۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

پاتوق

همان طوری که در قسمت قبل گفتم هوشنگ دوستانی در دانشگاه پیدا کرد که نکته مشترکشان علاقه به درس خواندن جدی بود. این گروه معمولا با هم می گشتند و همدیگر را آگاهانه یا نا آگاهانه تشویق به درس خواندن بیشتر می کردند. سارا از تشکیل این جمع کوچک بسیار خوشنود بود. سارا هوشنگ را تشویق می کرد که دوستانش را به خانه آنها دعوت کند. ابتدا دوستان هوشنگ از رفتن به خانه آنها امتناع می کردند. علت یکی رودربایستی بودو دیگر آن که فکر می کردند در حضور خانواده هوشنگ -آن هم با وجود مادری مانند سارا - باید رفتار ی رسمی داشته باشند. اما رفتار سارا کم کم این تصورات را از بین برد. کم کم خانه سارا تبدیل شد به پاتوق این جمع کوچک. رودربایستی را کنار گذاشتند و هر وقت می خواستند غذا و شیرینی جات عالی بخورند خود را در خانه سارا مهمان می کردند. سارا خود از" کل کل" کردن با این جوانان لذت می برد. در شوخی های پی-جی-فیفتین آنها شرکت می کرد و خود او هم هر از گاهی سر به سر آنها می گذاشت. ابتدا این جمع معذب بودند و فکر می کردند نباید در حضور سارا شوخی های ریتد-آر بکنند اما یواش یواش به این نتیجه رسیدند که سارا آن قدر "خانم"!!! است که اصلا این شوخی ها را متوجه نمی شود. پس از مدتی بدون رودربایستی در حضور سارا -هم چنان که اقتضای سن شان بود- شوخی های ریتد-آر می کردند.البته سارا معنی شوخی های آنها را می فهید اما به روی خودش نمی آورد تا آنها راحت باشند. اصلا برای سارای چهل وچند ساله این گونه شوخی ها آن قدر مهم نبودند که بخواهد عکس العملی نشان دهد! فقط در شگفت ماند که چه طور همان کسان که در زمینه های دیگر به هوش سرشار سارا اذعان دارند در این زمینه او را چنین "خنگ" فرض می کنند.


اما موضوعات دیگری پیش می آمد که سارا نمی توانست در برابر آنها سکوت کند و بی تفاوت باشد. در آن سال ها برخی گروه های سیاسی وابسته به همسایه شمالی در دانشگاه ها فعالیت گسترده داشتند و خیلی مایل بودند تا افرادی مانند هوشنگ را به سوی خود جذب کنند. خوشبختانه بچه های سارا -که احساسات ملی گرایانه قوی ای داشتند- هیچ گونه تمایلی به آن سو نشان نمی دادند. اما سارا نگران دوستان هوشنگ نیز بود. مهمترین دلیل اصرار او به دعوت دوستان هوشنگ همین مسئله بود. قطعا سارا به علت طبقه و خاستگاه اجتماعی- اقتصادی خود به این گروه ها علاقه ای نداشت. اما علت اصلی مخالفت وی مصیبت هایی بود در طول سال های جنگ و در زمان کمک مستمندان در آن دوره دیده بود. سارا به عیان تجربه کرده بود که آن چه که در تئوری به عنوان حمایت از اقشار فقیر تبلیغ می شود در عمل همه- و از همه بیشتر همان اقشار فقیر-را خرد می کند. قطعا سارا - برعکس جوانان ساده دل- با دیدن موفقیت ها ی تیم های ورزشی در المپیک و یا عکس های باله مسکو شیفته نمی شد و چهره پنهان و زشت ماجرا را هم می دید. هر از گاهی برخی از دوستان هوشنگ سخنانی می گفتند که رنگ وبوی علاقه به آن سوی مرزها را می داد. سارا در این موقع با حرارت تمام وارد بحث می شد و تا اشک طرف را در می آورد آرام نمی گرفت. سارا چندان علاقه ای به فلسفه نداشت اما برای آن که در بحث ها کم نیاورد مجبور شد مطالعاتی در این زمینه داشته باشد. متاسفانه کتاب به فارسی در این زمینه زیاد نبود. او مجبور شد که به فرانسه مطالعه کند. آری! مدت ها پیش حاج کاظم معلمی استخدام کرده بود که به دخترانش فرانسه بیاموزد اما هدف این آموزش آن بود که سارا و خواهرانش قادر باشند از همسران شریکان خارجی شوهرانشان پذیرایی کنند و یا حداکثر بتوانند طرز تهیه سوفله رابه فرانسه بخوانند و طرز تهیه پلو را به فرانسه بنویسند. خواندن کتاب های فلسفه به زبان فرانسه در برنامه نبود!! به هر حال, با وجود عدم علاقه و دشوار بودن متن های فلسفی, عشق و علاقه مادرانه سارا او را قادر سا خت به مطالعه خود ادامه دهد. این مطالعات سارا را قادر ساخت تا نشان دهدبرداشتی که گروه های سیاسی از آرا بزرگان فلسفه دارند برداشتی سطحی و بچگانه ودر عین حال خطرناک و مخرب است.


جمع دوستان هوشنگ با هم صمیمی بودند و مسایل خود را با کمک هم حل می کردند. اما هر کدام راز هایی داشتند که تنها به سارا می گفتند. سارا سنگ صبور و حلال مشکلات تک تک آنها شده بود. چند سال بعد برادر کوچک تر هوشنگ وارد دانشکده ادبیات شد. جمع دوستان او نیز به مهمانان همیشگی سارا اضافه شدند.



دریک روز زیبای بهاری سارا وبقیه دخترها و خانم های خانه در پنجدری نشسته بودند و بنا به سنتی دیرین گلبرگ های گل محمدی را جدا می کردند. پنجره باز بود و بوی گل های بهاری از باغ حالت کرخت کننده ای به همه آنها داده بود. در بین کارهای خانه که همه ساله تکرار می شد سنت پاک کردن گل های محمدی جایگاه ویژه داشت. هر کدام کپه ای از گلبرگ ها جلوی خود جمع می کردند. بخشی از آنها به دقت خشک می شد و به عنوان اودیه پلویی مورد استفاده قرار می گرفت. از بخشی دیگر مربای "گل" تهیه می شد. یکی از ویژگی های آشپزخانه های دختران حا ج کاظم -که غبطه خانم های دوست و فامیل را بر می انگیخت -تهیه "سرخ ترین" مربا ی گل بود.
بعدها برخی رنگ خوراکی اضافه می کردند اما سارا استفاده از رنگ خوراکی را دور از شان آشپزی خود می دانست و هرگز به چنین کاری تن در نداد.


الغرض! در حالی که خانم ها نشسته بودند و با گل ها ور می رفتند و شوخی و خنده می کردند, هوشنگ و چند تا از دوستانش سراسیمه و در حالی که یکی از دوستان را بر دوش خود حمل می کردند وارد شدند. هوشنگ که حسابی خود را باخته بود داد زد: "مامان! سم خورده بود تا خودکشی کنه!"


ادامه دارد...

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

Announcement


اگر در این تاریخ تهران خواهید بود سعی کنید در این برنامه شرکت کنید.پروفسور وفا مایلند با دانشجویان و محققان جوان تبادل نظر داشته باشند.

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

درباره نوشته سیما

دوست و همکار عزیزم سیما چندی است صاحب دو تا دختر ناز و مامانی شده. سیما به تازگی از روی احساسات لطیف مادرانه خود نوشته ای در باره رفتار نامناسب با بچه ها در وبلاگ خود نوشته که در آن چنان که رسم صحبت های اجتماعی طبقه تحصیلکرده ایرانی است مقایسه ای گذرا کرده با خارج:"یاد اون چه که از کشورهای اسکاندیناوی (درباره ی رفتار با بچه) می شنوم افتادم"
البته سیما درباره تاریخچه حمایت از کودکان در این کشورها چیزی نگفته بود و مقایسه تطبیقی ای بین دو فرهنگ در نوشته او دیده نمی شد. انتظار داشتم برخی از کامنت گذار ها پس از خواندن پست سیما از همدیگر در گفتن "پیف پیف پدر ومادر های ایرانی بو می دهند" پیشی بگیرند. خوشحال شدم وقتی دیدم که یکی نوشته:"... من همیشه می ترسم به بچه تربیت کردن کسی ایراد بگیرم. می ترسم خودم در آینده دچار بشم ولی همیشه حس می کنم خیلی مسئولیت سنگینی ه و در عجبم چه جور ادم ها زیر بار همیچین مسئولیتی می روند"

کامنت آخری که گذاشته شده بود مرا به گذشته ها برد:".اين حسو من هم دارم و زجر مي کشم از کساني که مادرند اما لياقت موهبتي که خدابهشون داده رو ندارن.من طاقت نمي آرم وقتي مي بينم مادري با گام هاي تند راه مي ره و بچه نوپاشو به دنبالش مي کشه.بچه موهبته و بايد از لحظه لحظه اش لذت برد."

من مادر نیستم و احساسات مادرانه برایم قابل درک نیست اما بچه بوده ام وبرخی احساسات کودکی ام را به نیکی به یاد دارم. یادم هست روزی با مادرم در خیابان راه می رفتیم. مادرم عجله داشت و مرا با خود می کشاند. من نتوانستم پا به پای او راه بروم و زمین خوردم. بینی ام زخم شد و مرا به درمانگاه بردند و زخمم را پانسمان کردند. یادم هست که درد داشتم اما به هر جان کندنی که بود جلوی خودم را گرفتم و گریه نکردم. علت آن بود که مادرم مرتب خودش را سرزنش می کرد و من نمی خواستم او بیشتر خودش را آزار دهد. حال اگر غریبه ای وارد می شد و می گفت مادرم لیاقت ندارد و... خدا می داند چه حالی به من دست می داد.


حالا چرا من این حرف ها را اینجا می زنم؟ ببینید! مسایل اجتماعی پیچیده تر از این حرف ها هستند. اولا هر چه که در خارج است درست نیست. در ثانی در مسایل این چنینی گرته برداری کار نمی کند. در خود آمریکا ایالت های مختلف قوانین حمایت از کودکان متفاوت دارند. در این قوانین و نحوه اعمال آنها ظرایف فرهنگی محلی در نظر گرفته می شود. در ضمن همه آنها هم موفق از آب در نمی آیند. برای همین به دقت روش های خود را مورد بررسی قرار می دهند و به تدریج اصلاح می کنند. شخصی مثل من که خارج از گود نشسته ام نباید به خود اجازه بدهم که بدون مطالعه کافی درمورد مادران دیگر پیش داوری کنم.


شاید ایراد بگیرید و سخن مرا به دعوت به انفعال تعبیر کنید.
من هرگز دعوت به انفعال نکردم! منتهی بر این نکته اصرار دارم که کاری که از روی جهل آغشته به تبختر باشد-مخصوصا در مقوله های اجتماعی- اوضاع را بدتر هم می کند. در همین مملکت خودمان هم هستند کسانی که برای بهبود زندگی کودکان "بدسرپرست" کار می کنند. پدر ومادر ی که " لیاقت موهبت " پدر ومادری ندارند با ضوابطی مشخص می شوند. مطمئن باشید "تند راه رفتن" جزو این ضوابط نیست! چیزهایی از قبیل اعتیاد و ناراحتی های روانی و تنبیهات بدنی آسیب رسان و... در این ضوابط قرار می گیرند. این که هر که بیاید و با سلیقه شخصی خود دیگری را متهم به عدم لیاقت برای مادری وپدری بکند عواقب ناگوار بسیار برای اجتماع خواهد داشت.
داشتم می گفتم: این گروه های مردمی بعد از شناسایی کودکان بدسرپرست- که خود پروسه ای جدی و تخصصی است, ازآنها به طرق مختلف حمایت می کنند. دختر عموی من و شوهرش که هر دو پزشک هستند و به خاطر شغلشان با مسایل اجتماعی آشنایند یکی از این گروه ها را تشکیل داده اند. همکارانشان در این کار عده ای پزشک و مدد کار هستند که با کم و کیف این گونه فعالیت ها از طریق صحیح و موثر آشنایند. بودجه فعالیت های گروه را هم خودشان تامین می کنند. البته برای جمع کردن کمک مالی تبلیغ نمی کنند ولی دوستان و فامیل های نزدیک که با فعالیت ها یشان آشنایند بعضی وقت ها به گروه کمک مالی می کنند. شما نیز اگر بگردید حتما در دور وبر خود از این گروه ها خواهید یافت که از کمک های مالی و غیر مالی شما استقبال خواهند کرد. اگر قصد کمک باشد راه این است : "کار را به کاردان سپردن و به کاردان یاری رسانیدن"! همین!

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

داستان سارا-دانشكده پزشكي

همان طوري كه آرزوي ديرين سارا بود هوشنگ وارد دانشكده پزشكي شد. قبل از اين كه كلاس هاي دانشكده شروع شود سارا پرس و جو هاي خود را شروع كرد تا هر كتاب تخصصي كه لازم باشد تهيه كند. هوشنگ به مادرش مي گفت: " اين همه "جوش زدن" لازم نيست هر وقت بخواهم مي روم كتابخانه دانشكده و كتاب هاي لازم را قرض مي گيرم." اما سارا بر خريداري كتاب ها اصرار داشت. مي گفت :"گمان نمي كنم به تعداد دانشجوها كتاب داشته باشند. بهتر است كه كتاب ها را خودت داشته باشي تا يه وقت تنبلي كتابخانه رفتن، باعث نشود در درس هايت سستي كني. خدا راشكر ما آن قدر امكانات داريم كه اين كتاب ها را بخريم! بگذار كتاب هاي كتابخانه براي دانشجوياني كه اين امكان را ندارند، باقي بمانند. اين هم يك جوري كمك است براي آن كه دانشجوهاي پزشكي اين مملكت باسوادتر باشند. وقتي اين كار كوچك از دست من بر مي آيد چرا دريغ كنم؟! سود باسواد بودن دانشجوهاي مملكت، در دراز مدت به همه مي رسد. بگذار من هم در ثوابش شريك شوم. به قول آقا جانت: كاشته اند خورده ايم. بكاريم تا بخورند."

پس از اندكي پرس و جو سارا به حقيقتي دردناك پي برد. بيشتر دانشجويان در بند درس خواندن و دنبال كتاب مرجع گشتن نبودند. بيشتر دانشجوها تمام طول سال را (آن موقع دانشگاه ها "ترمي" نبودند) يللي تللي مي كردند
و شب امتحان از روي جزوه هاي پر از غلط و غلوط و از رده خارج چيزهايي ياد مي گرفتند و با تقلب و مقدار معتنا بهي گريه و دروغ بافتن و زاري و التماس كردن نمره اي مي گرفتند. كمتر كسي به دنبال خواندن كتاب هاي مرجع و دقت در شكل ها و تفكر و تعمق در مفاهيم آنها بود. دانشجوها بدون درس خواندن نمره گرفتن را مايه مباهات مي دانستند و بر هر آن كه در طول سال از روي كتاب هاي مرجع با تفكر وتعمق و با ديد علمي و كنجكاوي تجربي درس مي خواند ريشخند مي زدند و او را "خر خوان" مي ناميدند. سارا از دريافتن اين حقيقت شوكه شد. سارا و تمام خانم هاي دور و برش براي پختن يك مربا هزار و يك نكته را در نظر مي گرفتند كه چه كنند كه رنگ مربا چنان باشد و بافتش زير زبان چنين شود و ماندگاري اش طولاني باشدو... براي كسي با چنين ذهنيت، رفتار سهل انگارانه دانشجويان غير قابل هضم بود. براي سارا قابل درك نبود كه چگونه كسي كه حرفه اي چون پزشكي را- كه با جان و سلامت مردم در ارتباط است بر مي گزيند- مي تواند اين همه نسبت به آموختن آن چه كه بايد بياموزد سهل انگار باشد.

سارا نگران بود كه جو دانشجويي هوشنگ را تشويق به سهل انگاري در درس خواندن بكند. مي ترسيد هوشنگ براي اين كه در جمع دانشجويان پذيرفته شود بخواهد خود را همرنگ جماعت كند و او هم چون ديگران به جاي درس خواندن درست و حسابي، دوران ارزشمند دانشجويي را به بطالت بگذراند.
براي همين روزانه هوشنگ را اندر اهميت احساس مسئوليت حرفه اي و آموختن دروس موعظه مي كرد اما گمان نمي كرد اين موعظه ها در عمل كارساز باشد چون مي دانست تاثير peer pressureدر آن سن بر جوانان چه قدر قوي است. بالاخره روزي حوصله هوشنگ از دست موعظه هاي سارا به سر آمد و صدايش را اندكي بلند تر كرد و با پرخاش گفت:" به همه چيه آدم كار دارين! خسته شدم! بابا! من ديگه بچه نيستم! خودم مي فهمم چه بكنم، چه نكنم. مادرهاي همكلاسي هام اصلا خبر ندارن اونا چي كار مي كنن. همين كه پسرشون دانشجوشده براشون كافيه. از همين الان به پسرشان آقاي دكتر مي گن و كيف مي كنن! شما رو هيچ جوري نمي شه راضي كرد! با معدل هيجده نفر اول استان شدم (آن موقع بيشتر معلم ها سقف نمره شان را هيجده مي گذاشتند. آوردن معدل هيجده واقعا كار بزرگي بود!) باز هم راضي نشديد. من حتي اگر ابن سينا هم بشم شما باز هم راضي نمي شيد. چرا فكر مي كنيد با بقيه فرق داريد؟! من چه گناهي كردم كه پسر شما شدم؟!" سارا چيزي نمي گويد و ساكت گوش مي كند. اما در دل خوشحال است چون مي داند نيم ساعت ديگر هوشنگ از پرخاش خود پشيمان مي شود و برمي گردد و معذرت مي خواهد. آن گاه به دقت به حرف هاي سارا گوش خواهد داد. همين طور هم مي شود. نيم ساعت بعدهوشنگ بر مي گردد و معذرت مي خواهد. سارا با لحني گله مند جواب مي دهد:" پدرت در طول اين همه سال كه با هم زندگي كرديم هيچ وقت صدايش را روي من بلند نكرد. تو پايت به دانشكده پزشكي نرسيده خودت را گم كرده اي و اين جوري با من حرف مي زني." هوشنگ خم مي شود تا دست سارا را ببوسد، اما سارا نمي گذارد و مي گويد:"به جاي اين كارها خوب به حرف هام گوش كن! من اين حرف ها را به خاطر خودت مي زنم. پس ساكت بنشين و به حرف هام خوب گوش كن. سعدي عليه الرحمه مي گويد:" حكيمي پسران را پند همي داد كه جانان پدر هنر آموزيد كه سيم وزر در سفر در محل خطر است يا دزد به يك بار ببرد يا خواجه به تفاريق بخورد. اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده. هنرمند هر جا كه رود قدر بيند و بر صدر نشيندو بي هنر لقمه چيند و سختي بيند." زندگي هم مثل سفره." دم روزگار درازه". ما يك روزي كارخانه اي و برو بيايي داشتيم. روزگار آن را از ما گرفت. كسي چه مي داند شايد در آينده همين باقي مانده هم از ما گرفته شود. اما همان طوري كه سعدي عليه الرحمه گفته "هنر دولت پاينده" است. هنر توهم همين درس و مشقته. خوب به درس و مشقت بچسب. گرفتن يك مدرك هنر نيست. بايد چنان عميق درس هايت را بخواني كه طبيب حاذقي شوي. طوري كه جامعه به تو نياز داشته باشد. در اين صورت تو و خانواده ات-همان طوري كه سعدي فرموده- سختي نمي بينند."

هوشنگ جواب مي دهد:" چشم مامان!" سارا جواب مي دهد: " با اين كه اين قول تو از ته دله، اما كافي نيست! جمع همكلاسي هايت مي توانند تو را در هدفت سست كنند." هوشنگ با طعنه جواب مي دهد:" پس چي كار كنم؟! هر كي اومد جلو، بهم سلام داد بزنم تو گوشش، بگم مامانم گفته با كسي حرف نزن، مشقاتو بنويس؟!" سارا مي خندد و مي گويد:" نه بزن بهادري لازم نيست! بين همكلاسي هايت هم حتما چند نفري هستند كه اگر بقيه دلسرد شون نكنن مي خواهند خوب درس بخوانند. آنها را پيدا كن و با هم جمع كوچك خودتان را تشكيل بديد. اين طوري بقيه نمي تونن شما را دلسرد كنن." هوشنگ جواب مي دهد:"چشم!" و چنين مي كند.


يكي از برادرهاي سارا در امتحان ورودي دانشكده فني دانشگاه تهران (آن موقع كنكور سراسري نبود) نفر اول شده بود. براي همين از طرف دانشكده او را به آمريكا فرستادند. در آن هنگام درس اين برادر تمام شده بود اما هنوز در آمريكا به سر مي برد. سارا به او نامه نوشت و خواست تا كتاب هاي مرجع گوناگوني را بفرستد. ( اين برادر بعد به ايران بازگشت و به كار كارخانه داري مشغول شد. در سن هشتاد و پنج سالگي از كارخانه داري بازنشسته شد
و دوباره كتاب هاي مهندسي را بازگشود و معلومات خود رابه روز كرد. از آن پس تا به امروز به طور تفنني كار مهندسي مي كند و كار تفنني اش هم روز به روز دارد جدي تر وحرفه اي تر مي شود!)

سارا هر از گاهي كتاب هاي هوشنگ را ورق مي زد و از او سئوال مي پرسيد. مثل خود ما كه جواب دادن به سئوالات غيرفيزيكپيشگان را اغلب مشكل مي بينيم هوشنگ هم معمولا جوابي درست و حسابي پيدا نمي كرد و قول مي داد كه بيشتر درس بخواند. زبان خارجه اي كه هوشنگ آموخته بود انگليسي بود. برعكس سارا و آقا ودود، هوشنگ فرانسه نمي دانست. يكي از دلمشغولي هاي سارا در زمان دانشجويي هوشنگ، جست و جوي ريشه لاتين و يوناني اصطلاحات پزشكي بود كه تحسين همه همكلاسي هاي هوشنگ را بر انگيخته بود.
(دقت كنيد تاريخي كه من از آن سخن مي گويم، يك دهه پيش از انتشار دايرة المعارف بزرگ لاروس است.)

روزي هوشنگ به اتاقش رفت و ديد كه سارا تمام تابلو ها را از ديوار برداشته. سارا سر مي رسد و مي گويد برادرش چند تايي پوستر آناتومي فرستاده. سارا قصد دارد آنها را به ديوار اتاق هوشنگ بزند. هوشنگ شوكه مي شود. آيا اين همان مادر سنتي اوست كه مي خواهد پوستر، آن هم چنين پوستر هايي، به ديوار بزند. هوشنگ حتم دارد كه سارا تا به حال از اين پوسترها نديده. اما هوشنگ در اين مورد اشتباه مي كنه. بسته را از دست سارا مي گيرد و مي گويد:
"ممنون ازلطفتون! اما اينجا جاش نيست. خواهرام ميان تو اين اتاق!"

سارا بسته را پس مي گيرد و خونسردانه مي گويد:" اشكالي نداره! آنها هم يه چيزهايي ياد مي گيرند. خوبه كه بدونن داخل بدن خودشون و داخل بدن شوهر آينده شون چيه." بعد سارا بسته را باز مي كند و شروع مي كند به زدن آنها به ديوار. هوشنگ هم به همراه پوسترها ميخكوب مي شود به ديوار! باورش نمي شود! آيا اين همان زني نيست كه به هنگام اوج جواني و زيبايي، وقتي مجبور شد در مهماني كشف حجاب شهرداري حضور پيدا كند، با وسواس تمام كت ودامن و كلاه لبه داري تهيه كرد كه عليرغم نام مهماني حجابش كامل كامل باشد!
سارا در حالي كه پوستر ها را به ديوار مي زند، مي گويد:" چرا بي خودي شلوغش مي كني؟! اينا فقط چند تا پوستر علمي هستند. بايد آن قدر ببيني تا چشمهات عادت كنند و در ذهنت حك شوند. وايستا ده منو نگاه مي كنه! بيا كمكم كن." اين كار سارا حركت نماديني بود كه نشان مي داد تحصيل جدي هوشنگ ( نه فقط گرفتن مدرك دكتري ) و آموختن مفاهيمي كه از او پزشكي حاذق مي سازد، چنان اهميت دارد كه به خاطر آن حتي مي توان هنجارهاي به شدت حساسيت برانگيز جامعه را ناديده گرفت. تازه تازه هوشنگ مي فهمد عمق اهميت تحصيل او براي مادرش چه قدر است. تصميم مي گيرد كه همان شود كه سارا مي خواهد.


همان گونه كه سارا آرزو داشت هوشنگ پزشك حاذقي شد: وزنه اي در جامعه پزشكي ايران كه جان بيماران بسياري رااز مرگ حتمي نجات داد. بيماراني را مداوا كرد كه ديگر پزشكان از مداواي آنها بازمانده بودند. در آن سال ها كه تعداد پزشكان كشور-اعم بر حاذق و غير حاذق- بسيار كمتر از حد مورد نيازبود، وجود پزشكي چون او گنجي محسوب مي شد. يك assetبراي شهر وكشور. با هر بيماري كه هوشنگ مداوا مي كرد موقعيت خانواده -همچنان كه در برنامه سارا بود- مستحكم تر و مستحكم تر مي شد. فرقي نمي كرد كه بيمار ثروتمند باشد يا فقير. قدرتمند باشد يا ضعيف. مشهور باشد يا بي نام ونشان. همه آنها ارزشمند بودند و در برنامه بلند مدت سارا نقشي بازي مي كردند. سارا خود نيز به اين نقش ها آگاه نبود، اما اطمينان داشت آنها روزي نقشي يكتا بازي خواهند كرد. براي همين به هوشنگ توصيه مي كرد هواي همه آنها را داشته باشد. زندگي پيچ و خم بسيار داشت و بازي هايي رخ مي نمود كه همان بيمار ضعيف و فقير و بي نام و نشان چنان كمكي به خانواده مي كرد كه از دست كس ديگري بر نمي آمد. به طور مثال سه دهه بعد، در سال 65، كه شهر به مدت چهل روز به طور مداوم بمباران مي شد، نوه هاي سارا به روستايي در نزديكي شهر رفتند. به طور اتفاقي يكي از بيماران قديم دكتر كه از اهالي روستا بود آنها را شناخت و در منزل خود پناه داد.

تاثير خط فكري كه سارا به هوشنگ مي داد به شخص هوشنگ محدود نشد. جمع دوستان درس خوان هوشنگ به تدريج بزرگ و بزرگ تر شد و بيشتر همكلاسي هاي او را دربرگرفت. از جمع دانشجويان آن دوره، پزشكان حاذق فراوان و محققان برجسته متعددي بيرون آمدند. بيشتر آنها البته مهاجرت كردند و در ايران نماندند اما آنان كه ماندند تاثيري فوق العاده داشتند.
در نسل هاي بعدي در خانواده و بين نوادگان حاج كاظم، جوانان زيادي دانشجوي پزشكي شدند. هوشنگ به اين دانشجوها دقيقا همان توصيه ها را مي كند كه روزي سارا به او مي كرد!


ادامه دارد...

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

داستان سارا-مادربزرگ

خلاصه سري قبل: سارا، دختر حاج كاظم، كه با مردي فاضل به نام آقا ودود ازدواج كرده است در جنگ جهاني دوم كارخانه خود را از دست مي دهد. سارا براي اين كه موقعيت اجتماعي خانواده خود را باز يابد تصميم مي گيرد روي تحصيلات فرزندانش سرمايه گذاري كند.

ادامه داستان: همان طوري كه در قسمت هاي قبل گفتم، پدر آقا ودود وقتي آقا ودود خردسال بود در يكي از اپيدمي ها در گذشته بود. آقا ودود كوچكترين فرزند خانواده بود. خواهر وبردارهاي بزرگتر او در كودكي در اثر بيماري هاي گوناگون از دنيا رفته بودند. تنها آقا ودود مانده بود و خواهر بزرگتر او. همسر خواهر آقا ودود هم متاسفانه در اثر بيماري جان سپرد و آقا ودود سرپرستي خواهر و هشت فرزند او را بر عهده گرفت. آقا ودود براي خواهر و مادر خود خانه اي گرفته بود و هر روز به آنها سر مي زد و دستي از سر نوازش به سر وروي خواهر زاده هايش مي كشيد. پس از جنگ كه خواهر زاده ها همه بزرگ شدند وبه دنبال زندگي خود رفتند، مادر و خواهر آقا ودود به خانه سارا نقل مكان كردند. اين نقل مكان علل مختلف داشت. يكي آن كه نگه داري خانه اي جدا خرج زيادي داشت و براي دو نفر زن تنها و پا به سن گذاشته خانه قبلي زيادي بزرگ بود. ديگر آن كه مادر آقا ودود حسابي پير شده بود و مي خواست زمان بيشتري با آقا ودود بگذراند. اما علت اصلي اصرار سارا بود. سارا در پروژه خود براي تحصيل بچه ها براي مادربزرگ آنها نقش خاصي در نظر گرفته بود. در واقع سارا به كمك او نياز داشت.

مادر آقاودود زن نجيب و ساكتي بود. بيوگي زود هنگام، شرايط سخت زندگي، همزيستي با دختر بيوه شده اش و داشتن عروسي مهربان و فهميده اما به شدت عزيزدردانه ، آن هم از طبقه اجتماعي و اقتصادي بالاتر، به او آموخته بود كه هر حرفي را قبل از به زبان آوردن هزار بار سبك سنگين كند تا مبادا به كسي بربخورد. بيشتر اوقات مادر آقا ودود در اين آخر عمر به عبادت و دعا خواندن و تسبيح (سبحه) گرداندن مي گذشت. او كه در سن يازده سالگي به خانه بخت رفته بود در خانه پدري اندكي خواندن و نوشتن آموخته بود، بعد از ازدواج به تشويق همسرش تحصيلات قرآني خود را ادامه داد. برعكس خانه سارا ومادرش در خانه آنها خدمه وجود نداشت. فقط خانمي هفته اي يك روز براي شستن رخت ها به خانه آنها مي آمد. آن روز را هم مادر آقا ودود مي بايست تمام مدت با هزار زحمت آب جوش براي شستن رخت ها تهيه كند. آن موقع اين همه وسايل آسايش وجود نداشت. مثلا اگر مي خواستند براي ناهار مرغ بپزند مجبور بودند پرهاي مرغ را هم خود دانه به دانه بكنند. اگر مي خواستند آش رشته درست كنند علاوه بر پاك كردن سبزي، مي بايست رشته آن را هم خودشان از خمير درست كنند. براي همين كار يك خانم خانه دار با چند تا بچه واقعا شاق بود.
تحصيل در كنار اين همه زحمت از خودگذشتگي زيادي مي طلبيد. اما مادر آقا ودود اين زحمت را به جان خريد چون به تحصيل به صورت يك امر مقدس مي نگريست و آن را نوعي عبادت مي دانست.

مادر آقا ودود حافظ كل قرآن شد. علاوه بر آن قسمت عمده اي از گلستان و بوستان و بسياري از اشعار كلاسيك فارسي را حفظ كرد و اندكي عربي آموخت. به اصرار و تشويق چنين مادري بود كه آقا ودود آن زمان چهار زبان علاوه بر فارسي و تركي خودمان آموخته بود و آن همه به مطالعه علاقه داشت.

مادر آقا ودود ونوه هايش به هم خيلي نزديك بودند. اين مادربزرگ آنها دريايي از داستان هاي آذري مي دانست كه با حوصله و آب و تاب براي بچه ها تعريف مي كرد. بچه ها آن يكي مادربزرگشان را هم دوست داستند. اما مادر سارا زن با جذبه اي بود. نوه ها هيچ وقت به خود اجازه نمي دادند خيلي به مادر سارا نزديك شوند مگر آن كه او خود چراغ سبزي نشان دهد. اما اين يكي مادربزرگ ساكت و سر به زير بود وبراي بچه ها هميشه قابل دسترس.


طرز فكر سارا با مادر شوهرش فرق داشت. او تحصيل بچه ها را وسيله اي مي دانست براي رسيدن به هدفي ديگر. تحصيل به خودي خود براي سارا هدف نبود. با اين حال سارا به درستي دريافت حضور مادرشوهرش در خانه و حرمتي كه او براي" علم براي علم" قايل است به بچه ها دلگرمي خواهد بخشيد تا بيشتر درس بخوانند. مي دانست همين كه او به نوه هايش قول مي دهد سر نماز دعايشان كند تا در امتحان ها موفق شوند، تقويت روحي عظميي برايشان خواهد بود.

طرز فكر اين دو خانم با هم فرق داشتند اما درايت سارا و نجابت مادر شوهرش باعث شد مقابل هم قرار نگيرند بلكه مكمل هم شوند.

ادامه دارد...
مجموعه كامل داستان سارا را مي توانيد در اينجا بخوانيد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

سخنراني پروفسور وفا

روز هشتم فروردين سال 1388پروفسور وفا در پژوهشگاه ما سخنراني خواهند كرد. شركت براي عموم علاقه مندان آزاد است. براي اطلاعات بيشتر اينجا را ببينيد.

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

معيارهاي انتخاب و بازي وبلاگي

در نوشته هاي قبلي نمونه هايي از انتظارات خود را بيان كردم. من به كسي راي خواهم داد كه تشخيص دهم علاقه، توانايي و اراده آن رادارد كه بخشي بيشتري از اين گونه انتظارات را برآورده كند. معيار تشخيصم كارنامه كانديدا در سمت هاي قبلي و تبليغات انتخاباتي و سخنراني ها و مقالات قبلي خود او خواهد بود. ادعاهاي كانديداها را با محاسبات
سرانگشتي يا مطالعه محك خواهم زد و در موارد تخصصي تر از حل فن نظر خواهم خواست.
به شايعات توجهي نخواهم كرد چون كه مي دانم در كشور ما هر كس كه ابتكار عمل دارد دشمنان فراواني نيز دارد كه پشت سر او بدگويي مي كنند.
اگر شخص مرد يا زن عمل باشد، ناگزير با عده كثيري از اشخاص بيكار وبيعار در مي افتد و در بين آنها دشمنان فراوان پيدا مي كند. بيكارگي و بيعاري با شايعات بي اساس و اغلب غرض آلود پراكندن، برادران دوقلو هستند.
در مورد مردان عرصه سياست، شايعات منفي با سرعت بيشتري گسترش مي يابند. تجربه ام نشا ن مي دهد شايعات معيار مناسبي براي قضاوت درباره اشخاص، چه در عرصه سياست چه در خارج از آن، نيستند.
با اين كه به شدت به تاثير شغل و تحصيلات بر ذهنيت و عملكرد كساني كه در شغل و موضوع مورد تحصيل خود غرقه اند اعتقاد دارم، بر اساس شغل، مدرك تحصيلي، كسوت ويا لباس و ظاهر افراد درباره آن ها پيش داوري نمي كنم. رايم را بر اسا س تشخيص خودم انتخاب مي كنم نه براساس آنچه كه "همه" گويند. بيش از اين قصد ندارم در مبحث انتخابات سخني بگويم. بعد از اين، فقط گوش خواهم كرد ونظرات را خواهم خواند!
پيشنهاد مي كنم يك بازي وبلاگي شروع شود و در آن هركس معيارهاي انتخاب رئيس جمهور را از نظر خود بيان كند. همچنين انتظاراتش را از دولت آينده برشمارد. از تمام خوانندگان وبلاگم كه خود وبلاگ دارند، دعوت مي كنم كه بازي را شروع كنند. كساني هم كه وبلاگ ندارند در بخش نظرات، نظرات خود را بنويسند. (اگر تايپ فارسي برايتان مشكل است به انگليسي بنويسيد. اما لطفا از نوشتن به فينگليش خودداري كنيد.) لطفاٌ اگر نوشته اي (از خود و يا ديگري) مربوط به اين بحث سراغ داريد آدرس آن را در كامنت ها بگذاريد.

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

تيم رئيس جمهور آينده

رئيس جمهور به تنهايي قادر نخواهد بود كاري از پيش ببرد. بايد ديد اعضاي تيم او چه نوع آدم هايي هستند. يك مدير خوب در هر مقامي به زير دستانش مقداري autonomy مي دهد. در هر ريزه كاري اي مداخله نمي كند. دست مديران رده پايين تر را باز مي گذارد تا ايده هاي خود را پيش ببرند. دخالت و اعمال نفوذ در حيطه مسئوليت هاي مديران زيردست جز سردرگمي كساني كه كارها به دست آنان انجام مي گيرد و مايوس ساختن مدير دلسوز نتيجه اي ندارد. تعويض مديريت همواره هزينه بر است. از رئيس جمهور آينده انتظار دارم تمام مديران حاضر كه كارشان را در حد قابل قبولي خوب انجام مي دهند نگه دارد و از آنان حمايت كند. در راي دادن به كانديدايي كه دور وبر او پر باشد از افراد نارسيستي كه گمان مي كنند تا رشته امور را در دست نگيرند هيچ چيز درست نمي شود، ترديد خواهم كرد.
همان گونه كه دوروبري هاي نارسيست خطرناك هستند، دور وبري هاي ضعيف و بي اراده كه هنري جز"بله قربان گويي" ندارند هم خطرناكند. رئيس جمهور بايد افرادي را دور خود جمع كند كه در مديريت هاي تخصصي كه به آنها واگذار مي شود (مانند رياست وزارت علوم و...) صاحبنظر باشند و آن قدر هم استقامت و قاطعيت داشته باشند كه در راه ايده هايشان پافشاري كنند. شايد بگوييد اين دو با هم در تضاد هستند. ولي چنين نيست." قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهري."
مدير لايق، مدير لايق ديگر را مي شناسد و ارج مي نهد وصرفنظر از جناح بندي ها و گرايش هاي سياسي او را نگاه مي دارد و از او حمايت مي كند.
اگر كانديدايي يا دور وبري هايش تاكيد زيادي بر ساده زيستي داشته باشند و آن را چپ و راست به نمايش بگذارند به آنها راي نخواهم داد. قيمت يك دست لباس شيك و گرانبها يا يك آپارتمان مدرن يا ماشين بنز و يا يك دستگاه
فِراري يا اسكي با پريدن از هليكوپتريا ... هرچه باشد در مقابل بودجه هايي كه به علت بي كفايتي رئيس جمهور يا اطرافيانش مي تواند به هدر برود ناچيز است!
اگر شعار اصلي كانديدا يا تيم او مبارزه با فساد مالي يا پارتي بازي باشد باز هم به او راي نخواهم داد. بيشتر فسادهاي مالي كه اكنون در ايران وجود دارند در واقع سوء استفاده (خيلي وقت ها نا آگاهانه)از روشن نبودن ضوابط و مقررات هستند. اگر كانديدايي واقعا مي خواهد جلوي فساد مالي را بگيرد بايد شعار شفاف و روشن تر كردن و معقول و منطقي تر كردن ضوابط را سر دهد. مبارزه با مفسدين مالي-اگر عملي شود-چيزي نخواهد بود جز پوششي براي تسويه حساب هاي شخصي! زرنگ تر ها پولشان را برمي دارند و به بانك هاي سويس و دبي و...مي فرستند. يك عده زيان مي بينند و فرزندانشان كينه در دل مي پرورانند و روزي ضربه مي زنند. خلاصه چنين برنامه اي،به امنيت اقتصادي-اجتماعي لطمه اي جبران ناپذير وارد مي كند.
اگر كانديدايي از روي متن آماده سخنراني كند و از روده درازي و صحبت هاي نابجا و هارت و پورت و الدرم بلدرم پرهيز كند، به راي دادن به او گرايش بيشتري خواهم داشت. بيشتر وقت مديران در جلسات گوناگون مي گذرد. بيشتر جلسات در ايران متاسفانه به روده درازي، جوك هاي احمقانه جنسيتي وقوميتي، تعارف ها و تملق ها، لاف ها و خودستايي ها، لعن و نفرين افراد غير حاضردر جلسه و... مي گذرد. اگر كسي خود آن قدر منضبط باشد كه از روي متن آماده و سنجيده سخن بگويد، جلوي اتلاف وقت در جلسات را خواهد گرفت و اين يعني كارآيي بيشتر!
به كانديدايي كه خود يا اعضاي تيمش به هنگام تحصيل شغل اجرايي مهم داشته اند، راي نمي دهم. دانشجويي دكتري در هر رشته اي، يك كار تمام وقت است. شوخي بردار هم نيست! كسي كه در كنار يك سمت اجرايي مهم و كليدي، دانشجوي دكتري نيز هست يك يا هر دو كار را سمبل مي كند. همچنين به كانديدايي كه اعضاي تيمش را از كساني انتخاب مي كند كه در آن واحد، چندين سمت اجرايي دارند و يا رئيس يا معاون چند موسسه هستند، راي نمي دهم.
هر آن چه كه گفتم در مورد مديريت رده هاي پايين تر(مثل رئيس يك پژوهشكده) هم صادق است. بسيار ديده ام ميانسالاني كه با تفاخر ادعا كرده اند كه چون در كشور قحط الرجال است مجبورند اين همه سمت مديريتي را به يك جا برعهده گيرند. همين هم بهانه اي براي آن است كه هيچ كاري را درست و به موقع انجام ندهند. اولا اين ادعا كه كسي جز آنها نمي تواند از عهده برخي مسئوليت هايي كه دارند برآيد، كاذب است و ريشه در نارسيسم آنان دارد.ثانيا گيريم كه اين ادعا درست باشد. اين كه شد عذر بدتر از گناه! بايد از آنها پرسيد چرا در اين بيست سال كه جنگ تمام شده و امنيت برقرار شده در اين كشور هفتادميليوني نسبتا مرفه ، كسي رشد نكرده كه بتواند از عهده اين مسئوليت ها برآيد؟! آيا اين به آن معني نيست كه همين افراد جلوي رشد بقيه را گرفته اند و يا افراد لايق را فراري داده اند؟!

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

مسايل زنان

اكثر كانديداها براي جلب راي، مسئله زنان را پيش مي كشند. مسئله زنان مسئله حساس و جنجال برانگيزي است. اگر كانديدايي روي وعده ها و تعارفات مبهمي چون "تكريم مقام و منزلت زن" بيش از اندازه تاكيد كند به او راي نخواهم داد!
همان طوري كه در كامنت هاي نوشته قبلي اشاره كردم برايم قابل قبول نيست كه به خاطر جنسيت كسي، او را منصوب به يك سمت اجرايي و مديريتي بكنند. اگركسي با شعار انتصاب وزيران و يا مديران خانم به ميدان آيد، به او راي نخواهم داد. رئيس جمهور ايده آل من با شعار انتصاب مديران لايق (صرفنظر از جنسيت)، به دور از سياسي بازي و جناحي كاري، جدي و قاطع و حرفه اي با افق هاي ديد وسيع و visionary و در عين حال آشنا به واقعيت هاي جامعه ايران به ميدان مي آيد و اين شعار را عملي مي كند. البته اعضاي تيم او بايد در حين تبليغات با ارائه برنامه هاي معقول در حيطه كاري خود ثابت كنند كه مديران كارآمدي خواهند شد. از تيم دولت آينده انتظار دارم كه به همان مسئوليت كه به عهده شان نهاده (و فقط به همان مسئوليت و نه چيز ديگر!) بپردارند.
از دولت آينده انتظار دارم سهميه بندي جنسيتي ورودي دانشگاه ها را بردارد. دختران جوان پاي كنكور، عزيز كرده و نور چشم خانواده اي هستند. در درجه اول خوشي وآن گاه تحصيل فرزندان مهمترين دغدغه زندگي خانواده هايي است كه جواني در آن سن و سال دارند. يكي از آنها خواهر من بود. توصيف فشار روحي اي كه سهميه بندي جنسيتي، همه ساله، بر ده ها هزاردختر پاي كنكوري وارد مي آورد، از توان اين قلم خارج است!