۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

ما چه بضاعت بریم پیش کریم ، افتقار

براي افرادي مانند ما مسلم است اگر كسي پزشك نباشد نبايد براي ديگران نسخه بپيچد ودر كار پزشكان دخالت كند. نبايد گمان كند چون چيزكي در مورد دارو ها مي داند مي تواند بيماري تشخيص دهد و ... با اين حال كاملا معقول است كه يكي كه پزشك نيست و ادعاي پزشكي هم ندارد وقتي مي بيند كسي به سلامت خود بي توجه است (حالا به هر علتي) به او ياد آوري كند كه بيشتر مواظب باشد. اگر يكي از پدرش بخواهد كه چك-آپ برود نمي توان او را متهم به دخالت در كار پزشكان كرد. اين قبيل ياد آوري ها حتي فضولي هم نيست. بخشي از زندگي خانوادگي است.


يادآوري لزوم پس انداز كردن و يا توصيه به سرمايه گذاري و خريد قسطي ملك از اين جنس است! در جمع دانشگاهيان ايران، به خصوص در رشته ي علوم پايه اين گونه ياد آوري ها ضرورت دارد. چرا؟! خوب! براي آن كه ده ها نفر دور و بر تك تك ما هستند كه ساعت ها مي نشينند، غيبت همكاران ديگر را مي كنند وجملاتي از اين قبيل مي گويند:" فلاني فيزيكدون نيست كه ! تاجره! به فكر خريد خونه و ماشينه!"

البته بايد تعادلي برقرار كرد. اگر من نوعي بيافتم توي خط بساز بفروشي، به كارم ضربه مي خورد. اگر اصلا به فكر مسايل اقتصادي و تثبيت موقعيت مالي خود نباشم فشارهاي مالي دير يا زود مرا از پا در مي آورند و باز هم به كارم ضربه مي خورد. بر عكس سخن پردازان مجالس غيبت، من هيچ چيز فانتزي وار و رمانتيكي در مورد كسي كه بلد نيست گليم خود را از آب بيرون بكشد نمي بينم. نمي دانم اين طرز فكر از كجا وارد ذهن مردم ما شده!
بيوگرافي فيزيكپيشگان دويست سيصد سال گذشته را هم كه مي خوانيم و يا وقتي فيزيكپيشگان درجه يك دنيا را كه از نزديك مي شناسيم به خاطر مي آوريم، مي بينيم كليشه هاي سخنوران مجالس غيبت در مورد خيلي از آنها صدق نمي كند. حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم اگر معيار "فلاني فيزيكپيشه نيست كه! تاجره! به فكر خونه و مسايل مالي است" را بپذيريم آن گاه بسياري از فيزيكپيشگاني كه ما فرمول هايي را كه به اسم آنان است در دروس خود در دانشگاه آموخته ايم فيزيكپيشه نيستند: گاؤس فيزيكدان نبوده!! فقط گردانندگان مجالس غيبت دانشكده هاي فيزيك هستند كه فيزيكدان هستند!!!!

فيزيكپيشگان غربي كه جاي خود دارند؛ شرقي ها هم با اين كليشه ها نمي سازند. رامان -برنده ي جايزه نوبل از هند- شركتي تاسيس كرد كه الان چهار تا كارخانه در هند دارد. از اون جالب تر لاندائو است! همان لاندائويي كه در يك كشور سوسياليست باليده بود -و علي رغم كشمكشي كه با ديكتاتوري استالين داشت- به ايدئولوژي ماركسيسم سفت و سخت پايبند بود. بله همان لاندائو! همان لاندائو، بنا به خاطرات خواهر زاده اش كه گويا معتبرترين روايت از زندگي شخصي اوست، فردي بود بسيار مقتصد و حسابگر! احتمالا لاندائو هم با معيار اين آقايان گرداننده ي مجالس غيبت فيزيكدان نبود تاجر بود!
فيزيكپيشگان برجسته اي كه من از نزديك مي شناسم آدم هايrichy richنيستند. دغدغه اصلي شان فيزيك است نه پولدارشدن. اما بي توجه به مسايل مالي هم نيستند. به اندازه كافي به مسايل مالي توجه كرده اند كه مي توانند با اطمينان خاطر به كارهاي علمي خود بپردازند.

توضيح در مورد عنوان: مصرعي است از سعدي. سعدي، در چارچوب دنيايي كه در آن زندگي مي كرد، خوب جواب مدعي را در جدل درباره فقر و توانگري داده بود! اگر در اين دوره بود جواب اين آقايان را هم خوب مي داد! اگر جدال سعدي با مدعي در بيان توانگري و درويشي را تا به حال نخوانده ايد توصيه مي كنم آن را حتما در اينجا بخوانيد. اگر هم خوانده ايد خواندن دوباره ي آن خالي از لطف نيست.

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

مد جديد ونادر واپاشي مزون بي


يكي از مقالاتي كه امروز روي آرشيو مقالات فيزيك آمده اند اين مقاله است.مقاله را گروه بَبَر منتشر كرده.

Babar آزمايشيه در شتابگر خطي استنفورد يااسلك. (همون جايي كه من زماني در بخش تئوري اش كار مي كردم). در مقاله «كشف» يك مد واپاشي جديد و نادر براي مزون بي خنثي گزارش شده. مشاهده 5.2سيگما انحراف از صفر داره. اين يعني كه احتمال اين كه مشاهده به خاطر افت و خيز هاي آماري باشه (نه يك اثر جدي فيزيكي) كمتر از 0.00007 در صده. و اين يعني بايد نتيجه را جدي گرفت!

چكيده ي مقاله طوري نوشته شده كه كمي غلط اندازه! به نظر مي رسه كه ادعا مي شه فيزيك جديد و انحراف از مدل استاندارد ديده شده. وقتي با دقت تر مي خوانيم مي بينيم كه چنين نيست. بنا به خود مقاله آهنگ اين مد واپاشي در چارچوب مدل استاندارد محاسبه نشده كه ببينيم انحراف هست يا نيست. اين براي من خيلي عجيب بود! من فكر مي كردم فيزيكپيشگاني كه روي مزون بي كار مي كنند، ته و توي استاندارد مدل را در آورده اند! اين مد واپاشي از اون مدهاست كه شامل دياگرام پنگوئن bبه d مي شه. شكل را ببينيد!

سه صفحه از مقاله 8 صفحه اي اسم و آدرس اعضاي گروهه. مقاله ها ي تجربي در رشته ما معمولا اين جوري هستند. بپرسيد مي بينيد خيلي از كساني كه نام آنها روي مقاله است اصلا نمي دانند در مقاله چه خبره! اما در تئوري عيب و عاره يكي ندونه تو مقاله اي كه اسمش روشه چه خبره.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

مشاور خوب براي سرمايه گذاري

در اين 16 سال كه از آشنايي من با اساتيد شريف مي گذرد بسيار ديده ام ريش سفيداني را كه در مورد مسايل مختلف از جمله ازدواج ، آيين همسرداري و سرمايه گذاري به جوان تر ها رهنمود هاي حكيمانه مي دهند. تا جايي كه به يادم مي آد نه تنهاهيچ كدام از اين رهنمود ها به درد بخور از آب در نيامده اند بلكه عموما دردسرساز و فتنه برانگيز بوده اند!
همچنين بسيار ديده ام افراد نابغه اي كه تحليل هاي اقتصادي ظريفي مي كنند كه به زعم خودشان مو لاي درزش نمي رود. تجربه ي من نشان مي دهد كه نتايج اين افراد هم معمولا غلط است و نبايد به كار بست!


واقعيت آن است كه يك آدم با هوش متوسط كه دو سه سالي در بازار (حالا در اين مورد بازار مسكن) چرخيده و ته و توشو در آورده خيلي بهتر مي تونه شما را راهنمايي كنه. ظرايفي را مي دونه كه نه آن ريش سفيد با آن همه ادعاي تجربه اش مي دونه و نه آن نابغه كه اين توهم را داره كه با نبوغش چيزهايي را مي بينه كه هيچ كي ديگه نمي بينه. اگر اين شخص حس كنه كه نفعش در اينه كه شما يك معامله ي «شيرين» بكنيد بهترين مشاوره را به شما مي ده. مشكل آقايان دكتر و خانم هاي دكتر اينه كه به اين جور آدم ها اعتماد نمي كنند! به زعم آنها آن ريش سفيد به خصوص اگر دانشگاهي باشه قابل اعتماده. باز تجربه ي من به من مي گه كه اين افراد معمولا از آن ريش سفيدها قابل اعتمادترند! حداقل مي شه دونست دنبال چي هستند: پول. حداقل مي شه مطمئن بود كه آن قدر عاقلند تا وقتي كه به نفع خودشان نباشه به شما ضرر نمي رسانند!

خلاصه! اگر يك قول و قرار درست و حسابي با افراد خبره در مسايل مالي و بازار بگذاريد طوري كه معلوم بشه منافع شما و منافع آنها در يك راستا ست و بعد هم حدود و ثغور را مشخص كنيد كه بعدا جاي حرف و حديث نمونه، بهترين راهنمايي ها ي اقتصادي را به شما مي دهند. خيلي بهتر از ريش سفيدان دانشگاهي يا نوابغ كنكوري و المپيادي.

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

خرید ملک در ایران

در زیر چند توصیه ی عملی می کنم به کسانی که به خارج می روند (یا رفته اند) که برگردند. مطالب را به ترتیبی که به ذهنم می رسد می گویم. برخی از این مطالب می تواند برای کسانی که در ایران هستند هم جالب باشد.



1) سعی کنید از لحاظ مالی با دست پر باز گردید. به شمااز طرف ایرانیان مرتب توصیه هایی خواهد شد که معنای آن خرج کردن پس اندازتان در خارج است. اگر قصد بازگشت به ایران دارید به این توصیه ها گوش ندهید. اگر یک وقت تصمیم تان عوض شد و تصمیم به ماندن در خارج گرفتید پس انداز در آنجا هم به کارتان می آید.

2) تورم در ایران بالاست. برای آن که ارزش پس اندازتان پایین نیاید بهتر است سرمایه گذاری کنید. اوضاع بازار ملک این روزها در ایران کساد است. خانه های نیمه تمام بسیاری هستند که سازندگان آن به دنبال مشتری ای هستند که آنها را پیش خرید کند. اگر طرف حسابتان آدم شارلاتانی نباشد این پیش خرید کردن معمولا به نفع شما تمام می شود. حتما شایعات زیادی در مورد فروش یک ملک به چند مشتری و کلاهبرداری هایی از این جنس شنیده اید. این کلاهبرداری ها البته حقیقت دارد اما چند مدت است که ثبت ملک در بنگاه ها اینترنتی شده و تا حد زیادی جلوی این گونه کلاهبرداری ها گرفته شده. اگر حواستان جمع باشد کلاه سر شما نمی رود. خوشبختانه هنوز کلاهبرداری های آن چنانی استثنا هستند نه قاعده. هنوز هم شرکت های ساختمانی که به اعتبار حرفه ای بها می دهند و از آن طریق پیشرفت می کنند فراوانند.

3) «کلاهبرداری» یک مقوله است «بدقولی» مقوله ای دیگر. هرچند «کلاهبرداری» هنجار نیست اما «بدقولی» بین بساز و بفروش ها متاسفانه تبدیل به هنجار شده. خیلی طبیعی می نماید که خانه پیش خرید شده را با یک سال تاخیر نسبت به موعد مقرر تحویل بدهند. البته بساز بفروش های خوش قول هم هستند اما خوش قول ها در اقلیت هستند. در برنامه ریزی هایتان این مورد را لحاظ کنید. قرار داد را چنان تنظیم که به ازای هر روز تاخیر در تحویل مبلغی خسارت به شما تعلق گیرد. در مجموع این تاخیر ها می تواند از نظر مالی به نفع شما تمام شود!

4 )از شنیدن قیمت های ملک در ایران نهراسید. نمی دانم چه مرضی است که آنان که در زندگی جا افتاده اند دوست دارند قیمت هایی را به جوان هایی که قصد سرمایه گذاری بگویند که آنها را نا امید و منصرف کند! نمی خواهم بگویم دروغ می گویند اما قیمت پنت هاوسی در طبقه بیست و پنجم در برجی در نبش تقاطع دو تا از گران ترین خیابان های تهران را که در همان طبقه ی 25 استخر وسیع دارد به عنوان قیمت خانه متعارف تهران به آنان که خارج هستند ذکر می کنند و آهی می کشند و اضافه می کنند:" بدبخت جوان! باید سرش را بذاره بمیره! باز خوب شد ما خونه ای گرفتیم." کسی نیست بگه آخه آقای محترم تو مگه خودت تو همچین جایی زندگی می کنی که کسی نتونه اونجا خونه بگیره باید سرشو بذاره بمیره؟! واقعیت آن است با پس انداز های آدم هایی مثل ما هم می شه خونه خرید. نه خانه ی آنچنانی اما خانه ای آبرومند و راحت. می شه خونه را قسطی خرید . فروشنده می خواد ملکش را بفروشه پس باهاتون راه می آد. می تونید شرط کنید بخشی از پول را به شرط رهن رفتن خونه بپردازیدو... این ها کارهای متعارفیه و معمولیه!
5) از زرنگی هایی مانند دور زدن دلال و... بپرهیزید. این گونه طمع ها به ضرر شما تموم می شه. اگر از خود صداقت نشون بدید در تنظیم چک ها بیشتر با شما راه می آیند. این طوری بیشتر سود می کنید تا این که بخواهید با دودو زه بازی آژانس مسکن را دور بزنید و .... کسانی که این قبیل زرنگی ها می کنند معمولا هشتشان گرو نهشان است. دیگه حنای این قبیل زرنگی ها رنگ باخته. همه یاد گرفته اند. صداقت و اعتبار گوهری است که اگر کسی این روزها داشته باشه منزلت پیدا می کنه. جدی می گم!

6) راه انداختن نمایش "جعفر خان از فرنگ برگشته " بد جوری توی ذوق می زنه . همه جا به خصوص موقع خرید قسطی! خارج زندگی کردن از نظر فروشنده ی ملک نه تنها امتیاز نیست بلکه او ترجیح می ده طرف حسابش که چک او را گرفته در دسترس باشه. در این باره هم با وکیل تون و هم با دلال صادقانه صحبت کنید و از آنها بخواهید راه عملی پیشنهاد بده که فروشنده مطمئن باشه قرار نیست دردسری براش ایجاد بشود.
7) ان شا الله ملک می خرید و ملکتان ترقی می کنه و سود می کنید. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان: وقتی ملک آدم قیمتش در عرض یک سال دوبل می شه در حالی که تورم تنها 25 درصد بوده خیلی آدم خوش خوشانش می شه! بارها شنیدم افراد دور و بر من وقتی در حال معامله ملکی هستند گفته اند "دیگه من پشت دستم را داغ کنم خودم بندازم تو همچین هچلی!" چند ماه که از پاس شدن آخرین چکشان گذشت و قیمت ملکشان رفت بالا، سختی ها و دلشوره ها یادشان می ره و می گن "ای کاش یک کم بیشتر به خودم سخت می گرفتم و بهترشو می خریدم. حالا بریم سراغ یکی دیگه!"
اما لذتی ورای این لذت مادی دنیوی هم در این قضیه هست. وقتی شما ملک را می خرید و پول را به سازنده می دید معناش اینه که "پول دست او می آد" و این یعنی می ره و حق وحقوق کارگرانی که احتمالا مدتیه حقوق نگرفتند را می ده. معنی اون اینه که حداقل چند تا خانواده تا مدتی از غوطه خوردن به دامان فقر کشنده رها می شوند. متاسفانه وضع اقتصاد مملکت ما خرابه. حداقل این بخش مسکن یک مقدار اشتغال به وجود می آره. سرمایه گذاری شما علاوه بر آن که به شما سود می رساند
می تونه مرهمی بر زخم های چند خانواده باشه.
8) نوشته ی من تنها یک بهانه برای جلب توجه شما به این گونه مسایل بود. از کسانی که در این گونه مسایل خبره تر از من هستند اطلاعات دقیق تر و به روز تری جمع آوری کنید. کاری به آن چه که "همه می گن" نداشته باشید. به سراغ منفی باف ها نروید. سراغ "زرنگ ها" نروید. سراغ عاقل ها بروید و اطلاعات جمع آوری کنید.

باشد کنار ما، آموزگار ما

وقتی ما دانش آموز بودیم-به استثنا ی چند معلم نامدار شهر که شاگردان خصوصی فراوانی داشتند- معلمان از لحاظ مالی در مضیقه بودند. همین با عث شده که مردم فرزندان خود را از شغل معلمی بترسانند. یک نوع تناقض در جامعه ی ما هست: از یک طرف مردم به معلم و معلمی به دیده احترام و تحسین می نگرند و از سوی دیگر واهمه دارند فرزندانشان رشته ای مانند فیزیک یا ریاضی یا شیمی بخوانند که به زعم آنها آخر و عاقبتش معلمی است!
عادت ندارم جیب این و اون رو بشمارم! یعنی این کار را بد می دانم! اما با این حال می بینم که خوشبختانه دیگر معلم ها -حداقل در سطح شهر های بزرگ و محله هایی که در آنها مدارس غیرانتفاعی و آموزشگاه های مختلف هستند از نظر مالی در مضیقه نیستند. حتی معلم هایی که قبول می کنند که درس خصوصی دهند از نظر مالی UPPER MIDDLE CLASS به حساب می آیند. مشتری برای معلم خصوصی هم که کم نیست. اگر به معلمی به عنوان یکی از انتخابهایتان برای شغل آینده نگاه می کنید، خوب است بروید و از یک منبع موثق درباره ی درآمد این شغل و دیگر جزئیات آن تحقیق کنید. از سر آن که« همه می گن » تصمیم نگیرید. در اغلب موارد این « همه» اشتباه می گن! هیچ کدام از تصمیم های مهم زندگی تان را براساس حرفی که «همه» می گویند استوار نکنید! از منابع موثق اطلاعات جمع کنید.
صد البته در آمد بخش مهم و قابل توجهی از هر حرفه است و یکی از اولین چیزهایی است که موقع تصمیم گیری باید در باره ی آن تحقیق کرد. اما برای انسانی صاحب اندیشه و طالب شخصیت اجتماعی به هیچ عنوان همه ی معیارها به در آمد نمی تواند ختم شود. معلمی از جمله شغل هایی است که از هزاران منظر معنوی می تواند ارضا کننده باشد. شمردن تک تک آنها از حوصله ی این یادداشت بیرون است. به علاوه بسیاری از آنها راهر کس در ارتباط با معلمین خود در مدرسه تجربه کرده است و زیاد نیاز به بازگویی نیست. با این حال می خواهم روی یک نکته ی مهم انگشت بگذارم که هرچند واضح است اما متاسفانه افرادی که از نظر گرایش و دیدگاه به من نزدیک هستند فراموش کرده اند. شاید یکی از علت های ضعف ما در آرایش قدرت جامعه همین فراموشی ها باشد. یک معلم توان تاثیرگذاری اجتماعی شگرفی دارد. اگر افراد با گرایش فکری ما از شغل معلمی غفلت کنند ما آینده را از دست می دهیم.
اگر افرادی با گرایش فکری نزدیک به ما در مسایل اجتماعی و سیاسی موقعیت های شغلی حساس و تاثیرگذاری چون معلمی را وا دهند، کسان دیگر با گرایش فکری دیگر این شغل را می گیرند. به این ترتیب موقعیت ما در آرایش قدرت در آینده در سطح جامعه همچنان در ضعف می ماند.
خیلی تاسف آور خواهد که تنها به خاطر یک تصور غلط در مورد شغل معلمی که «همه می گن» آینده را از دست بدهیم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

قابل توجه کسانی که دارند انتخاب رشته می کنند

سئوال و جواب در مورد کار یک فیزیکپیشه

(لطفا اطلاع رسانی خود جوش مردمی کنید.)

بازگشت به ایران و ماندن در ایران

وقتی از شاهین در مورد ماندن در ایران و یا مهاجرت می پرسند پاسخ قشنگی می دهد. می گوید مثل آن است که بپرسید غذا خوردن با قاشق و کارد چنگال بهتر است یا چوب های غذاخوری چینی. جواب به این بر می گردد که به کدام یک عادت کرده اید و با کدام راحت ترید.
در سری یادداشت هایی که می خواهم بنویسم قصد ندارم بگویم بهتر است آدم در ایران بماند یا مهاجرت کند. به هیچ کدام ارزش خوب و بد نمی دهم. اما سعی می کنم یادداشت هایی بنویسم که آغازی باشد برای این بحث که اگر تصمیم به ماندن در ایران داریم چه کنیم که زندگی بهتری داشته باشیم. منکر کاستی ها در این مملکت نیستم اما می خواهم با همفکری با هم ببینیم با همین شرایط موجود چه کارهایی می شود کرد که زندگی خودمان و اندکی دور و بر خودمان تا تقریب خوبی مطلوب شود.
این کار شدنی است و را ه رسیدن به آن هم خود می تواند جذاب باشد به شرط آن که بتوانیم با هم یک نوع همدلی در این راستا ایجاد کنیم. اکسیر «دل خوش» و یا «خوشبختی» هم که این همه به دنبال آن هستند واقعاً چیزی بیش از این نیست!

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

نتایج گوگل برای «ماندن در ایران» و «بازگشت به ایران»

با گوگل عبارت «مهاجرت به کانادا » را جست وجو کردم چهار میلیون و بیست هزار مورد آمد.
مواردی را که من به طور سرسری دیدم همگی راهکار های عملی پیشنهاد می کردند.
باردیگر «ماندن در ایران» را جست وجو کردم این بار کمتر از هشتصد هزار مورد آمد. مورد اول در باره ی 20 سال ماندن گوگوش در ایران بعد از انقلاب بود. چند موردهم سایت های افغانی بودند که دلایل و راه های ماندن در ایران را بررسی می کردند. سایتی ندیدم که به مسایل و چالش های «ماندن در ایران» بپردازد و راهکاری برای غلبه با مشکلات-ولو به صورت شعاری و تبلیغاتی- ارائه دهد. «بازگشت به ایران» را امتحان کردم. اغلب مطالب باز نامربوط بود جز این مورد که توسط یکی از دوستان قدیم فیزیکی (یاسر) در وبلاگ شخصی اش نوشته شده بود و آگهی سخنرانی همکارعزیز ریاضیپیشه ی ما در آی-پی-ام (ایمان) درباره ی بازگشت به ایران بود.

از من مخواهید که وقتی وارد مقوله ی برنامه ریزی درباره ی آینده می شوم درباره مهاجرت و پذیرش گرفتن و اپلای نمودن بنویسم. در این موارد به اندازه ی بیش از کافی سخن گفته شده. من در مورد ماندن در ایران یا بازگشت به ایران خواهم نوشت.

پی نوشت: در بخش نظرهای همان یادداشت یاسر شخصی به نام رضا سخنرانی دکتر ایمان افتخاری را با عنوان «بازگشت به ایران، فرصت ها تهدید ها» جمع بندی نموده است. بیشتر مواردی که در جمع بندی عنوان شده مورد تایید منجوق نیز هست.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

داستان هايي با مضمون شغل يابي يك فيزيكپيشه

آنان كه نوشته هاي منجوق را از اول دنبال مي كردند داستان بيژن و تقي را لابد به خاطر دارند. داستان بيژن را در هموردا نوشتم و داستان تقي را حدود دوسال پيش در همين وبلاگ. هر دوي آنها فيزيكپيشگان جواني هستند جوياي كار. بيژن در كاليفرنيا زندگي مي كند و تا مقطع دكتري تحصيل كرده. تقي دانشجوي كارشناسي است و هدف او وارد شدن به عرصه ي صنعت بلافاصله پس از
گرفتن مدرك ليسانس است. تقي از يك خانواده ي جنوب شهري است. وقتي من آن داستان را شروع كردم عده اي به من گفتند« منجوق جان! مراقب باش كه با بچه ي جنوب شهر نمي شه شوخي كرد!» گفتند «به اندازه ي كافي نمي شناسيشون كه درباره شان مي نويسي.» به هر حال دل به دريا زدم و نوشتم. شخصيت تقي را از مردان دور وبر خودم الهام گرفتم: تقريباً70 درصد شاهين، 20 در صد دايي بزرگم و 10 درصد دايي كوچكم. آن قسمت از اخلاقياتشان را كه نمي پسنديدم دور ريختم و بخشي را كه مي پسنديدم برگرفتم و شد شخصيت تقي. با اين كه شخصيت تقي تخيلي است مجموعه داستان هايي كه براي او اتفاق مي افتد بازيافت اتفاقاتي است كه واقعا افتاده و من شاهدشان بودم. البته من شاخ و برگشان دادم. از چند نفر كه با شرايطي مانند تقي بزرگ شده بودند خواهش كردم كه داستان را بخوانند و نظر دهند. خوشبختانه نسبت به داستان نظر لطف داشتند و با شخصيت داستان احساس همذات پنداري كردند. نگراني ها بي مورد بود.
خود اين هم نكته ي جالبي است. شاهين در يك خانواده ي طبقه متوسطي مهاجر از اردبيل در كرج بزرگ شده و دايي هايم در يك خانه ي غول پيكر قديمي آبا و اجدادي در تبريز. با اين حال شخصيتي كه از آنها الهام گرفتم با شخصيت يك جوان جنوب شهري خيلي بيگانه از آب در نيامد. از قرار معلوم خيلي هم اين خط كشي ها مهم نيستند. آن قدر كه گمان مي كنيم فرق نيست بين آدم هايي كه با شرايط كاملا متفاوت بزرگ شده اند! شايد اگر اين داستان را يك آمريكايي هم بخواند از جهاتي با تقي احساس همذات پنداري كند.
از اين كه شخصيت «مهندس» در اين داستان منفي است برخي از مهندسان عزيز دلخور شدند. از آنها معذرت مي خواهم و باز هم تاكيد مي كنم شخصيت «مهندس» از روي شخصيت هاي دو فيزيكپيشه الهام گرفته شده كه همين ضربه ها را در زندگي به من و شاهين زده اند. پدر و مادر من هر دو مهندسند و من به مهندس ها احترام زيادي قايلم. در داستان سربازان كوچك قهرمان داستانم يك «خانم مهندس» است. اين به آن در!
(داستان سارا كه بين داستان هايم محبوب ترين است در ادامه ي همان سربازان كوچك نوشتم.)

خلاصه! مجموع داستان هاي تقي را با عنوان «بابايي نرگس كوچولو» مي توانيد اينجا بيابيد. مجموع داستان بيژن را مي توانيد در اينجا بخوانيد. يادداشت هايي كه تا چند هفته ي آينده خواهم گذاشت همگي مضمون دغدغه هاي اقتصادي دارند. منظور دغدغه هايي است كه آدم هايي مثل من و خوانندگان وبلاگم با آنها درگيرند يا درگير خواهند شد. يادآوري اين دو داستان مقدمه ي شيرين و فانتزي گونه اي است براي آغاز چنين بحث هايي كه شايد اندكي خشك باشند.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

عاقبت جوينده يابنده بود

اواخر دهه ي شصت و اوايل دهه ي هفتاد، مسئله ي اشتغال، خريد منزل ، تامين مخارج عروسي نگراني اغلب جواناني بود كه من دور و بر خودم مي ديدم. فشار در آن زمان بسيار خردكننده بود. خريدن يك ماشين پرايد يا پيكان دست چندم براي بيشتر آنان روياي دست نيافتني به نظر مي رسيد. مخارج عروسي مصيبت ديگر بود. اگر دو جوان با هم ازدواج مي كردند اما عروسي نمي گرفتند (همان كاري كه ما كرديم) جامعه چنان به آنان مي نگريست كه انگار گناهي مرتكب شده اند. فشار هاي اقتصادي و اجتماعي در آن زمان دست به دست هم داده بودند و روح را سوهان مي كشيدند. از يك طرف دنبال پول رفتن تقبيح مي شد و از طرف ديگر همه چيز به پول وابسته بود. اين همه تناقض فشار روحي بيشتري ايجاد مي كرد.
حالا كه 15-20سال از آن دوره گذشته مي بينم همه ي آن افراد به رفاه مالي خوبي رسيده اند. هيچ كدام - مشكل مالي ندارند. مي توانم قسم بخورم كه همه ي اين كسان كه مورد نظر من هستند براي رسيدن به اين چيزها كار خلافي نكرده اند. كار كرده اند و با نيروي فكر و مآل انديشي خود در همين مملكت خودمان به آن چه كه مي خواستند دست پيدا كرده اند. با خود مي گويم اي كاش آن همه جامعه روي آن فشار نمي گذاشت و روحشان را سوهان نمي كشيد! اگر آن فشار بي مورد هم نبود اين ها همين راه را مي رفتند و موفق مي شدند.
نمي دانم آيا باز هم چنين فشاري روي نسل جديد هست يا نه. مشاهده ي من مي گويد وضع اندكي بهتر شده اما نه خيلي! البته موارد مشاهده من محدود هستند. نظر و مشاهده ي شما چيست؟
دور و بري هاي شما يا خود شما با موضوع چه گونه كنار مي آييد؟