ديد و بازديد ها ي عيد غدير فرصت خوبي براي تبليغ بنياد كودك است. اگر فردا در اين برنامه هاي ديد و بازديد شركت مي كنيد لطفا موضوع مددجويان را هم پيش بكشيد. يادآوري مي كنم كه با پرداخت ماهي 30000تومان مي توان كودكي را به كفالت قبول كرد. مددجويان بنياد كودك تيپي دارند كه بعد از دريافت اندكي كمك خود، خود را بالا مي كشند. در نامه هايشان از موفقيت ها و شادي هايشان مي نويسند. يكي مي نويسد كلاس زبان مي رود و شاگرد اول شده. ديگري مي نويسد مسافرت رفته و به او خوش گذشته و... در گزارش ها وقتي مي خوانم روحيه و يا وضع تحصيلي يكي از مددجويانم بهتر شده از خوشحالي در پوست خود نمي گنجم. گمان نمي كنم اگر اين 30000 تومان در ماه را صرف كار ديگري مي كردم به اين اندازه برايم شادي و احساس رضايت به ارمغان مي آورد.
از طريق كارت هم پرداخت امكان پذير است. هيچ گونه درد سري ندارد.براي اطلاعات بيشتر به سايت بنياد كودك مراجعه نماييد.
عيد غدير را پيشاپيش تبريك مي گويم.
نمایش پستها با برچسب تبريك. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب تبريك. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه
قاصدك روياهاي من
عيد شما مبارك! اين نوشته را مدت ها پيش در هموردا منتشر كرده بودم. فكر كردم بد نيست آن را دوباره در اين روز عيد اينجا بياورم:
در تمام دوران كودكيم "تك فرزند" و از طرف مادري "تك نوه" و "تك نتيجه" بودم. در همسايگي مان هم بچه اي نبود. براي همين از نعمت همبازي تا حد زيادي محروم بودم. همبازيم قاصدك هايي بودند كه بي دعوت چرخان و رقصان از جايي كه هر گز نفهميدم كجا بود به حياط خانه مان مهمان مي آمدند. اين موجودات كوچولو خيلي قوه تخيل مرا به خودشان مشغول مي كردند. شنيده بودم كه لئوناردو داوينچي با مشاهده پرندگان به فكر ساختن كايت افتاد. من هم با خودم خيال پردازي مي كردم و مي گفتم وقتي بزرگ شدم من هم با الهام از قاصدك يك وسيله پرواز مي سازم. بعد هم با خود مي گفتم اين وسيله فقط قابل استفاده براي بچه ها خواهد بود. عقلم به سنگيني و سبكي نمي رسيد. تنها فكر مي كردم چون سر آدم بزرگ ها فوري گيج مي رود نمي توانند سوار قاصدك من شوند.
قدري كه بزرگ تر شدم و مدرسه رفتم و جمع و تفريق ياد گرفتم بازي با اعداد سرگرمي من شد. وقتي داستان فرمول تصاعد حسابي گاوس را شنيدم حسابي با او احساس چشم و همچشمي كردم. فكر مي كردم هرجور كه شده بايد پوز او را بزنم.
اين از روياهاي من! حالا بريم سراغ روياهاي مامانم براي من.
مامانم مي خواست من وقتي بزرگ بشم به آمريكا برم. برايش مهم نبود كه در آمريكا قرار است چه كنم. فقط قرار بود كه به آنجا بروم تا "آزاد" باشم و حق و حقوقم به اندازه يك آدم كامل باشد نه "نصف آدم." تا سي سالگي هم نمي بايست ازدواج مي كردم. اينها روياهاي مامانم بود. من اصلا به اين چيزها فكر نمي كردم (هنوز هم نمي كنم). با كتاب هاي پرويز شهرياري خوش بودم.
در دانشگاه همه دوستانم شعرهاي سهراب سپهري را مي خواندند. من اهل شعر نو نبودم اما از روي كنجكاوي كتاب او را خريدم. به توصيه ي سهراب با خود گفتم "بگذاريم كه احساس هوايي بخورد." همين كه گارد هايم را پايين گذاشتم و گذاشتم احساس اندك هوايي بخورد "عشق پيدا شد و آتش به همه" روياهاي مادرم زد. در پي آن در بيست سالگي با شاهين ازدواج كردم!
در بچگي مي خواستم وقتي بزرگ شدم يك كاراوان (از آن ماشين هايي كه پشتشان آشپزخانه و تختخواب و غيره دارد) بخرم و با آن سفر كنم.
اما حالا هيچ علاقه اي به اين ماشين ها ندارم. الان مي خواهم وقتي بازنشسته شدم يك كشتي تفريحي كوچولو و جمع و جور بخرم و دريانوردي كنم. شاهين مي گه وقتي به آن سن رسيدي اين رويا هم از سرت مي افته.
قدري كه بزرگ تر شدم و مدرسه رفتم و جمع و تفريق ياد گرفتم بازي با اعداد سرگرمي من شد. وقتي داستان فرمول تصاعد حسابي گاوس را شنيدم حسابي با او احساس چشم و همچشمي كردم. فكر مي كردم هرجور كه شده بايد پوز او را بزنم.
اين از روياهاي من! حالا بريم سراغ روياهاي مامانم براي من.
مامانم مي خواست من وقتي بزرگ بشم به آمريكا برم. برايش مهم نبود كه در آمريكا قرار است چه كنم. فقط قرار بود كه به آنجا بروم تا "آزاد" باشم و حق و حقوقم به اندازه يك آدم كامل باشد نه "نصف آدم." تا سي سالگي هم نمي بايست ازدواج مي كردم. اينها روياهاي مامانم بود. من اصلا به اين چيزها فكر نمي كردم (هنوز هم نمي كنم). با كتاب هاي پرويز شهرياري خوش بودم.
در دانشگاه همه دوستانم شعرهاي سهراب سپهري را مي خواندند. من اهل شعر نو نبودم اما از روي كنجكاوي كتاب او را خريدم. به توصيه ي سهراب با خود گفتم "بگذاريم كه احساس هوايي بخورد." همين كه گارد هايم را پايين گذاشتم و گذاشتم احساس اندك هوايي بخورد "عشق پيدا شد و آتش به همه" روياهاي مادرم زد. در پي آن در بيست سالگي با شاهين ازدواج كردم!
در بچگي مي خواستم وقتي بزرگ شدم يك كاراوان (از آن ماشين هايي كه پشتشان آشپزخانه و تختخواب و غيره دارد) بخرم و با آن سفر كنم.
اما حالا هيچ علاقه اي به اين ماشين ها ندارم. الان مي خواهم وقتي بازنشسته شدم يك كشتي تفريحي كوچولو و جمع و جور بخرم و دريانوردي كنم. شاهين مي گه وقتي به آن سن رسيدي اين رويا هم از سرت مي افته.
اشتراک در:
پستها (Atom)