می آورند! نه جانم! من تاب سختی ندارم. مطمئن باشید او را الگوی خودم قرار نمی دهم. فقط درباره او کنجکاوم." هوشنگ نفسی به آسودگی می کشد. هوشنگ با خود رو راست است. نمی خواهد مانند خیلی ها خود را "روشنفکر تر" از آن چه که واقعا هست معرفی کند و بعد زیر ادعای پوچ خود بزند. می خواهد از همان اول خود را به دختر مورد علاقه اش همان گونه که واقعا هست معرفی کند و از او انتظار دارد که او را همان گونه که واقعا هست بشناسد و قبول کند.
هوشنگ به مینا می گوید:" حال که به حرف مردم اهمیتی نمی دهید, می توانم جسارتی کنم و شما را به یکی از کافه های باغ گلستان دعوت کنم." مینا تاملی می کند و می گوید:"باید اول از پدر و مادرم اجازه بگیرم." هوشنگ جواب می دهد:"البته! پس لطفا تاکید کنید که من دانشجوی سال آخر پزشکی هستم. پدرم آقا ودود پرتوی است. پدر بزرگ مادریم حاج کاظم.." مینا خنده کنان حرف او را قطع می کند و می گوید:"به جای همه اینها فقط می گویم پسر سارا خانم! همین کافی است!"
هوشنگ در جواب لبخند می زند. مینا می گوید:" در دانشگاه همدیگر را می بینیم و من نتیجه را به شما اطلاع می دهم."
ادامه دارد....
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
مینا
۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه
دو سالی که اثر ماندگار داشت
در سال های نخستین دهه سی, نهضت ملی, علی رغم کارشکنی های بسیار راه خود را باز می کرد و جلو می رفت. سارا و آقا ودود- همان گونه که توصیه حاج کاظم بود- همواره از سیاست دوری گزیده بودند. در این مقطع هم باز به سیاست وقهرمانان و ضد قهرمانان آن چندان کاری نداشتند. اما شعار های نهضت با خط مشی زندگی آنها قرابت عجیبی داشت.
۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه
شرافت پلو
وقتی مادرم فهمید که من عاشق شدم بلافاصله گفت همین فردا می رم برات خواستگاری. به او گفتم که من هنوز آمادگی ندارم. درسم تموم نشده! کار و در آمد ندارم. اما مادرم توجهی نمی کرد. می گفت خدا روزی رسونه. خودش درست می کنه. فردای همون روز رفته بود دم در خونه اونا. در زده بود و گفته بود :" مهمون خدایم." (توضیح: در آذربایجان منظور از"مهمون خدا"همان خواستگار است.) اما توی خونه راهش نداده بودند. همان جا جوابش کرده بودند. یکی از کسبه محل وقتی حالت ناراحت و آشفته مادرم رو دیده بود تقریبا فهمیده بود ماجرا چیه. ظاهرا در اون محله از این اتفاق ها زیاد می افته. جلو آمده بود و گفته بود:"خانم برای دخترشون خواستگار اومدید؟! حتما قبلا هماهنگ نکردید. آلاف اولوف جدید مردم این محله ها شده این بازی. اول خواستگار باید زنگ بزنه وقت بگیره. والا در خونه هم راهش نمی دن! هر روز یه ادای جدید در می آرن!" مادرم گفته بود:" من که این چیزها حالیم نیست. ما آدم های خاکی ای هستیم و از این ادا و اطوارها نداریم. تازه تلفنم کجا بود؟ باید به پسرم بگم فکر این دختره رو از سر بیرون کنه. جور و باب و کفو ما نیستن!" حمید ادامه می ده و می گه:" راست می گه مادرم! ما خاکی هستیم از این تبختر ها نداریم."سارا با خودش می گه:" تا دیروز با پدر ومادرش قهر بود. به خونه شون می گفت خونه نکبت. زن بیچاره, مادرشو, اون همه با قهر بچگانه اش عذاب داد. حالا سر یک رسم کوچک و بی اهمیت این همه تعصب نشون می ده و دم از خانواده "ما " می زنه. انگار اگر رسم خانواده ای با رسم خانواده اینا -که تا دیروز هم با هاشون قهر بود- کمی فرق کنه کافر شدن!" اما سارا اینو به حمید نمی گه. به جاش جواب می ده:" خوب! هر خانواده ای رسم و رسوماتی داره. اگه بخواهی با آنها وصلت کنی باید رسم و رسومات اونا را قبول کنی. ان شاالله با هم عروسی می کنین بعد در خیلی موارد می بینید که نه رسم خانواده شما و نه رسم خانواده خانمت به درد زندگی شما نمی خوره. نمی گم باید بزنین زیر همه چی. نه! اگه آدم بزنه زیر همه چی, گم می شه. غرق و نابود می شه. اما نباید تعصب هم نشون بدی. باتوجه به شرایط زندگی تون و هدف هاتون و امکاناتتون باید رسم ها را بازبینی کنین و رسم های خودتونو به وجود بیارین. خیلی از رسم های خانواده تو صد سال پیش وجود نداشتند. پدر و مادرت به وجود آوردنشون. من اصلا نمی فهمم تو چرا سر این موضوع این قدر سخت می گیری. ببین! دکتر حمید! یه دکتر که نباید این همه تعصبات شووینیستی داشته باشه. تازه اینا همشهری های خودتن! فردا ان شا الله برای گرفتن تخصص یا شرکت در کنگره های علمی می ری خارج. با مردم دنیا آشنا می شی. اونجا هم می خواهی همین قدر سر موضوعات کوچک تعصب نشون بدی؟! بیخودی چرا در ها رو روی خودت می بندی. تا وقتی رسمی با یک اعتقاد اصیل در تضاد نباشه چرا باید علیه آن موضع بگیری. من که تا اینجای داستان مسئله ناراحت کننده و توهین آمیزی نشنیده ام. حالا ادامه بده."