۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

سمينار شاهين در پژوهشكده نجوم درباره مشاهدات ماهواره پلانك


IPM Cosmology Seminar

Planck observations and the primary CMB anisotropies

Mohammad Mehdi Sheikh-Jabbari (IPM)

Wednesday / 10-June-2009 / 20-Khordad-1388/ 2:00 PM

IPM Larak Building, School of Astronomy and Astrophysics

Address: Larak Garden, opposite Araj, Artesh Highway,Tehran, Iran

توجه كنيد كه سمينار نسبتا تخصصي خواهد بود. چون درباره پلانك چند مطلب نوشته بودم، صلاح ديدم اين سخنراني را نيز اينجا اعلام كنم.

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

قدر زر در غیاب زرشناس بالا می رود

می گویند وقتی اولین چاه های نفت در دوران مدرن درجنوب حفاری شد، شاهان وقت اصلا خبر نداشتند که این زر سیاه که اجنبی ها برایش سر و دست می شکستند چه ارزشی دارد. چرخ دهر چرخید و چرخید و زرشناسی برخاست که قدر زر می شناخت. زر شناس معادن زر سیاه را ملی کرد. در آن زمان، یکی بود که ادعا می کرد "آدم مهم" سرزمین زرخیز است. عصبانی بود که چرا این زر شناس نظرات احمقانه و اغلب مغرضانه او را درباره زر و چیزهای دیگر جویا نمی شود و مراتب ارادت خود را هر صبح به عرض او نمی رساند.
بالاخره هم چند تا سنگ به سمت زرشناس پرت کرد اما چون خود جربزه نداشت، گذاشت و در رفت! ولي نوچه هایش را جلو فرستاد، تا به زرشناس ناسزا گویند و پاچه بگیرند!!-
آری! چنان که رسم دیرینه این مرز وبوم است، زرشناس به پاس خدمات بی نظیرش، ناسزاها شنید و بعد هم تبعید شد. حدود دو دهه پس از آن، قیمت زر سیاه به طور نجومی بالا رفت. "آدم مهم" سرزمین زر خیز شروع کرد به ریخت و پاش.
بالا رفتن قیمت زر تبعات اجتماعی و سیاسی ژرفی داشت. قشری دور وبر "آدم مهم" که نوچه ها و "بله قربان گو" های او را تشکیل می دادند جمع شدند. این جماعت که به نمایش های چندش آور وبی مزه او "به به" می گفتند و به فرمان او پاچه این و آن را می گرفتند، از این خوان رحمت به طرز بی تناسبی بیشترین نصیب رابردند. در آن زمان اکثریت مردم ایران روستا نشین بودند. روستاها از این برکت خدادادی بی بهره ماندند. حومه نشینان شهرهای بزرگ هم همین طور. اما از انصاف نباید گذشت. طبقه متوسط جامعه که خانواده سارا هم از آن دسته بودندنیز از بالا رفتن قیمت نفت متنفع شدند. در اثر بالا رفتن استانداردهای زندگی هم تجارت سارا ترقی کرد ، هم کارخانه به ارث رسيده از پدرش و هم کسب و کار فرزندان و نو ه هایش. "آدم مهم" انتظار داشت که بالا رفتن سطح زندگی را به او نسبت دهند و از او راضی باشند و مجیز او را بگویند. اما افرادی مانند خانواده سارا، این برکت را در درجه اول لطف خدا می دانستند، در درجه دوم آن را نتیجه هشیاری و مبارزه زرشناس و دوستانش می دانستند و در درجه سوم به خود نسبت می دادند چون تا حد توان خود از زرشناس حمایت کرده بودند. در این میان، نه تنها به "آدم مهم" creditنمی دادند بلکه از او روز به روز به خاطر ریخت و پاش و نوچه پروری اش، آزرده تر و آزرده تر می شدند. یادشان نرفته بود که نوچه های "آدم مهم" چه بلایی بر سر زرشناس آورده بود. یادشان نرفته بود که چه طور این "آدم مهم" که بادی بر غبغب می انداخت و در پاسارگاد می خواند "کوروش آسوده بخواب چون که ما بیداریم" وقتی اوضاع یک کم قاراشمیش شده بود گذاشته بود وفرار کرده بود. شکاف بین "آدم مهم" و نوچه هایش و بقیه مردم روز به روز عمیق تر می شد.
ادامه دارد....

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

بانوی سیاهپوش

تصویری که من از دوران کهنسالی سارا دارم، تصویر یک ملکه قدرتمند است. روز اول سال، سارا هفت سین با شکوهی می چید و چند صد نفر به بازدید او می آمدند. در اعیاد دیگر هم همین برنامه تکرار می شد. در عید غدیر، به احترام آقا ودود خدا بيامرز که سید بود، خانه سارا هنوز پر از بازدید کننده می شد.

به برکت توصیه ها و تمرین های مادام یلنا برای استیل درست نشستن، راه رفتن و غیره قد صد و هفتاد سانتی متری سارا تا نوده سالگی هم خم نشد!
هر ملکه ای، ولو قدرتمند، لاجرم روزی شکست می خورد. سپاه غالب همانا قشون و لشکر "چین" است. و چه بیرحمانه به تاراج می برد این قشون زیبایی صورت را!
وقتی مردها داستانی می نویسند توصیف شخصیت اول زن را با زیبایی صورت آغاز می کنند. اگر این زن شخصیت اصلی داستان باشد، بیشتر موضوعات داستان حول و حوش زیبایی او می چرخد. من، در قسمت های قبلی، به عمد، در مورد زیبایی سارا چندان توصیفی نداده بودم. در واقع هر آن چه که در مورد ظاهر سارا گفته بودم خصوصیاتی تا حد زیادی ا کتسابی بودند: "قامت کشیده، صدایی آهنگین، ظاهری آراسته، زیبایی ناشی از نشاط جوانی ، زیبایی ناشی از پختگی زنانه." این صفات را چنان با دقت گزیده بودم که در طول این هفت ماه که از انتشار قسمت اول داستان سارا می گذرد به یادم مانده!
اما از سخنان خوانندگان داستانم این گونه بر می آید که خوانندگان سارا را زیبا تصور کرده اند. سارا به واقع هم زیبا بود. سارا زیبا بود و از زیبایی ذاتی خود آگاه بود و با سلیقه کم نظیر خود، زیبایی های اکتسابی را هم به زیبایی خدادادی می افزود. شاید اگر زن دیگری به جای سارا بود همین زیبایی تنها مشخصه او می شد و بقیه جنبه های شخصیت اش سیاره هایی به دور این ستاره زیبایی باقی می ماندند. اما زیبایی ظاهر سارا در مقابل درك وفهم و شعور، قابليت انطباق و قبول شرايط جديد، ابتكارعمل، شجاعت و استحکام شخصیت و بالاخره هنرها وقابلیت های گوناگون او جلوه می باخت! خود سارا شخصیت خود را با زیبایی ظاهری خود تعریف نمی کرد. برای همین وقتی ملکه داستان ما، از قشون چین شکست خورد نه از جذابیت او کاسته شد و نه از جذبه اش! این شکست که ملکه های بسیاری را از پا می اندازد، سارا را قوی تر و پخته تر ساخت!
ادامه دارد....

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

عاليه

سارا وقتی از فوت آقا ودود آگاه شد هیچ نگفت. به نقطه ای خیره ماند و ناله ای نکرد. دخترانش نیز کمابیش همان گونه واكنش نشان دادند. خواهر زاده های سارا تمام مراسم سوگواری را برگزار کردند. برای زنی مانند سارا خیلی عجیب و دشوار است که اختیار خانه و آشپزخانه و اداره مراسمی را به دست زن دیگری بسپارد! سکوت او و دادن اختیار به خواهر زاده بیش از هر ضجه و ناله و... عمق دردی را که او می کشید نشان می داد.
تا روز چهلم پس از فوت آقا ودود، سارا سکوت کرده بود. اما پس از گذشت چهل روز سارا به خود آمد. عصر جدیدی در زندگی او آغاز شده بود. دیگر آقا ودود نبود تا به او تکیه کند. او می بایست خود سررشته امور تجارتخانه را به دست بگیرد. برای دختران حاج کاظم زن تاجر چیز جدیدی نبود. یکی از خواهران از سال ها قبل به طور جدی کار اقتصادی می کرد. همسر او در میانسالی در اثر یک بیماری از پا افتاده بود. این خواهر سارا که نامش عالیه بود، شیرزنی بی بدیل بود. با وجود این که همسرش روی صندلی چرخدار بود و حركتي نمي توانست بكند، او را می آراست و با خود همه جا می برد. با هم به چند كشور سفر کردند. وقتی همسرش آن گونه زمین گیر شد، خیلی ها فکر می کردند که پس از مدتی دچار افسردگی می شود و خاموش می شود. اما عالیه نگذاشت که افسردگی به سراغ او بیاید. خم به ابرو نیاورد! دختر حاج کاظم، طلب ترحم از دیگران نکرد. نخواست که مردم به او بگویند:"طفلکی این زن! چه قدر نجیبه که این شرایط را تحمل می کنه." به جای آن تمام نیروی مدیریتی خود را به کار گرفت و يك تنه با مشکلات مبارزه کرد و پیروز شد. هم در تجارت موفق بود و هم در تفریح و مهمانی دادن ومهماني رفتن و سفر كردن و گشت و گذار چیزی کم نمی گذاشت! همسرش به مدت دوازده سال روی ویلچیر ماند بدون آن که دچار افسردگی شود.
عالیه پس از فوت همسرش به کار بساز بفروشی پرداخت. آرشیتکت ها از دست او عاصی بودند! طرح ها ی آنها را قبول نمی کرد. می گفت:" این ادا و اصولی که شما از کتاب های غربی یاد گرفته اید، به درد زندگی ایرانی نمی خوره. باید طرح را آن جوری که من می گم، عوض کنید تا مشتری ایرانی بپسنده." آرشیتکت ها عصبانی می شدند اما در عمل مشتری ها به خاطر تغییراتی که عالیه می داد خانه ها را می پسندیدند. عالیه هم آنها را دست می انداخت و می گفت:"می بینید رگ خواب مشتری ایرانی دست منه!"
عالیه در کار اقتصادی روز به روز پیشرفت می کرد. کم کم از برادرهایش که دوبل ارث برده بودند جلو زد. عالیه که از کودکی روحیه ای شیطنت آمیز داشت سر به سر آنها می گذاشت و می گفت "چون پسرها خودشان نمی تونند پول در بیارن، دوبرابر دخترها ارث می برن."
روحیه سارا با عالیه فرق داشت. سارا نه روحیه شیطنت آمیز عالیه را داشت و نه اشتیاق وambition
او را برای به دست آوردن ثروت بیشتر. با این حال سارا درویش صفت نبود! برای او هم موفقیت در تجارت یک ارزش بود. اما خط های قرمز های او و کارهایی که مناسب "شان" خود می دانست
محدود تر از عالیه بود.
سارا پس از در گذشت آقا ودود خود سر رشته امور اقتصادی خانواده را به دست گرفت.
ادامه دارد....

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

روزگار جدید

وقت خداحافظی با خانه و باغ ششگلان تمام اهل خانه گریه سر دادند. خدمه گریه کردند. بچه ها گریستند. سارا اشک ریخت. حتی هوشنگ و برادرش هم گریستند. تنها کسی که نگریست آقا ودود بود. اما او بیش از همه اهل خانه از خداحافظی با خانه ششگلان ناراحت و دلشکسته بود. بچه ها آینده خود را در پیش رو داشتند و خانه های خود را بنا می نهادند. خدمه صاحب خانه شده بود و علی رغم دلتنگی خداحافظی با خاطره ها و دلهره ناشی از آغاز یک زندگی به سبک جدید، از استقلال تازه یافته خود خوشنود بودند. سارا قابلیت عجیبی در تطابق با شرایط جدید داشت. به علاوه آینده خود را در وجود فرزندان خود هنوز پیش رو می دید. اما برای آقاودود، خداحافظی معنای عمیق تری داشت. او که در کودکی با فقر نسبی بزرگ شده بود به خانه ششگلان دلبستگی عجیبی داشت. خداحافظی با خانه ششگلان برای او از دست دادن کارخانه هم دشوار تر بود. خداحافظی با خانه ششگلان و پشت سر گذاشتن آن سبک زندگی برای او به یک معنا بود: "زمان من به پایان رسیده است."
خانه جدید سارا و آقا ودود با معیارهای کنونی بزرگ بود اما در مقابل خانه ششگلان خیلی کوچک تر بود. در محله جدید، سارا و آقا ودود منزلت خاصی داشتند. اهالی محل از آنها انتظار داشتند که به عنوان ریش سفید و گیس سفید حلال مشکلاتشان باشند. دعواها و اختلافات خود را هم پیش آنها می آوردند. این دعواها به روح لطیف آقا ودود فشار می آورد. سارا غرولند می کرد ومی گفت:"وقت خوشی هایشان ما اصلا یادشان نمی افتیم، اما به محض این که اختلافی پیدا می کنند یاد ما می کنند." اما کاری نمی شد کرد! جامعه سنتی، به ازای نیمچه احترام سطحی و پوچی که به بزرگتر می گذارد انواع و اقسام انتظارات بی اساس از آنان دارد!
سارا و آقا ودود سنت شکن نبودند. همه وظایفی نانوشته ای را که سنت به آنان تحمیل می کرد انجام می دادند ولو این که از آن خوشنود نبودند. در حل یکی از این اختلاف های ابلهانه بین زن و شوهری در همسایگی ، قلب حساس آقا ودود تاب نیاورد و برای همیشه از تپش باز ایستاد...
ادامه دارد...

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

زیبایی و اهمیت رنگ

رنگ ها مهمند! در جایی که تنوع رنگ نیست، زیبایی هم نیست! جایی هم که زیبایی نیست، زندگی زیبا نیست.
من یک باربیشتر قرار نیست در این سرای سپنج، زندگی کنم. پس دوست دارم این اقامت کوتاه، زیبا باشد.
مردم سرزمین بی رنگ و تار، مردمانی افسرده اند. توریست ها کمتر به این سرزمین سفر می کنند. در نتیجه مردم این سرزمین از برکت درآمد جذب توریست و اشتغال زایی آن بی بهره می مانند. اگر در سطح بین المللی بخواهد کنفرانسی، نمایشی و... برگزار شود، انتخاب طبیعی جایی است که رنگ ها در آن جلوه دارند. نه تنها سرزمین رنگین زیباست، بلکه زیبایی ها و سرمایه ها را هم جذب خود می کند. مردمان سرزمین سبز و رنگارنگ وقتی در راهبندان گیر می افتند، دور وبر خود را که سراسر رنگارنگ و زیباست می بینند و کمتر از راهبندان ناراحت می شوند. به این ترتیب کمتر اعصابشان ناراحت می شود. شب هنگام وقتی خسته از کار جلوی تلویزیون می نشینند با دیدن رنگ ها حظ بصری می برند و خستگی کار از تن آنها بیرون می رود.
دشت ها و شالیزار های سبز ایران زمین، زیبا هستند. گنبد های فیروزه ای سرزمین من زیبا هستند. گندمزار های زرد آن زیبایند. پتانسیل آن را دارند که- اگر کشورم تیره و تار جلوه داده نشود- در سال میلیون ها توریست جذب کنند. در برزیل حلبی آباد ها را رنگ می کنند و با آن توریست جذب می کنند! گنجشک رنگ می کنند و به جای قناری می فروشند! یکی دیگر قناری دارد اما آن را در چنان قفس تیره و تار و بدرنگی محبوس کرده که کسی خریدارش نیست.
آری! بعد از سیر شدن شکم و برطرف شدن نیازهای اولیه، نیازی که هست (خیلی خیلی قبل از نیاز به علم و یا بحث های روشنفکری) نیاز به رنگ و موسیقی است. به نظر من، وجود این نیازهای اولیه و ثانوی نیازی به اثبات ندارد. آفتاب آمد دلیل آفتاب! فلسفه ها و ایدئولوژی ها را باید چنان ساخت که این نیازها را در بر بگیرد.
من نمی دانم "تعریف روشنفکری" چیست و مشخصات آن چه هستند. اما اگر روشنفکری آن است که اهمیت رنگ را به سخره می گیرد، چیزی نیست که چنگی به دل منجوق بزند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

داستان ویزای فرانسه

مدتی پیش در نیچر مقاله ای بود در مورد سخت گیری های کنسولگری های فرانسه در دادن ویزا به ایرانی ها.
من مشکل خود مان را در کامنت ها مطرح کردم.


وقتی مجله ای به اعتبار و اهمیت نیچربه چنین مسئله ای می پردازد حتما ما ایرانی ها باید از فرصت استفاده کنیم و مسایل خود را پیش بکشیم. البته خود موضوع شاید با این کار حل نشه، ولی باعث می شه در موارد دیگه بتونیم امتیاز بگیریم. این هم جزو توصیه ها یی بود که پسکین به من کرده بود. البته این گونه نامه نگاری هم آداب خود را دارند. من سعی خود را کردم. ولی باید اعتراف کنم نوشته من در مقابل کامنت زیر ناپخته و بچگانه بود. باید تمرین کرد و یاد گرفت!

I am a "Directeur de recherche" at CNRS and I confirm such an absurd attitude from our authorities. On July 2006 I organized an international workshop and there were 4 Iranian scientists whose papers were accepted. I had sent them all the necessary acceptation and invitation letters with copies to the French embassy. During 2007 and 2008, I had selected a few excelent candidates between a great number of applications for PhD programs, Post-docs and sabbatical year to come to our laboratory (L2S, UMR8506, CNRS-SUPELEC-UNIV PARIS Sud 11), and as required I requested the authorisation and I got negative answer. With the director of our lab we even wrote letters to the direction of CNRS to implore this situation and to stress on the importance of these scientific exchanges. We did not get any answer. Once, I have been invited for a conference in Iran as a keynote speaker, but again I could not go to that conference due to the security authorities recommendation. This situation is absolutely not acceptable for the scientific community. Ali Mohammad-Djafari, Directeur de recherche au CNRS.
12 Dec, 2008
Posted by: Ali Mohammad-Djafari

دیدید نوشته آقای دکتر علی محمد-جعفری چه قدر محکم، مستدل و متین بود. اعتماد به نفس از کلام ایشان می بارد. من ایشان را نمی شناسم. تنها کامنت ایشان را خواندم. بیخود نیست که به یه جایی رسیده! اگر این گونه ایرانی ها در داخل و خارج بیشتر باشند و از حق ایرانی این گونه دفاع کنند، خیلی از مشکلات ما حل می شه. البته نباید فقط از ایرانی ها ی مقیم خارج که به جایی رسیده اند انتظار داشت! ما خودمون هم باید جربزه نشون بدیم.
یک ایرانی دیگه هم کامنت گذاشته بود که خوبه که ویزا نمی دن! استدلالش هم این بود که اگر ویزا ندهند، دانشمندان ایرانی در ایران می مانند و ایران را آباد می کنند و...
در جواب او چنین نوشتم:
These days, scientific research is an international endeavor. By closing the windows towards outside, no nation has any chance of progress in research. Even in a country like USA which has a well-established and prominent scietific community they heavily invest in inviting lecturers and speakers from abroad and in sending their scietists to meetings or courses held abroad. Iran has recently (and very gradually) started to have a little say in the world-class scientific scene. In fact, we regularly hold international meeting in our institute in which scientists and students from around the world participate. Last year a student came from the USA and spent few months here in Iran working on a project under the supervision of one of the researchers in our institute. We go abroad to participate in meetings or as post-docs but this does not mean we want to immigrate and leave our country forever. Such exchanges are vital for progress. To stop or normalize brain drain, the living conditions inside Iran has to be improved. Closing the doors is not a good solution. In fact, if those Iranian students who are currently abroad realize in case they return they will be denied going to conferences abroad, they may stop to consider returning to Iran even if the salaries back home is higher than what they would earn abroad.
13 Dec, 2008
Posted by: Yasaman Farzan

پشت سر گذاشتن خاطره ها، همه عشق ها و دلبستگی ها

هر گوشه از خانه ششگلان، پر از صد خاطره بود. تک تک درختان باغ، تک تک بوته ها، گل ها! وقتی بچه ها کوچک بودند و آقا ودود صبح به سر کار می رفت، بچه ها پشت سر او گریه و بی تابی می کردند. سارا برای آن که آنها را ساکت کند برایشان قصه می بافت. به گل های رنگارنگ بوته لاله عباسی اشاره می کرد و می گفت "این گل ها هم مثل شما آقاجانتان را خیلی دوست دارن. اما گریه نمی کنن. صبح که از خانه می بره بسته می شن تا عصر که بر می گرده، شاد و شنگول دوباره بازبشن. شماها هم برین در باغ بازی کنین تا آقاجانتان برگرده." درختان اقاقیا که موقع امتحانات بچه ها گل می دادند هم ده ها قصه داشتند و...



وقت آن رسیده بود که با این خانه خداحافظی شود. احساسات می گفت" نه"! اماعقل می گفت "بله!" و دختر حاج کاظم کسی نبود که احساسات را بر عقل ترجیح دهد.


اما تخلیه خانه چندان هم آسان نبود. یکی از دلایل به سر رسیدن دوران آن خانه هزینه بالای استخدام خدمه آن بود که روز به روز با بالا استاندارد های زندگی بالاتر می رفت. به خصوص، هزینه تهیه جهیزیه برای دختران خدمه کمرشکن شده بود. اما این خدمه عموما نسل اندر نسل برای خانواده سارا کار کرده بودند و زندگی نوع دیگری نمی شناختند. نمی شد همین گونه با آن ها خداحافظی کرد . بالاخره، سارا و حاج کاظم تصمیم گرفتند که باغی که به هنگام رونق کارخانه خریداری کرده بودند تفکیک کنند و هرقطعه را به یک خانواده از خدمه ببخشند. اما سارا اصرار داشت تا نیم هکتاری که آقا ودود با دست خود کاشته در خانواده حفظ شود. سارا به آقا ودود می گفت:"بچه ها خاطرات زیادی پای آن درخت شاتوت که شما کاشته اید دارند. به هیچ وجه نمی خواهم آن درخت قطع شود. آن نیم هکتار را برای خود نگه داریم." وآقا ودود مردی نبود که حرف سارا را زمین بیاندازد. آن نیم هکتار حفظ شد. اما دیگر نام آن "باغ" نبود. از آن پس به آن "باغچه" می گفتند.



در کنار باغ، کوچه ای قدیمی و باریک بود. می گفتند کاروان های جاده ابریشم از این کوچک گذر می کردند. وقتی بچه ها کوچک بودند داستان های سارا و آقا ودود را درباره این کوچه تعمیم می دادند و مارکوپولو را در حال عبور از آن کوچه تصور می کردند. اندکی پس از تفکیک باغ , آن کوچه را، علی رغم اعتراض های طرفداران حفاظت از آثار قدیمی ،تعریض کردند. قیمت زمین های باغ به طور سرسام آوری بالا رفت. خدمه سابق خانه سارا قطعه های خود را فروختند. درختان باغ قطع شدند و جای آنها واحد های تجاری زشت و بدترکیب سبز شدند. در خیابان کشی جدید، "باغچه" ملکی دونبش شده بود و در نتیجه قیمت آن بسیار بالا رفته بود. اما خانواده قصد فروش آن را نداشت. این باغچه قصه درازی دارد که به آن بر خواهیم گشت.



ادامه دارد...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

مریم خانم و دلتنگی هایش

سال هایی که مینا و هوشنگ به خارج رفته بودند برای سارا سال های پرکاری بودند. نساء ننه (مادر رضاعی سارا که به عنوان "سرجهازی" عروس در خانه سارا بود)حسابی پیر شده بود. سارا خود از او مراقبت می کرد. می دانست که خدمه خانه خیلی از او دل خوشی ندارند واگر سارا نساء ننه را به آنها بسپارد چه بسا با او در این روزگار پیری و ناتوانی، خوب رفتار نکنند. محبت سارا به نساء ننه تنها از روی ترحم نبود. او واقعا به این خدمتکار باوفا و قدیمی مانند مادر واقعی خود علاقه مند بود و احساس محبت می کرد.


وقتی نساننه ضعیف و نا توان شد و یال و کوپال او جلوی خدمه ریخت، سارا که همیشه در دل سخت گیری های او را با بچه ها و خدمه مذمت می کرد کم کم فهمید که این زن چه قدر درحق او فداکاری کرده. تازه فهمید چرا مادرش آن همه سفارش احترام و دلجویی از نسا ننه را به او می کرد. کم کم فهمید چرا این مسئله آن قدر مهم بوده که خود حاج کاظم که عموما در مسایل اداره منزل دخالتی نمی کرد، دراین باره سفارش کرده بود.


بگذارید یک مقدار بیشتر رویکرد حاج کاظم را باز کنم: حاج کاظم، پدر سارا، مرد ثروتمند و از نظر اجتماعی قدرتمندی بود. البته همان طوری که قبلا تاکید کردم چون همیشه از دولتمردان دوری می کرد، قدرت او محدوده و سقفی مشخص داشت. اما در آن محدوده، قدرت و نفوذ او غیر قابل انکار بود. خانواده بزرگ و فرزندان پرشمارش همه ازاو حرف شنوی داشتند. افرادی مانند آقا ودود که زیر پر و بالش گرفته بود هم همین طور! کارخانه زیر نظر او و مطابق میل او اداره می شد. همین طور تجارتخانه و املاک وسیع او که در آذربایجان و تهران پراکنده بودند. معروف است که حاج کاظم با وجود اداره این قلمرو بزرگ و رتق وفتق مسایلی که در آن پیش می آمد، مردی بود که ذهن ، فکر و خاطری آرام و آسوده داشت. می گویند حتی در کهنسالی مانند یک جوان ورزشکار که خاطری و وجدانی آرام دارد، عمیق می خوابید!

علت آن بود که حاج کاظم هرگز سعی نکرده بود "همه چیز" را تحت کنترل خود در بیاورد. افراد لایق و قابل اعتماد را شناسایی می کرد و اداره بخش های مختلف قلمرو بزرگ خویش را به دست آنان می سپرد. به آنها احترام می گذاشت. سعی نمی کرد که شخصیت آنها را خرد کند. می دانست کسی که شخصیت خرد و ضعیف دارد همان کسی است که از پشت به آدم خنجر می زند. دست این مدیران را باز می گذاشت تا از هوش و ابتکار خود بهره گیرند و بخش های تحت قلمرو او را اداره کنند. در جزئیات اداره این بخش ها دخالتی نمی کرد. اصلا دون شان خود می دانست که چنین کند. او فقط نظارت می کرد و حمایت از بالا. بسیار مواظب بود که با دخالت های خود اوتوریته مدیران منصوب شده از طرف خود را در نزد زیردستانشان زیر سئوال نبرد. از نظر او منزل و مسایل مربوط به فرزندانش هم یکی از این بخش های قلمرو او بود. البته عزیز ترین بخش آن. مدیریت این بخش را به همسرش مریم خانم سپرده بود و معمولا دخالتی در اداره آن نمی کرد. اگر هم می خواست اظهارنظری بکند حتما با هماهنگی با مریم خانم بود. در واقع با تاکید بیشتر حرف او را تایید می کرد. نکته در اینجاست که وقتی حاج کاظم در مسئله ای مستقیما اظهار نظر می کرد فرزندانش واقعا به دقت گوش می کردند. برای همین تاکید او در باره مدارا و محبت به نسا ننه برای سارا خیلی مهم بود. البته حاج کاظم با دخترها و هم عروس هایش خیلی صمیمی بود. وقت نسبتا زیادی هم با آنان سپری می کردند. با هم مشاعره می کردند و... وقتی دخترها کوچک بودند دایم از سر و کول او بالا می رفتند. اماحاج کاظم حرکتی نمی کرد که دخالت در کار مریم خانم حساب شود و اوتوریته او را زیر سئوال برد.

به داستان برگردیم:
در اواخر دهه سی، مریم خانم هم پیر شده بود. البته برعکس نساء ننه مشکل جسمی نداشت. او هنوز هم ملکه مطلق خاندان بود وبعد ازحاج کاظم همه ازاو حساب می بردند. اما برخی اخلاق های بچگانه پیدا کرده بود. از جمله میل عجیبی به سفر و گشت و گذار پیدا کرده بود. از ارس گرفته تا سرچشمه های زرینه رود، در بیشتر شهرها و دیه ها و آبادی ها یا خود حاج کاظم و مریم خانم و یا یکی از فرزندان آنها یا یکی از برادر خواهر های آنها یکی دو قطعه باغ داشتند. مریم خانم اصراری عجیبی می کرد که به همه این املاک سرکشی کند.
در بیست سال اخیر راه های زیادی در آذربایجان کشیده اند. سفر بین شهرها و آبادی ها آسان شده. اما در آن روزگار، رفت و آمد این قدر آسان نبود. این روزها، اگر به آذربایجان سفر کنید می بینید شهر های کوچک آن هم رستورانی یا کافه ای دارند که توریست محلی را جذب می کنند. مردم شهرهای بزرگ تر در ایام تعطیل به آنجا می روند. مثلا کباب های بناب معروفند. اما پنجاه سال پیش از این خبرها نبود! وقتی مریم خانم با خدم و حشم راه می افتاد تا برای سرکشی به املاک به آبادی های مختلف برود، می بایست به فکر غذای همراهان نیز باشد و برای چند روز آنها تدارک بچیند و با خود ببرد.
مریم خانم وقتی جوان تر بود استاد برنامه ریزی بود. اما وقتی پیر شد حوصله این گونه برنامه ریزی ها را نداشت. انتظار داشت دخترهایش به جای او این کار را بکنند. در بین آنها هم فقط برنامه ریزی سارا را می پسندید. درنتیجه کار و زحمت این سفرها به گردن سارا می افتاد.
از برکت ملی شدن نفت، دیگر در کشور قحطی نیامد. دیگر نیازی به انبار کردن غله برای مصرف روزانه نبود. سبک زندگی ها کم کم عوض شد. کسی دیگر در خانه نان نمی پخت. برای این دوران خانه ششگلان زیادی بزرگ و پرخرج بود. وقت آن رسیده بود که با آن خانه با همه زیبایی ها و خاطرات خوش آن خداحافظی کرد.
ادامه دارد....
توضیح: ششگلان نام محله ای در تبریز است.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

خطای آماری و سیستماتیک

از جمله اولین مطالبی که به فیزیکپیشگان آموزش می دهند این است که هر آزمایشی خطا دارد. خطای آماری با جذر تعداد داده آزمایش بزرگ می شود. درنتیجه خطای نسبی با جذر تعداد کم می شود. به عبارت دیگر هر چه آمار آزمایش بالاتر باشد خطای نسبی آماری کاهش می یابد.
هر آزمایشی ولو دقیق خطای سیستماتیک نیز دارد. سئوال این است که آیا این خطا آن قدر بزرگ است که نتیجه آزمایش را تغییر دهد یا خیر.
بیایید به انتخابات به صورت یک آزمایش نگاه کنیم. می دانید که دلیل خیلی از تحریمی ها برای رای ندادن این است که گمان می کنند خطا ی آزمایش چنان بزرگ است که نتیجه به شرکت کردن یا نکردن مردم بستگی ندارد. من با این فرض موافق نیستم. دلایل مختلفی دارم که مرا متقاعد می کند که این فرض تحریمی ها درست نیست. شاید بانمک ترین این دلایل این باشد:"اگر واقعا نتایج از پیش تعیین شده اند، پس چرا برخی کاندیداها و طرفداران نزدیکشان برای جذب رای مردم این گونه خود را به آب و آتش می زنند؟!" البته همه را با این حرف ها نمی توان قانع کرد. برخی بر خواهند گشت و خواهند گفت "همه اش فیلمه!" در شگفتم! یعنی ما رو آن قدر مهم شدیم که دولتمردان برای خوشامد ما فیلم هم بازی می کنن؟!
بیایید فرض کنیم احتمال خطایی که نتیجه انتخابات را تغییر دهد غیر صفر است. به نظر من حتی این هم دلیل خوبی برای شرکت نکردن در انتخابات نیست. یکی به آن علت که حضور ما آمار را بالا می برد و در نتیجه خطای آماری را کم می کند. و دیگر آن که در این آزمایش خاص، احتمال خطای سیستماتیک نیز باآمار کم می شود! هر چه مردم بیشتر مشارکت کنند عرصه بر آنان که به وسوسه تقلب دچار می آیند، تنگ تر می شود.
به علاوه، گیریم احتمال خطای سرنوشت ساز غیر قابل صرفنظر کردن است. ما با رای دادن چه چیز از دست می دهیم؟
عده ای می گویند اگر ما برویم و شرکت کنیم، رئیس جمهور آینده باد به غبغب می اندازد و می گوید من فلان قدر رای آورده ام. برای من هرگز این معما حل نشد: چه گونه این افراد این اندازه مصر هستند که در مورد درصد رای ها دروغ گفته می شود اما در مورد مجموع رای ها هیچ دروغی گفته نمی شود. اتفاقا دروغگویی در مورد دوم کم خطر تر است!
نتیجه: یا خطا کمتر از آن است که نتیجه انتخابات را تغییر دهد (که من شخصا بر این باورم) که در این صورت حیف است از حق رای خود- که در صد سال گذشته خون ها به خاطر به دست آوردنش ریخته شده- استفاده نکنیم. اگر هم نتیجه و شمارش صادقانه نیست، از شرکت در انتخابات ضرری نمی بینیم. در هر صورت
دلیلی که تحریمی ها می آورند از نظر من قابل قبول نیست!