۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

نظر یک روانپزشک درباره ی زبان مادری
دکتر احمد صداقتي روانپزشک در گفت وگو با خبرنگار بهداشت و درمان خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) واحد علوم پزشکي ايران با اشاره به اهميت تکلم به زبان مادري در شکل‌گيري هويت افراد و به وجود آمدن احساس هويت خانوادگي در جوانان گفت: اين در حالي است که فرهنگ کنوني حاکم بر جامعه سعي در تکلم فارسي با کودکان دارد.
اين روانپزشک گفت: به زبان فارسي سخن گفتن با کودکان به بهانه پيشگيري از دچار مشکل شدن آنها در مدرسه يا اجتماع، جايگاه علمي نداردو...

مطلب بالا را از
این سایت نقل کردم. می خواهم در این باره از تجربه ی شخصی خودم بگویم. من در دبستان شاگرد مدرسه ی نمونه ی پروین (شهید توانا) واقع در خیابان شهناز (شریعتی) تبریز بودم. مدرسه ای بود که اغلب شاگردانش از خانواده های فرهنگی بودند و به شدت به تحصیل بچه هایشان اهمیت می دادند. تیپ خانواده هایی بودند که از همان سی سال پیش بسیار ناپسند می دانستند که کسی وسط حرف بچه کسی بپرد. الان این هنجار بیشتر خانواده های طبقه متوسط شهری است اما سی سال پیش فقط بین طیف خاصی هنجار بود که شاگردان آن مدرسه متعلق به آن طیف بودند. همه ی شاگردهای کلاس قبل از ورود به مدرسه فارسی می دانستیم. برخی -مانند خودمن- اول به زبان مادری مان یعنی ترکی زبان باز کرده بودیم بعد فارسی را از والدین و تلویزیون و گوش دادن به نوار قصه ها و کتاب داستان هایی که برای ما می خواندند یاد گرفته بودیم. به برخی دیگر در خانه از ابتدا فارسی یاد داده بودند تا به زعم خودشان در کلاس زودتر پیشرفت کنند.
وارد مدرسه که شدیم معلم مان فارسی حرف می زد. ما می فهمیدیم اما اول در ذهنمان به ترکی ترجمه می کردیم بعد جوابی که باید به سئوال می دادیم به فارسی ترجمه می کردیم و جواب می دادیم. دو سه ماه اول یک کم این پروسه ی ترجمه وقت می گرفت.درنتیجه آنان که به فارسی زبان باز کرده بودند قدری سریع الانتقال تر به نظر ما می رسیدند. جالبه که این ارزیابی ما بچه ها بود نه معلم مان. ما خیلی آنها را تیزهوش می دیدیم و اندکی احساس ضعف می کردیم. می رفتیم به مامان هایمان می گفتیم که این جوری است. مادرهایمان هم که خیلی حساس بودند با معلم ها حرف می زدند. اما معلم ها با تجربه بودند و می دانستند قضیه چیست. می گفتند هر سال دو سه ماه اول همین مسئله هست بعد رفع می شود. نمی دانم از روی آگاهی و تجربه ی شخصی بود یا به معلم های اول ابتدایی در شهر تبریز این آموزش را داده بودند. به هر حال آنها به درستی و به درایت تشویق خاص و تنبیه خاصی در این زمینه نکردند که روحیه و اعتماد به نفس ما از دست برود. دو سه ماه بعد این مسئله کامل رفع شد هیچ کدام از ما از این جهت احساس کندی نمی کردیم.
ببینید! من خودم به زبان مادری زبان باز کردم. پسرعمه ام هم به زبان ترکی زبان باز کرد و نفر ۱۷ کنکور ریاضی شد. دو پسر عمو از دوستان خانوادگی مان که هر دو رتبه ی زیر ده-بیست در کنکو ر تجربی آوردند هم به زبان ترکی زبان باز کردند.و.....

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

درد عشق

سعدی می گه:

"ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب.

که همه شب درِ چشم است به فکرت بازم.

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی.

دردِ عشق است ندانم که چه درمان سازم"

صد سال بعد حافظ می گه

"اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند,

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد"

ظاهرا در یک قرنی که بین سعدی و حافظ بوده در مان دردعشق پیدا شده. حالا که 700سال گذشته لابد دارو ها ی خوشمزه تری (مثلا با طعم گیلاس) برایش درست کرده اند.


از شوخی گذشته یک رفتار وقتی به "بیماری" تبدیل می شه که در روند زندگی طبیعی شخص اخلال ایجاد بکنه. اگر به این آستانه برسیم باید به فکر درمان جدی باشیم.

اگر به آن آستانه نرسیدیم بهتر بذاریم همین جوری باشه! چرا باید سرکوبش کنیم. درسته که درد داره اما شور وشوق هم داره. باز از سعدی:

مرغان قفس را المی باشد و شوقی

کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

باز از حافظ:

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد, سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی


بحث مفصلی در باره ی عشق در این وبلاگ شد که اگر دغدغه ی عشق دارید توصیه می کنم وقت بگذارید و کامنت ها را ببینید.

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

درد عشق

سعدی می گه:

"ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب.

که همه شب درِ چشم است به فکرت بازم.

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی.

دردِ عشق است ندانم که چه درمان سازم"

صد سال بعد حافظ می گه

"اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند,

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد"

ظاهرا در یک قرنی که بین سعدی و حافظ بوده در مان دردعشق پیدا شده. حالا که 700سال گذشته لابد دارو ها ی خوشمزه تری (مثلا با طعم گیلاس) برایش درست کرده اند.


از شوخی گذشته یک رفتار وقتی به "بیماری" تبدیل می شه که در روند زندگی طبیعی شخص اخلال ایجاد بکنه. اگر به این آستانه برسیم باید به فکر درمان جدی باشیم.

اگر به آن آستانه نرسیدیم بهتر بذاریم همین جوری باشه! چرا باید سرکوبش کنیم. درسته که درد داره اما شور وشوق هم داره. باز از سعدی:

مرغان قفس را المی باشد و شوقی

کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

باز از حافظ:

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد, سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

مفهومی خواندن

در یادداشت پیشین ام این سئوال را مطرح کردم که چگونه می توان به یک دانش آموز به طور «مفهومی» و نه «طوطی واری» آموخت که «آهنربا آهن را جذب می کند.» در کامنت ها دوستان پیشنهاد هایی کردند که همگی در خور توجه هستند. به نظر من مسئله ی آموزش دو بعد اصلی دارد. یکی بعد انسانی مسئله است. چگونه می توان کودک بازیگوش گریز پا را به مکتب آورد و او را متقاعد کرد که حواسش را جمع کند؟ این کودک بازیگوش شاید یک کودک واقعی باشد که قرار است ما به او درس بدهیم و یا کودک بازیگوش درون هر کدام از ما ها باشد که با بازیگوشی از زیر درس خواندن و یا کار پژوهشی در می رود. بیشتر پیشنهاد هایی که دوستان دادند در این جهت بود. من هم چیزی اضافه بر آن چه که گفته شد در این زمینه ندارم که بیافزایم.

اما قضیه بعد دیگری نیز دارد و آن این که اصلا "مفهومی" یاد گرفتن یعنی چه؟ چه موقع ما مطلبی را مفهومی یاد گرفته ایم. اگر به خاطر داشته باشید دومین یادداشت که من در وبلاگ مشق پژوهش منتشر کردم در مورد «دکتر سید حسین نصر» بود. تاکید کردم که دکتر نصر دیدگاه سنتی جامعه ی ما را نسبت به مسایل مختلف از جمله علم و عالم به نیکی و دقت و زیبایی می شکافد. این دیدگاه با دیدگاهی که در بین فیزیکپیشگان- یا دیگر پژوهشگران دانش های بنیادی- در دنیای امروز رایج است مشترکاتی دارد اما دقیقا منطبق نیست. به نظر این جانب بزرگترین تفاوت این دیدگاه در "مفهوم فهمیدن" نهفته است. مفهومی که یک فیزیکدان امروزی از فهمیدن یک مطلب در ذهن دارد با مفهومی که یک دانشمند «فلسفه ی طبیعی» پانصد سال پیش از فهمیدن داشت فرق می کند. منظور یک فیزیکدان از فهمیدن پدیده ای آن است که آن را در قالب فرمالیزم ریاضی که می شناسد توصیف کند و بتواند با استفاده از همان ابزار فرمالیزم پیش بینی نماید که اگر شرایط قدری عوض شد چه اتفاقی می افتد. اگر این پیش بینی اش در آزمایش تایید شد فیزیکدان خوشحال و خندان می شود که موضوع را فهمیده. خیلی ذهن خود را در گیر این که «ماهیت ذاتی» فلان چیز چیست نمی کند. اصلا این عبارت «ماهیت ذاتی» و عبارت هایی از این دست برای فیزیکپیشگان عبارات چندان آشنایی نیست. در صورتی که متون قدیمی –قدیمی تر از گالیله را بخوانید این عبارت به کرات دیده می شود. با فرهیختگان و فضلای ایرانی کنونی صحبت کنید می بینید دغدغه ی آنها هم دانستن همین «ماهیت ذاتی» است. حتی کسی مانند پدر من که تحصیلات تمام وکمال مدرن داشته است هر از گاهی مرا به کناری می خواند و می پرسد بالاخره معلوم شد «ماهیت ذاتی» ماده یا نیرو یا...چیست. من هم می مانم که چه جوابی بدهم. وقتی می گویی که هدف ما پاسخ گویی به این سئوال نیست خیلی ناراحت می شوند. در لفافه ی جملات زیبا و ادیبانه چیزی می گویند که رک و پوست کنده و ساده و عامیانه اش این چند جمله است:« علم کاربردی که نمی خوانی که به یک دردی بخورد. ماهیت ذاتی چیزی را هم نمی خواهی بیابی! پس چه غلطی داری می کنی؟!!!!» البته به این صراحت نمی گویند. شعر منسوب به ابن سینا را می خواندند یا چیزی از آن دست:«دل ار چه د راین بادیه بسیار شتافت/ یک موی ندانست ولی موی شکافت/ اندر دل من هزار خورشید بتافت/وآخر به کمال ذره ای راه نیافت.» اما نگاهی که می اندازند همان معنای "پس چه غلطی داری می کنی" را می رساند!

الغرض! کسی که به دنبال ماهیت ذاتی است نباید بیاید دنبال فیزیک. تا جایی که من می بینم حتی در فلسفه ی مدرن هم دیگه سئوال ماهیت ذاتی دغدغه ی اصلی نیست. اما بهتر است با یک فیلسوف صحبت کنید تا به شما بگوید اگر دغدغه ی شما سئوالاتی از این دست است باید به کجا مراجعه کنید.

خوب! آن از دیدگاه فرهیختگان و فضلای ما که سنی از آنها گذشته است. حالا برسیم به دانشجویان عمیق و اهل مطالعه و تفکر ما. این دانشجویان سردرگم هستند دقیقا نمی دانند چه از فیزیک می خواهند. از یک سو شاتل هوا کردن برایشان ارزش است و از سوی دیگر دنبال «ماهیت ذاتی» یافتن. در ذهن خود هم هنوز به یک نتیجه رسیده اند که بالاخره کدام را می خواهند. در هر دو صورت هیچ کدام را از رشته ای مانند فیزیک انرژی های بالا یا کیهانشناسی به دست نمی آورند وسرخورده می شوند. بعد حکم صادر می کنندکه این رشته ها به درد نمی خورند. البته در این نتیجه گیری اشتباه می کنند. این آنها هستند که انتظار بی موردی از این گونه رشته ها دارند و شناخت درستی از نقشی که این گونه رشته ها در تعمیق فهم نوع بشر از طبیعت ایفا می کند ندارند.

سئوال مشابه در ذهن دانشجویان اروپایی به این صورت پررنگ وجود ندارد. آن دغدغه و آن سردرگمی در آنها دیده نمی شود. نداشتن چنین دغدغه ای در انها از نظر دانشجویان ایرانی گاهی به سطحی بودن و یا حتی «احمق بودن» تعبیر می شود.درصورتی که واقعیت آن است که مسئله برای آنها از چهارصد سال پیش به این سو حل شده. راه حل در قالب اموزش رسمی و غیر رسمی و همچنین ادبیات و فرهنگ پاپ از کودکی در ذهن آنها وارد شده. آنها به نقش دانش های بنیادی -به معنای مدرن کلمه – واقف هستند. آنان که رو به رشته های بنیادی می آورند می دانند که چه می خواهند. از این رشته ها انتطار بی مورد ندارند در نتیجه آن تب و تاب وسر درگمی دانشجویان ایرانی را ندارند. این به معنای سطحی و یا احمق بودن آنها نیست.

به مثال آهنربا ی خودمان برگردیم . فهم مسئله سطوح مختلف دارد. یک سطح از فهم که همان فهم دبستانی است آن است که دانش آموز آهنربا در دست بگیرد و به چشم خود ببیند که آهنربا آهن را جذب می کند اما تخته ویا طلا را جذب نمی کند. بعد برای خودش سئوال طرح کند: اگر بین آهن و آهنربا شیشه بگذارم باز هم آهن ربا آهن را جذب می کن؟ کاغذ چی؟ یک تکه فلز چی؟! بعد باید با خودش فکر کند تا مسئله را کمی کند. تا چه فاصله ای آهنربا آهن را جذب می کند. آیامیزان جذب به جنس جاده ای که بین این دو وجود دارد وابسته است. فرضیه ای برای این سئوال بدهد و آزمایشی ترتیب دهد که پیش بینی این فرضیه را می آزماید. آیا اگر آهنربا را بشکنیم باز هم آهن را جذب می کند؟ اگر آهنربا را نصف کنیم فاصله ای که جذب اتفاق می افتد کم می شود؟ تا چه حد؟ برایش فرضیه ای بنویسد و امتحان کند. اگر تکه های آهنربا را کنار هم بگذاریم آیا فاصله ای که جذب اتفاق می افتد برابر فاصله ی جذب آهنربای کامل خواهد بود؟ فهمیدن یعنی این که این گونه سئوالات را بتواند طرح کند و جوابی بتواند بدهد. جوابی مبتی بر فرضیه و فرمالیزمی ساده. نه جوابی همین طور الکی و شانسی.

حالا بیاییم همین فهم را عمیق تر بکنیم و به سطح بالاتری برویم. یک مدل ساده شده ی مولکولی باید برای پدیده ی آهنربا بتوانیم ارائه دهیم.بر این اساس باید بتوانیم توضیح دهیم که چرا آهنربا آهن را جذب می کند اما طلا را جذب نمی کند. بر این اساس پیش بینی کنیم که آیا آلومینیوم را هم جذب می کند یا خیر. بعد بتوانیم رفتار آهنربا را با دما و میدان مغناطیسی خارجی توصیف کنیم.گذارهای فازش را پیش بینی کنیم و ... راه حل می تواند تحلیلی باشد یا حل عددی. به هر حال اگر بتوانیم مدلی ارائه دهیم به تقریب خوبی به درستی رفتار را آهنربا پیش بینی می کند به عنوان یک فیزیکپیشه می توان خوشحال بود که مسئله فهمیده شده.

البته عموما به این راحتی نیست. معمولا مدل ساده شده ای که ارائه می شود رفتار کلی را توضیح می دهد اما یک سری رفتارها را دقیق نمی تواند توضیح دهد یا در یک بازه از پارامترها مثل دما و میدان مغناطیسی توصیف مدل کارآمد است اما نه در همه ی بازه ها. فهم عمیق تر با کار روی مدل و اصلاح آن در جهت توصیف دقیق تر انجام می گیرد. میزان خوبی یا بدی توصیف هم با ابزار ریاضی کمی می شود. این جوری نیست که یکی همین جوری بخواهد ادعا کند مدلش بهتر از دیگران است. در صورتی ادعای او پذیرفته می شود که نشان دهد فلان پارامتر که معیار خوبی مدل است (مثلا مجذور-کای) مدل او را ارجح بر مدل های دیگر نشان می دهد. پذیرفته شدن و یا رد مدل ها خود یک پروسه ی طولانی و دقیق علمی است که ابزار ریاضی مناسب خود را دارد.

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

آهن و آهنربا

آقای دکتر الف-که استاد دانشگاه است- خانم ج را در یک مهمانی خانوادگی می بیند. در حالی که مشغول احوال پرسی هستند "ب" که پسر خانم "ج" است در حال دویدن ظرف بزرگ میوه را وسط تَنَبی (اتاق پذیرایی) واژگون می کند. خانم ج از میزبان عذر می خواهد میوه ها را جمع می کند و در حالی که از ناراحتی و خجالت سر به زیر انداخته به صندلی خود بر می گردد. استاد الف می گوید "خوب! بچه است دیگه! طبیعیه" درد دل خانم ج باز می شود: "خیلی بازیگوشه! اصلا به درس هاش اهمیت نمی ده! مخصوصا تو علوم خیلی ضعیفه."بعد از استاد الف خواهش می کنه یه روز "ب" را "ببره به خدمتش" تا با او علوم کار کنه. استاد الف می گه معلم هاش که باید خیلی بهتر از من با اصول پداگوژیک به او درس بدهند. خانم ج می گه "خواهش می کنم! علاوه بر فضل و علم شما ابهت و احترام شما باعث می شه که ب بازیگوشی را بذاره کنار و مثل بچه ی آدم درس بخونه." استاد الف فکر می کنه خانم ج با وسواس هاش و سخت گیری های بی مورد و ناسازگارش با افراط و تفریطش در سخت گیری و آسان گیری ب را از درس زده کرده. با این حال حرف خانم ج را زمین نمی اندازه و قبول می کنه. شاید به خاطر این که سر قضیه ی ظرف میوه خانم ج خیلی ناراحت شده بود و می خواست او را خوشحال کنه.

مدتی می گذره وخانم ج پسرش را به نزد استاد الف می بره که با او علوم کار می کنه. استاد الف می پرسه " خوب! پسرم بگو ببینم در علومتان چی خوندید." ب جواب می ده که یادم رفته. استاد الف می گه پس کتابت را بیرون بیار با هم بخوانیم. ب همین کار را می کنه. استاد الف می گه:" خوب! همین جمله را بخوان وبر ای من توضیح بده. جمله این بود : "آهنربا آهن را جذب می کند." ب شروع می کنه به "روان کردن درسش": "آهنربا آهنربا آهنربا" آهن آهن آهن" "را را را را" آهنربا آهن را آهنربا آهن را آهنربا آهن را " "جذب جذب جذب" "می کند می کند می کند" "جذب می کند جذب می کند." " آهنربا آهن را جذب می کند.آهنربا آهن را جذب می کند.آهنربا آهن را جذب می کند.آهنربا آهن را جذب می کند.آهنربا آهن را جذب می کند."

اشتباه نکنید! ب مشکل لکنت زبان نداشت. این شیوه ی تکرار روش درس خواندن او بود. چشم های استاد چهار تا می شود. آن موقع قریب ۵۵سال عمر داشت و از ۱۵ سالگی هم تدریس کرده بود. در دانشگاه هم به نسل های مختلف درس داده بود. اما تا کنون با چنین پدیده ای رو به رو نشده بود.

این داستان نیمه واقعی است. البته جزئیات را من باز سازی کردم ولی نزدیک بیست سال پیش چنین اتفاقی افتاده بود. البته ب extreme limit

است!کسی با شیوه ی ب درس می خواند سر از رشته ی فیزیک در نمی آورد! اما همین شیوه ی خط خطی کردن مقالات هم شکل ملایم تر همان شیوه ی ب است. البته مارکر را بیخودی اختراع نکرده اند. وسیله ی مفیدی است. من خودم از آن استفاده می کنم. فقط زیر کلمات و جملات کلیدی که قرار است توجه جلب کنند خط بکشیم کافی است. اما من وقتی این خط خطی های دانشجو ها را می بینم متاسفانه می بینم که تا حد زیادی مانند همان ب نتوانسته اند تشخیص دهند جمله کلیدی کدام است. صغری کدام است کبری کدام. از چه چیز چه چیز را نتیجه گرفته اند. فقط خط کشیده اند و رد شده اند.

به نظر شما استاد الف باید چگونه به ب بیاموزد که شیوه ی درست درس خواندن این گونه نیست.

در قسمت عدی نظر خود را می گویم ولی فعلا شما نطراتتان را منعکس کنید.

توضیح: تنبی به آذری یعنی اتاق پذیرایی

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

چگونه درس خواندن


وقتی یک متن فیزیک (کتاب یا مقاله) می خوانید دایم باید از خود سئوال کنید این فرمول از کجا آمد؟ اصلا چرا این جمله در اینجا نوشته شده؟ این مطلبی که اینجا دارم می خوانم در کجای فرمالیز م هایی که قبلا آموخته ام قرار می گیرد؟ سعی کنید در مورد مطلبی که می خوانید آزمایش ذهنی ترتیب دهید و نتیجه را پیش بینی کنید. یادتان باشد فاینمن هم خیلی بر لزوم و اهمیت آزمایش های ذهنی در فهم مطالب تاکید می کند. تمرین ها را حل کنید و خود تمرین های جدیدی طرح کنید.

اگر آن چه که می خوانید مقاله پژوهشی است به این فکر کنید که چگونه می توانید مقاله را بسط دهید و یا سئوال مربوطی را بابید که در کنار آن یا خودتان یا دیگر همکاران در مورد آن کارپژوهشی کنند.

کتاب و مقاله ی فیزیک را این جوری می خوانند! اما روش اغلب دانشجویان ایرانی متفاوت از این است. مقاله خواندن از نظر آنها این است که با خودکار یا مارکر مقالات را خط خطی کنند و احیانا هر از گاهی معنای کلمات انگلیسی را از دیکشنری بیابند و با مداد کمرنگ کنارش بنویسند. یا رونوشت کنندویا به فارسی ترجمه نمایند. اگر هدف شما تمرین زبان انگلیسی بوده باشد بازهم این روش درستی برای آمو ختن زبان انگلیسی نیست. روش های آموزشی بسیار پیشرفته تر و موثر تر و البته جذاب تر و مفرح تر از این روش برای آموختن زبان انگلیسی است. به طریق اولی این راهکار به درد آموختن فیزیک نمی خورد. و به طریق "اولی تر" به درد کار پژوهشی در فیزیک!

اگر روزی ۲۰ ساعت و هفته ای هفت روز هم به این روش فیزیک بخوانید باز هم راه به جایی نمی برید. برخی از اساتید در ایران به دانشجو می گویند دانشجو باید فلان قدر ساعت در روز درس بخواند و از این حرفها. به نظر من حرف بیخودی است. دیروز با همکار عزیز Martin Hirschگفت و گو می کردم برای او اصلا غریب می نمود که استادی ممکن است چنین حرف بیهوده ای به دانشجویی زده باشد. طاهرا او هیچ وقت نشنیده بود که چنین توصیه ای کسی به دانشجویانش بکند. یکی از نتایج منفی همین حرف آن است که دانشجو چندین ساعت در روز صرف خط خطی کردن مقالات و کتاب ها (و یا رونوشت کردن آنها) می کند بعد مدعی می شود! می گوید من که این همه زحمت کشیدم و تفریحات را بر خود حرام کردم و نسخه ی استاد رعایت کردم و بهمان ساعت در روز کار کردم پس دیگه کارم حرف نداره. اگر ایرادی هست لابد از عوامل دیگر است که من آینشتاین نمی شوم!

بیشتر از کمیت زمانی مطالعه کیفیت آن مهم است.

برای ادامه بحث به وبلاگ مشق پژوهش مراجعه فرمایید.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

نوشته ی دکتر روزبه الله وردی

متن زیر نوشته ی آقای دکتر روزبه الله وردی است. آقای دکتر الله وردی در دانشگاه نیو مکزیکو جزو هیات علمی هستند. رشته پژوهشی ایشان کیهانشناسی و انرژی های بالاست. فردا ایشان به ایران تشریف خواهند آورد و مدتی مهمان پژوهشکده ی فیزیک خواهند بود. بناست که ایشان سمیناری در تاریخ 26جولای (سه شنبه ی سه هفته دیگه) ارائه نمایند. حضور در سمینار برای کلیه ی علاقه مندان آزاد است.



سئوالی که دانشجویان (دوره ی کارشناسی و بالاتر، ایرانی و غیر ایرانی) در مناسبت های مختلف مطرح می کنند این است که تسلط بر دروس پایه ی فیزیک تا چه میزان برای انجام کارهای پژوهشی مورد نیاز است.در اینجا مایلم توصیح مختصری بر پایه ی تجربیات شخصی خود و همچنین آشنایی با فیزیکپیشگانی که از نزدیک می شناسم و با معیار های استاندارد پژوهشگرانی موفق شناخته می شوند، ارائه کنم.

تسلط بر دروس پایه ی کارشناسی (عمدتا مکانیک کلاسیک، الکترومغناطیس، مکانیک کوانتمی، ترمودینامیک و مکانیک آماری) به معنای شناخت عمیق و مفهومی از این مباحث کمک شایانی به پیشرفت در کار پژوهش می کند. علم فیزیک یک کل به هم پیوسته است و ما در شاخه های مختلف آن اصول کلی مشخصی را برای توصیف پدیده های گوناگون با درجات پیچیدگی متفاوت به کار می بریم. تسلط بر مفاهیم بنیادی کمک بسیاری برای شناخت و توضیح این پدیده ها حتی در پیشرفته ترین سطوح می کند. مثال مورد علاقه ی من که همیشه آن را برای دانشجویان تکرار می کنم، کیهانشناسی تورمی است. توصیف شهودی و کیفی تورم در جهان اولیه، خلق اختلال های کیهانی از افت و خیزهای کوانتمی در طول تورم وتولید ذرات بنیادی پس از تورم کاملا به کمک رژیم های مختلف دینامیک نوسانگر هارمونیک در حضور میرایی و تشدید پارامتری امکانپذیر است.

البته باید توجه داشت که تسلط بر دروس پایه لزوما منتهی به توفیق در امر پژوهش نمی شود ولی قطعا نقش مهمی در درک کامل تر از موضوع مورد تحقیق و همچنین در پیدا کردن و تعریف مسایل خوب و به درد بخور ایفا می کند. یک نکته ی مهم این است که این امر باید در زمان مناسب و مربوط حاصل شود. در مراحل بالای تحصیلی و هنگام شروع به کار پژوهشی وقتی برای بازگشت به دروس پایه و یادگیری دوباره ی آنها وجود ندارد. البته برخی جزئیات ریز تکنیکی را می توان هنگام نیاز به استفاده از آنها آموخت ولی تسلط بر مفاهیم پایه ای و اساسی باید در زمان گذراندن درس های مربوطه به دست آید.

در پایان مایلم به دو درس خا طره انگیزی که در دوران تحصیل و پس از آن بارها برایم راهگشا بوده اند اشاره کنم: فیزیک موج و مکانیک کوانتمی که به ترتیب اساتید ارجمند آقایان دکتر ارفعی و دکتر اردلان در دهه ی 60شمسی در دانشگاه صنعتی شریف تدریس کردند.

پی نوشت منجوق: اگر سئوالی و کامنتی در این باره دارید در وبلاگ مشق پژوهش منعکس کنید. مشق پژوهش وبلاگ جدید من است که در آن مرتب می نویسم

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

مهاجرت به بلاگفا

سلام
من تا اطلاع ثانوي در منجوق مطلبي نخواهم نوشت. اما به طور مرتب در وبلاگ مشق پژوهش يادداشت مي گذارم. وبلاگ مشق پژوهش هم همين خط مشي منجوق را كمابيش دارد.آدرس وبلاگ جديد من (مشق پژوهش):
http://yasamanfarzan.blogfa.com

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

نشريه ي همياران بنياد كودك

بنياد كودك يك نشريه داخلي به نام نشريه ي همياران دارد كه سالانه منتشر مي شود. در اين نشريه گزارش دقيق بيلان كار ارائه مي شود. نشريه همچنين دربردارنده ي مصاحبه با برخي كفيلان و ... است. در مجموع نشريه ي جالبي است. نشريه ي امسال در اين وبسايت در دسترس است. در صفحه ي 13 آن گزارشي است در مورد گروه دانشجويي صد نفره در دانشگاه صنعتي شريف كه با تدريس به دانش آموزان مدد جو به آنها كمك مي كند. مصاحبه با يك دانشجوي آملي به نام هادي حسيني است. آقاي حسيني طرحي دارد كه چنين انجمن دانشجويي ياريگري در شهرهاي ديگر كه بنياد در آنها شعبه دارد نيز برپا شود. ايده ي بسيار نيكويي است. در صفحه ي 14 مصاحبه اي با آقاي اصغر فرهادي كارگردان شهير وتواناي كشورمان وسازنده ي "جدايي نادر از سيمين" و "درباره ي الي" چاپ شده است. گويا ايشان قرار است فيلمي مستند در باره ي بنياد كودك بسازند. براي ايشان آرزوي توفيق دارم. منتظريم كه اين مستند هر چه زودتر آماده شود. در ضمن با ايشان در مورد مناعت طبع مددجويان بنياد كودك و ارزش و اهميت اين غرور و مناعت طبع، كاملا موافقم.

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

پديده ي ابرگرم شدگي از آشپزخانه تا آشكارسازهاي ذرات بنيادي

براي كساني كه فيزيك خوانده اند پديده ي "ابرگرم شدگي" پديده ي آشنايي است. اما بد نيست اندكي در اين باره صحبت كنيم . مي خواهم يك مقدار بحث فيزيكي-فرهنگي بنمايم وبراي اين كه اين به اين بحث برسيم نياز هست كه مقدماتي در مورد اين پديده بدانيم. براي چندمين بار تاكيد مي كنم وبلاگ (حداقل وبلاگ من) محيط مناسبي براي آموزش فيزيك نيست. براي آموزش فيزيك بايد سر كلاس نشست و تمرين پشت سر تمرين حل كرد. اين گونه بحث هايي كه من در وبلاگم مطرح مي كنم علي الاصول از دو جهت مفيد مي تواند باشد: 1) بالا رفتن معلومات عمومي دوستاني كه رشته ي ديگري دارند. 2) فيزيكپيشگاني كه قبلا تمرين پشت سر تمرين حل كر ده اند، با استفاده از اين بحث ها و مدلسازي هاي ساده مي توانند به تدريج شهود فيزيكي خود را بر فرماليزم استوار سازند. در متن زير قسمت هايي كه صرفا براي فيزيك-خوانده هاست با فونت آبي مشخص شده اند. بدون خواندن اين قسمت هاي آبي نيز مي توانيد بقيه ي مطلب را پي بگيريد. حالا برويم سراغ بحث ابر گرم شدگي. كساني كه علاقه مندند مي توانند اين مقاله را مطالعه نمايند. مي دانيد كه در هر فشار يك دماي نقطه ي جوش براي مايعات وجود دارد. (البته دانشجويان فيزيك اينجا بايد به من ايراد بگيرند چرا كه بالاي نقطه بحراني چنين نيست. بله! درست است من در مورد دماهاي زير نقطه ي بحراني صحبت مي كنم. يادتان هست در مورد آب، نقطه بحراني چه دمايي داشت؟ فشارچي؟ فكر مي كنيد در طبيعت-نه در آزمايشگاه- چنين شرايطي مي تواند به وجود آيد؟ فكر مي كنيد فشار كف اقيانوس ها چند اتمسفر باشد؟ ) در شرايط خاص اما اتفاق مي افتد كه مايعي بيشتر از نقطه جوش خود گرم شود بي آن كه بجوشد! فكر مي كنم ماجرا هايي از اين قبيل را شنيده باشيد: يكي در مايكروفر آب گرم مي كرده كه مثلا نسكافه درست كند ولي همين كه پودر نسكافه را در فنجان ريخته آب داغ "ديوونه" شده و پريده از فنجان بيرون و روي سرو صورت يارو! در نگاه اول به چاخان مي ماند! به نظر مي رسد سازندگان اجاق هاي گازي اين شايعه را درست كرده اند تا مردم فكر كنند مايكروفر چيز عجيب غريب و خطرناكي است و به دنبال آن نروند. اما اين پديده واقعي و فيزيكي است و ريشه در همين ابر گرم شدگي دارد. براي آن كه جوش اتفاق بيافتد حباب هاي گاز بايد يواش يواش بزرگ شوند. كشش سطحي حباب در برابر بزرگتر شدن حباب مقاومت مي كند.دانشجويان فيزيك حتما مي دانند كه هر چه سطح حباب كوچك باشد كشش سطحي بيشتر است. به عبارت ديگر حباب هاي بزرگتر راحت تر بزرگ مي شوند. براي اين كه شهود خود را مبتني بر فرماليزم كنيد در مورد حباب مدلسازي كنيد و همين نكته را با فرماليزم نشان دهيد. در شرايط معمولي در مايع حباب هاي هوا و... از قبل هست كه هسته هاي اوليه ي حباب را تشكيل مي دهند وباعث جوشيدن مي شوند. اگر اين حباب هاي ريز هوا در داخل مايع از قبل وجود نداشته باشند حباب هاي گاز خود مايع نمي توانند به راحتي بزرگ شوند در نتيجه پديده ي ابر گرم شدگي مي تواند اتفاق بيافتد. اگر ظرف دربردارنده ي مايع عاري از هر گونه خراش باشد ممكن است حباب هاي هوا در داخل مايع به اندازه ي كافي وجود نداشته باشد. با گرم وسرد كردن متوالي فنجان در مايكروفر (بدون بيرون آوردن آن ) احتمال ابرگرم شدگي بيشتر مي شود. چرا كه درهر چرخه حباب هاي هوا بيشتر خارج مي شوند. نكته ي ديگر آن كه ابرگرم شدگي براي محلول هم مي تواند رخ دهد. ابرگرم شدگي در ساختن آشكارسازهاي ذرات بنيادي هم كاربرد دارد كه در يادداشت بعدي ام توضيح مي دهم. در اينترنت فيلم هاي زيادي از اين پديده هست. كافي است superheating videoرا جست وجو كنيد. چند سئوال براي فكر كردن ومطالعه كردن و احتمالا آزمايش انجام دادن: كشش سطحي آب خالص بالاتر است يا آب شور و يا شربت؟ با اين حساب ابرگرم شدن در كداميك محتمل تر است؟

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

دوخبر خوب

خبر خوب اول: يك وبلاگ زيبا به منظور معرفي جاذبه ها و زيبايي هاي متنوع استان تهران به تازگي راه اندازي شده است. با مراجعه به اين لينك مي توانيد از اين وبلاگ لذت ببريد. برای نویسندگان این وبلاگ آرزوی موفقیت دارم.

باز هم تاكيد مي كنم نیاز هست كه چنین وبلاگي براي تبريز هم راه اندازي شود. پس عاشقان كوي دلستان كجايند؟! وبلاگي كه به دور از هرگونه سياستزدگي تفرقه انگيز و همچنين خطرناك براي نويسندگان وبلاگ به معرفي جاذبه هاي گردشگري از منظر چند جوان بپردازد که در این شهر زندگی می کنند. شايد اگر اين كار جدي گرفته شود به تدريج بتوان به طور حرفه اي به آن نگريست. بعد از كسب تجربه و اعتباركافي مي توان به در آمدزايي از طريق آن هم فكر كرد. هم فال و هم تماشا و هم در آمدزايي. اگر چنین وبلاگی را راه اندازی کنید من برایش تبلیغ می کنم و خوشحال می شوم هر کمک دیگری که از دستم بر آید انجام دهم.

توصيه مي كنم كامنت ها را حتما مادريت كنيد. از يكي به دو هاي بي سرانجام--که متاسفانه در بسياري از فروم هايی که مسئله قومیت و هویت در آن مطرح می شود رایج است- به شدت بپرهيزيد. نمادي و صفتي و كلمه اي و املايي را به كار نبريد كه به شما انگي دردسرساز ببندند.اگر قصد راه اندازي چنين وبلاگي داريد با من تماس بگيريد تا برخي تجارب خود را در وبلاگ نويسي كه باعث مي شود كار شما كم دردسرتر باشد به شما انتقال دهم. به نظرم هدف را آن قرار دهيد كه در كوتاه مدت به شما وخوانندگان خوش بگذرد، در درازمدت به درآمدزايي منجر شود . (با اندكي درايت مي توان به هر دو هدف رسيد.)

خبر خوب دوم: خبر خوب دوم تكراري است. اين چهارشنبه يك سخنراني جالب داريم .

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

پايان قرون وسطي با حضور خانم ها دسپينا و مارتا در تبريز

بعد از بازديد از مسجد كبود در روز دوم فروردين كنجكاو شدم كه قدري در مورد دوره ي تاريخي 180ساله (از سال1375تاحدود 1555 ميلادي) كه تبريز به ترتيب مركز حكومت هاي قراقويونلو، آق قويونلو و صفوي (تا نيمه هاي سلطنت شاه طهماسب) بود مطالعه كنم. قلمرو قراقويونلو ها در زمان جهانشاه-كه مسجد كبود در دوره ي او ساخته شده- دراز و باريك بوده و شامل آذربايجان بخش هايي از تركيه ي فعلي و قسمت هايي از عراق مي شده و تا خليج فارس پيش مي رفته. اروند رود را هم شامل مي شده. از روي نقشه به نظرم مي رسه دجله و فرات هم جزو قلمرو بوده. از اون ور هم كه ساحل غربي درياي خزر وقسمت بزرگي از گيلان را داشتند. اگر شم اقتصادي داشتند علي الاصول مي توانستند از راه تجارت و توليد محصولات كشاورزي و ترانزيت كالا حسابي ثروتمند شوند. اگر چنين بوده باشد بايد آثار تاريخي و اشيا ي عتيقه ي بسيار از آن دوره باقي مانده باشد كه براي جذب توريست مفيد مي تواند باشد. در زمان قدرت آنها, آق قويونلوها در غرب قلمروي قراقويونلوها و در منطقه ي ديار بكير تركيه ي فعلي قلمروي كوچكي داشتند. در سال 1453ميلادي( مطابق تقويم جوليان) عثماني ها بيزانسي ها را در استانبول (قسطنطنيه) شكست دادند. ياد آوري مي كنم مورخين معمولا اين اتفاق تاريخي را پايان قرون وسطي مي گيرند. پس دوره ي مورد بحث ما اواخر قرون وسطي و اوايل قرون جديد است.گويا در آن زمان ها بين سران آق قويونلو و شهزاده خانم ها و اشراف بيزانس وصلت خانوادگي زياد صورت مي گرفته. بالاخره در سال 1467 اوزون حسن از طايفه ي آق قويونلو مي آيد قرا قويونلو ها را شكست مي دهد و بعد ها حكومتش را وسيع تر مي سازد. قلمروي وي بخش هايي از تركيه و پاكستان و تمام عراق و ايران فعلي منهاي خراسان را شامل مي شد. همسر اوزون حسن، زني بود به نام تئودورا كه دختر امپراطور طرابوزان (واقع در جنوب درياي سياه) بوده كه به او دسپينا خاتون مي گفتند. دسپينا خاتون در تبريز سالها ملكه بود اما مسلمان نشد و دين نصراني خود را حفظ كرد. قضيه مال بيش از 550 سال پيش و در دنياي پيش از دوران مدرن است. باور تان مي شود؟! نام دختر دسپينا خاتون، مارتا (حليمه) بود كه از قضاي روزگار با خاندان صفوي وصلت كرد وپسري را دنيا آورد كه سرسلسله ي حكومت صفوي شد : شاه اسماعيل اول. تصور ش را مي كرديد كه مردي مانند شاه اسماعيل مادري داشته باشد كه نامش مارتا باشد و مادربزرگش يك ملكه ي مسيحي در تبريز و جد مادريش امپراطور ارتودكس در طرابوزان؟! اين داستان هاي تاريخي پتانسيل جذب توريست از كشورهايي مانند يونان دارد. دسپينا از تبار يوناني است. به قوم دسپينا خاتون كه در جنوب درياي سياه سكني داشتند يوناني هاي پنتيك مي گويند. زبانشان هم گويشي خاص از زبان يوناني است. ظاهرا اين دسپينا خاتون در يونان شناخته شده تر است تا در تبريز امروز! براي خود من كه اين اطلاعات كاملا جديد و بسيار غير قابل تصور بود! در زمان اوزون حسن و دسپينا خاتون روابط ديپلماتيك و تجاري نزديكي بين آق قويونلوها و جمهوري ونيز برقرار بوده. در واقع منبع تاريخي مهم يادداشت هاي تجار و ديپلمات هاي ايتاليايي است كه به ايران مي آمدند و برخي از آنها با دسپينا خاتون در دربار تبريز هم ديدار مي كردند(حدود 550 سال پيش!). بنا به منابع غربي، دسپينا خاتون زن قدرتمندي در دربار بوده.اين نكته ها هم مي تواند براي توريست هاي اروپايي جالب باشد. براي كسي كه مي خواهد رمان تاريخي بنويسد آن دوره، دوره اي بكر و جذاب از نظر داستان نويسي مي تواند باشد. (ياد قسمت اول سريال قهوه ي تلخ افتادم!) بر عكس تصور اشتباهي كه هست مستندات و منابع تاريخي مكتوب و نسبتا موثق هم در باره ي آن دوره كم نيست. اوزون حسن همسري ديگر هم به نام سلجوق شاه بيگم داشته است. به دستور اين خانم گنبدي رفيع با كاشيكاري هاي زيبا به مسجد جامع تبريز اضافه مي شود. بنا ي اوليه مسجد جامع تبريز قديمي تر است و به دوره ي پيش از حمله ي مغول بر مي گردد. توضيح: به زبان تركي آق=سفيد، قرا يا قره=سياه، قُويون=گوسفند، لو پسوند انتساب است كه در آخر خيلي كلمات و به خصوص نام هاي خانوادگي هست. اوزون=دراز توضيح درباره ي عكس: تصوير پل آجي چاي (تلخه رود) است. در سفرنامه ي ونيزيان در زمان شاه اسماعيل اول به اين پل اشاره شده است. احتمال مي دهم تاريخ احداث پل به قبل از زمان شاه اسماعيل برگردد ويادگار يكي از دوران هاي آق قويونلو يا قرا قويونلو باشد. اگر كسي اطلاع دقيق تري دارد لطفا به من اطلاع دهد. وقتي از فرودگاه تبريز به سمت تبريز مي رويد اين پل تاريخي را در كنار خود مشاهده خواهيد كرد.(عكس را خودم نگرفته ام بلكه از اينترنت پيدا كردم. نمي دانم عكاسش كيست والا درستش اين بود كه كرديت مي دادم و مي نوشتم image courtesy of.... )

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

نكته اي مهم در مورد جذب توريست و پذيرايي از همكاران خارجي

مطالب زرد در سايت هاي ايراني در مورد دوره هاي گوناگون تاريخي فراوانند!
مطالب زرد (چه تاريخي چه معاصر)، توريست فرهنگي را جلب نمي كند. دوست دارم در اين وبلاگ مطالب تاريخي عنوان شود كه براي افرادي مانند همكاران خارجي خودم هم جذاب باشند. در بحث هاي سرميز شام همايش ها و... اين گونه بحث هاي تاريخي پيش مي آيند. شما كه دوست نداريد جلوي يك خارجي مطالب زرد حرمسرايي ويا موارد حاد خشونت در تاريخ اين سرزمين (ولو اين كه واقعيت داشته باشند) عنوان شود؟! اما خوب! جالب و مفيد است جلوي خارجي ها كلاس بذاريم كه آثار تاريخي ما به دستور زنان با درايت ساخته مي شده و...! واقعيتش را بخواهيد اگرزياد پاپيچ بشيد مي بينيد در تاريخ همه جا -از جمله اروپا-جنايات تكان دهنده كم نبوده اما تورليدر ها كمتر به اين قبيل مسايل مي پردازند. بيشتر در مورد تكنيك ساخت بناها و يا نقش زنان قدرتمند سخن مي گويند چرا كه توريست فرهنگي قرن بيست و يكمي كه دست بچه اش را مي گيرد و مي برد به ديدن آثار تاريخي، دوست دارد اين قبيل چيزها را بشنود نه واقعيت هاي تاريخي تكان دهنده در مورد خشونت ويا ولنگاري هاي پادشاهان و يا سربازان اشغالگر در شهرها و روستاها. نمي دانم! حداقل جلوي من تورليدر ها اين چيزها را نشكافته اند. در بروشورهاي توريستي هم اين جور چيزها را-تا جايي كه ديده ام- فاكتور مي گيرند.

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

بابايي نرگس كوچولو و بنياد كودك

وقتي داشتم داستان بابايي نرگس كوچولو را در وبلاگ منجوق منتشر مي كردم خيلي نگران بودم كه شايد شخصيت و شرايط زندگي قهرمان داستان، تقي كه يك دانشجوي فيزيك از خانواده اي فقير از جنوب تهران بود طبيعي از آب در نياد. به هر حال من با آن قشر خيلي سر وكار نداشته ام. اصلا هم نمي خواستم تقليدي كرده باشم از فيلمفارسي هايي كه در مورد آن قشر مي سازند. ترجيح مي دادم شخصيت تقي را از مردهاي دور وبرم الهام بگيرم تا شخصيت هاي مصنوعي و كليشه اي فيلمفارسي ها. تخيل كردم تا ببينم اگر مردان دوروبر من در آن شرايط قرار بگيرند چه جوري واكنش نشان مي دهند و همان را به صورت داستان به نگارش درآوردم. در بين خوانندگان وبلاگ بودند كساني كه واقعا با شرايط تقي زندگي كرده بودند و باليده بودند. خوشبختانه بعد از اتمام داستان،داستان مورد تاييد آنها قرار گرفت. شخصيت هاي افرادي مانند تقي به افراد دوروبر من شبيه ترند تا كليشه هاي فيلمفارسي! الغرض! يكي از خوانندگان در پي قسمت دوم داستان چنين نوشت: داستاني كه مي نويسيد بخشهايي از آن به فيزيك خوندن من و بعضي دوستام شبيه هست. با اين حال يه مشكلي كه هميشه وجود داره اينه كه توصيف هايي كه شما (با نثر و ادبيات زيبايي كه براي تشريح وضعيت امثال تقي به كار مي بريد) مي كنيد تصورات درستي از وضعيت (فلاكت بار) تقي نميده. يه مشكلي كه براي امثال تقي هست و شايد در بيشتر مواقع همراهش ميمونه اينه كه اصلا نمي تونه درست حرف بزنه و اين تصورات عميقي كه شما از اون داريد را اون از خودش نداره و نميتونه بگه. آدم ياد فيلمهاي ابوالفضل جليلي ميوفته بدبختي بچه ها را نشون ميده و بعد جوايز بين المللي را كسب ميكنه و بعد زندگي جاريست براي همه (كارگردان، تماشاگر، بازيگر(به بازي گرفته شده) و ...) به همون شكلي كه قبلا بود. وقتي داستان را مي نوشتم با بنياد كودك آشنا نبودم. بنياد كودك دقيقا دانش آموزاني با شرايط تقي را كه پتانسيل بالا كشيدن خود را از طريق تحصيل و يا كسب مهارت هاي حرفه اي گوناگون دارند شناسايي مي كنه و شرايطي را فراهم مي كنه كه استعداد هاشون شكوفا بشه وشرايطي به وجود بياد كه بتوانند به جايي كه شايسته ي آنها برسند. ازجمله مهارت هايي كه مددكاران و داوطلبان بنياد كودك به اين بچه ها ياد مي دهند مهارت هاي اجتماعيه. در نامه هايي كه مي نويسند در عين ادب حرفشان را بدون مشكل بيان مي كنند. درنتيجه هر دو ي آن مشكلا تي كه آن آقا به آنها اشاره كرده بود رفع مي شه. با ماهي سي هزار تومان از هر كجاي دنيا مي توانيد كفيل كودكي از بنياد كودك شويد.بنياد كودك از شهرهاي مختلف مددجو داره. شرح حال مختصري از هر مددجو هم در سايت هست مي توانيد خود مددجو را انتخاب كنيد. برخي گفته اند كه به خاطر حساسيتي كه در مورد زجر بچه ها دارند برايشان سخت است كه سايت بنياد را ببينند. راستش براي من هم سخت است در مورد كودكاني كه بيماري غيرقابل درمان دارند مطلب بخوانم ولي شما مي توانيد در هنگام جست وجو هر كدام از دو آپشن بيمار و سالم را انتخاب كنيد. مددجويان -هرچند مشكلات بسياري در زندگي دارند- اما به زندگي شما نشاط فراوان هديه مي دهند چرا كه اين حس به شما دست مي دهد كه با مقدار ناچيزي درماه داريد يك كار مهم انجام مي دهيد. پيشرفت آنها فرح زاست. علاوه بر كفالت روش هاي گوناگون ديگري براي كمك به بنياد هست. كار اداري بنياد اغلب بر دوش داوطلبان هست وبراي همين هزينه هاي اداري بنياد كم است. مددجويان بنياد استعداد هاي گوناگون دارند. نيكوكاراني كه آموزشگاه هاي گوناگون (زبان، هنر، باشگاه هاي ورزشي و...) دارند به اين كودكان بااستعداد كمك مي كنند. يكي از مددجويان دختر از شعبه ي تبريز باشگاه كاتا مي رفت و قهرمان هم شده بود. من تا سرگذشت او را نخوانم اصلا نمي دانستم كاتا چيست! ملاحظه مي كنيد! حكايت اين بچه ها حكايت غصه ها نيست. هرچند فقر هست اما استعدادهاي گوناگون آنها زندگي را شيرين مي كند. با مراجعه به سايت بنياد كودك مي توانيد به ياري كودكي مانند تقي و معصومه بشتابيد و با شكوفا كردن استعداد هاي وي حال حاضر خود را با نشاط تر كنيد و آينده شهر و ديارتان را پررونق تر. بنیاد کودک در شهرهای مختلف از جمله تهران مشهداصفهان تبریز کرج شیراز کاشان آمل بم زابل کرمانشاه اردبیل ارومیه بروجرد و داراب شعبه دارد. آدرس و شماره تماس شعبات را می توانید در سايت بنيادبیابید. دربرخي شهرها هم مددجو هست بي آن كه شعبه باشد. به عنوان مثال در مراغه چند مددجو هستند كه از شعبه ي تبريز به آنها رسيدگي مي شود. شعبه تبريز تبريز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهيدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601 تلفکس : 3361809-0411 mailto:tabriz@childf.com

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

خاتون ها و بیگم های سرزمین من

مسجد گوهرشاد مشهد مسجدی در جنوب بارگاه امام رضا در شهر مشهد که در قرن نهم ه.ق به دستور ملکه گوهرشادبیگم همسر شاهرخ تیموری بنا شده‌است.
مسجد گوهرشاد هرات مسجدی در شهر هرات که به دستور ملکه گوهرشادبیگم همسر شاهرخ تیموری بنا شده‌است و مدفن ملکه نیز می‌باشد .
(نقل از ویکی پدیا)
مسجد کبود تبریز از ابنیه زمان
جهانشاه قره قویونلو و متعلق به نیمه دوم قرن نهم هجری است که به وسیله جان بیگم خاتون همسر جهانشاه بنا شده و توسط دختر او صالحه خاتون در زمان حکومت سلطان یعقوب آق‌قویونلو مرمت گردیده‌است.
امير چخماق از سرداران شاهرخ تيموري به همكاري همسر خود فاطمه خاتون مجموعه كاملي از بناهاي عمومي در يزد بنا نهاده است.
مسجد تهماسب در ميدان بعثت یزد واقع بوده است. بانی این مسجد "بیگم" دختر "شاه تهماسب صفوی" و همسر "نورالدین میرمیران" از خاندان شاه نعمت الله است.

کارهای عمرانی که بیگم ها و خاتون ها درآن دوره های تاریخی می کرده اند خیلی بیش از اینهاست.

پلها, آب انبارها, قنات ها و.. بسیاری به دستور بیگم ها و خاتون های سرزمین من در قرن های پنجم تا دهم هجری ساخته شد که مردم از آنها استفاده می کردند.

تنها هم به زنان حکام محدود نمی شد. در سده هاي پيشين بیگم های تجار و سرمایه داران هم در حد توان خویش در این گونه آبادانی ها می کوشیدند. (کلمات خانم, خاتون و بیگم هر سه ریشه ی ترکی دارند.)



پل دختر بر روي رودخانه ي زيبا و خيال انگيز قزل اوزن هم به دستور يك شاهزاده خانم از سلسله ي قره قويونلو به اين شكل بازسازي شده است و به همين جهت "قيز كورپوسي" خوانده مي شود.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

مسجد کبود تبریز

















کاشی های مسجد کبود تبریز. این کاشی ها از همان زمان جهانشاه
قراقویونلو (پیش از صفویه) باقی مانده اند. نقش های طلایی (در تصویر زیرین) از طلای واقعی هستند. در تصویر دوم از بالا, به جاکفشی ها توجه کنید که در پایین دیوار تعبیه شده اند.

شهر دلستان











مولانا:
ساربانا بار بگشا ز اشتران. شهر تبریزست و کوی دلستان


برجی که در تصویر اول مشاهده می کنید برج (یانقین) آتش نشانی است. از جمله اولین های تبریز در ایران است. این برج مال اواخر دوره ی قاجار است.
مدت ها قبل مقاله ای خوانده بودم که بنا به آن سیستم آتش نشانی تبریز به زمان قراقویونلو ها می رسد.یعنی چند صد سال پیش از آتش سوزی بزرگ لندن که در پی آن سیستم آتش نشانی معروف لندن طراحی شد.اگر یک وبلاگ تخصصی برای توریسم تبریز بزنید جا دارد به این موضوع به طور جداگانه و علمی ومستند بپردازید.( مقاله ای که من درباره ی سیستم آتش نشانی قدیمی تبریز در یکی از روزنامه های محلی تبریز خوانده بود مستند و برپایه مکتوبات تاریخی بود. متاسفانه من آن مرجع را نیافتم ونقل قولم آبکی شد!) من بازهم تاکید می کنم واقعابه چنین وبلاگی نیازهست.راه اندازی چنین وبلاگی، جوانی با همت علاقه مندو خوش ذوق می طلبد. (شما می توانید همین جوان با همت و با ذوق باشید. چرا که نه؟!)

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

معناي تسلط به دروس پايه ي كارشناسي و كارشناسي ارشد

ببینید! همان طوری که چند بار در موارد مختلف تاکید کرده ام سنجشی که من برای انتخاب دانشجو می کنم و خواهم کرد به نوعی است که اگر خود مرا نصف شب از خواب بیدار کنند و بدون هیچ گونه آمادگی از من همان سئوال ها را بپرسند از ۲۰ حداقل ۱۸ می گیرم. من سال ۷۷ دوره ی کارشناسی را به پایان رسانده ام و در سال ۷۸ دوره ی کارشناسی ارشدرا. از آن پس این دروس تدریس نکرده ام و مرور هم ننموده ام. با این حال توانایی آن را دارم که با استفاده از همان معلومات دوره ی کارشناسی و کارشناسی ارشد مسایل قابل حل در چارچوب فرمالیزم هایی که در آن دوره ها تدریس می شود را تجزیه و تحلیل نمایم. سنجشی که ما انجام می دهیم در واقع برای آزمودن قابلیت این تجزیه و تحلیل هست.
ضعفی که عموم دانشجوها دارند آن است که نمی توانند بین شهود فیزیکی ای که دارند و فرمالیزمی که سر کلاس آموزش می بینند ارتباط برقرار کنند. ایجاد چنین ارتباطی تنها از راه حل کردن تمرین پشت سر تمرین امکان پذیر است. اگر چنین ارتباطی بین شهود فیزیکی و فرمالیزم ریاضی برقرار کنید به این زودی ها یادتان نمی رود. برای این که کار پژوهشی انجام دهید نیاز به شهود فیزیکی استوار بر پیکره ی فرمالیزم دارید. همین برای پذیرش دانشجو مورد سنجش قرار خواهد گرفت.
سئوالاتی که من طراحی می کنم در واقع یک نوع سئوال ترکیبی است. یک مسئله جلوی دانشجو می گذارم که دانشجو خود باید تشخیص دهد چه قسمتی از سواد دوره ی کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را برای حل کردن آن سئوال باید به کار گیرد. بیشتر مفاهیم هستند که مورد نیاز هستند. مفاهیم را هم اگر درست آموخته باشید به این راحتی ها فراموش نخواهید کرد. در کار تحقیقی هم شما عملا به همین قابلیت نیاز خواهید داشت. در دوره دکتری اصلا فرصت نیست که برگردید و مفاهیمی را که می بایست در دوره کارشناسی یا کارشناسی ارشد می آموختید دوباره یاد بگیرید. تجربه ی من آن است که دانشجوی دکترایی که این مفاهیم را قبلا نیاموخته وبال گردن استاد راهنمایش می شود. هر چه قدر هم برایش وقت بگذاری ثمری ندارد.
به طور مشخص در مورد ریاضی-فیزیک سئوال شد. ببینید! من یادم نیست شکل توابع تعدیل یافته ی بسل چیست. از دانشجوهایم هم انتظار ندارم به خاطر داشته باشند. اما هم برای من و هم دانشجویانم لازم است که بدانیم کی به این توابع نیاز پیدا می شود ووقتی نیاز شد بتوانیم در زمان کوتاهی برویم مطالعه کنیم و نیاز محاسباتی مان را برطرف کنیم. برای آن که به این حد برسیم باید درس ریاضی-فیزیک را خوب خوانده باشیم. حالا حدود دو ماه فرصت هست تا زمان سنجش این دروس را مرور نمایید. از طرف دیگر به همه ی دانشجویان کارشناسی و کارشناسی ارشد که قصد ادامه تحصیل در رشته ی خود را دارند توصیه می کنم کلاس های درس و کلاس های حل تمرین را جدی بگیرند و این درس ها را سر فرصت یاد بگیرند. در مقطع دکتری یا مثلا دیپلما-کورس آی-سی-تی-پی چنین فرصتی نخواهد بود.
یک طرز فکر غلط متاسفانه بین دانشجویان دوره ی کارشناسی در ایران در چند سال اخیر مرسوم شده - آن هم نه فقط فیزیک بلکه در رشته های گوناگون. برخی دانشجوها با همفکری با یکدیگر وبدون کمک گرفتن از اساتید خود(!!!) به این نتیجه متفکرانه رسیده اند که درس های لیسانس "چرت و پرت" هستند و به درد نخور! مهم کار تحقیقی است و مقاله داشتن! این طرز تفکر مردود است. سیلابس دروسی که در دانشگاه تدریس می شود (چه رشته ی فیزیک باشد چه رشته ی دیگر) حاصل دهه های متوالی تجربه ی اهل فن است. نمی خواهم بگویم بی ایراد است اما آن قدر هم "به درد نخور" و "چرت و پرت" نیست که ارزش نداشته باشد دانشجو آنها را جدی بگیرد. آن قدر ارزش داشته که در دانشگاه های مختلف در سراسر دنیا تدریس می شود و برای آموزش آنها این همه هزینه می شود. اگر "بیخود" بودند و "چرت و پرت"َ برنامه ریزان (ببخشید) مرض نداشتند که چند سال از عمر شما را صرف مطالعه آنها بکنند و به خاطر تدریس آنها به استادان پول بدهند. آن هم نه فقط در ایران بلکه در همه کشورهای توسعه یافته و در اغلب کشورهای در حال توسعه. در دوره های ما هم تک و توک بودند کسانی که گمان می بردند درس های کارشناسی به درد نخور هستند. تمام آن افراد را که من می شناسم در زندگی کاری افرادی شکست خورده از آب در آمدند. (خوشبختانه درصد افرادی که چنین طرز تفکری داشتند در زمان ما بین دانشجویان خیلی زیاد نبود.) یه وقت شما اشتباه آنان را تکرار نکنید که بعدا خودتان ضربه اش را می بینید و احساس پشیمانی می کنید. اگر هم حس می کنید چند سالی کم کاری کرده اید، برای سال آینده با جدیت برنامه ریزی کنید تا جبران کنید.

آمادگي براي سنجش دوره ي دكتري

قابل توجه دانشجوياني كه مي خواهند سال آينده دانشجوي پژوهشكده ي فيزيك آي-پي-ام باشند:
خود را در زمينه ي دروس زير آماده كنيد:
مكانيك كلاسيك، ترموديناميك آماري، الكترومغناطيس، مكانيك كوانتومي، نسبيت خاص و رياضي فيزيك.
براي آمادگي تا مي توانيد تمرين حل نماييد.
اين وبسايت هم به روز شده است.

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

توهم خود ام-آي-تي بيني

شاهين از اصطلاح «توهم نبوغ» من خيلي خوشش مي آد. همتاي آن يك اصطلاح ديگه ساخته: «توهم خود ام-آي-تي بيني». قضيه ي اين اصطلاح را الان خدمت شما شرح مي دهم. ببينيد! هم من و هم شاهين معتقديم بايد تمام توان و امكانات به كار گرفته بشه كه كساني كه آن قابليت را دارند كه كيفيت وسطح پژوهش را در اين پژوهشكده بالا ببرند به نوعي وبا عناوين مختلف جذب كرد. در مقابل يك نگرش است كه كاملا خلاف نگرش ماست. كساني كه اين نگرش مخالف را دارند وقتي امكان جذب شخصي هست كه مي تو اند به بالا رفتن سطح علمي اين مجموعه كمكي بكنه مي گردند دنبال ايراد پيدا كردن. كاري هم در دنيا آسان تر از ايراد پيدا كردن نيست. اين حكايت را لابد شنيده ايد كه از لقمان حكيم مي پرسند سخت ترين كار چيست مي گويد فكر كردن. مي پرسند آسان ترين كار چيست مي گويد ايراد پيدا كردن.
خلاصه! وقتي يكي پيدا شد كه علي الاصول -اگر روي اعصابش راه نروند- مي تواند به غني تر شدن جو علمي اينجا كمك كند با اين توهم كه اينجا ام-آي-تي است و كانديداهاي نوبل صف كشيده اند كه بيايند تو، ايراد از او مي گيرند يا بهانه هايي مي آورند كه خنده دار است.(مثلا اين بهانه را مي گيرند كه ما پس از اين نمي خواهيم زن و شوهر با هم استخدام كنيم. وقتي هم آن زن و هم آن شوهر استاندارد هاي كاري بالاتر از متوسط موسسه دارند وازديگر گزينه هاي موجود صلاحيت بيشتري دارند، براي چي نمي گيريد؟! در همان استنفورد هم از اين بهانه ها نمي آورند. اينجا كه شما بايد كلاهتان را بياندازيد هوا، اگر دو نفر كه هر دو از لحاظ علمي در رشته خود متبحرند باهم جذب كنيد. هم من وهم شاهين معتقديم كه بايد مورد هر زن و شوهر جداگانه ومستقلا بررسي شود. به كسي ربطي ندارد كه چه كسي با چه كسي ازدواج كرده. مهم آن است كه هر كدام فيزيكپيشه اي باشند كه سطح علمي اينجا را غني تر كنند. البته پشت سر من و شاهين هم خيلي از اين حرف ها زده شده. اولش ناراحت مي شدم اما الان مي گويم خداراشكر كه حرف و آتوي ديگري پيدا نكرده اند كه اين مسئله را پيش كشيده اند!)
علي الاصول اشكالي ندارد كه در جلسه ي شورايي كه موارد استخدامي بررسي مي شود سخت گيري شود.(سخت گيري معقول نه بهانه گيري مسخره) ولي نكته در اينجاست كه اين نوع صحبت ها بايد در جلسه ي شورا بماند و بيرون درز نكند. ايراد بزرگي كه هست دور بر مي دارند و مي روند اينها را پيش دانشجو هم بازگو مي كنند (با آوردن نام شخص و جزئيات ايرادهايي كه مي گيرند).
در سيسا يك جلسه ي شورا بود كه دانشجوها هم در آن نماينده داشتند. وقتي مسايل مربوط به دانشجوها بود دانشجوها نظر مي دادند و حق راي داشتند. اما وقتي بحث به انتخاب در استخدام يا دعوت از ويزيتور مي رسيد به دانشجوها مي گفتند كه خارج شويد. كار درستي مي كردند. خوب! در آن جلسه ايراد هاي شخص طبعا بازگو مي شود. چرا دانشجو بايد در جريان قرار بگيرد. هميشه گفته ام و باز هم مي گويم جامعه ي دانشگاهي سلسله مراتبي است. اما سلسله مراتب بايد به طور طبيعي واز روي توانمندي علمي برقرار شود. دانشجو قرار است فردا از آن پست-داك چيز ياد بگيرد. حالا همه ي ايرادهايش را بداند فردا از او حرف-شنوي نخواهد داشت. پست-داكي كه سيسا مي گرفت مانند هر كس ديگر ضعف هايي داشت اما آن قدر سواد داشت كه دانشجو از او نكته ها بياموزد.
وقتي استاد عاليقدر درگوش دانشجو عيب ها و كاستي هاي همكاران ديگررا بخواند كار دانشجو مي شود همين تيپ غيبت ها. واين پروسه خود را بازتوليد مي كند.
بارها شده كه دانشجويي به سراغ من آمده و از استادش بد گفته. در جواب دانشجو گفته ام قدر استادت را بدان كه او هم روش و خط مشي خود را دارد. لابد دانشجو در آن حال از من دلخور شده اما اين برخورد من هم به نفع آن دانشجو بوده و هم به نفع كل مجموعه. البته در مورد فارغ التحصيلان شايد اين كار را نكنم ولي تا وقتي كه دانشجويي بناست با استادي كار كند آتوريته ي او را به عنوان يك استاد در نزد دانشجو زير سئوال نمي برم. در مواردي هم كه ديده ام حق كاملا با دانشجوست باز هم توصيه كرده ام اين حرف ها را بازگو نكند و به جاي آن راه حلي بيابد كه مشكل خودش حل شود. در واقع بحث را از تاختن به آن شخص به يافتن راه حل سوق داده ام.با كمال افتخار مي گويم درمواردي هم كه آن استاد با من روابط تيره داشت و از جمله كساني بود كه دايم پشت سر من صفحه مي گذارند، از اصول خود تخطي نكرده ام و باز هم با همين روش با دانشجو برخورد كرده ام.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

چرا تنها؟

یک نکته ای را هم در نظرات مطرح کرده بودند که چرا من تنها برگزار کننده هستم. خوب! دلیل آن است که با توجه به تجارب قبلی به این نتیجه رسیده ام که اگر تنها برگزار کننده باشم با کارآیی بیشتر و تنش کمتر کارها صورت می گیرد. در مورد جزئیات آن تجارب بنا ندارم صحبتی کنم. بازهم می گویم با کسی سر این قبیل مسایل تعارف ندارم. برگزار کننده کسی است که مسئولیت برگزاری را برعهده می گیرد. تاجایی که در توان من است برای تعارف و یا خاله بازی نمی پذیرم که نام کسی جزو برگزارکنندگان باشد بی آن که مسئولیتی بپذیرد یا باری از دوش من به عنوان یکی از برگزارکنندگان در برگزار کردن این همایش بردارد.
وسوسه شدم که ژست معلم نجیب و انتقاد پذیر بگیرم و بگویم بسیار خوب اشکالی ندارد هر انتقادی دارید بفرمایید رسیدگی می کنم. خیلی آسان است این ژست را گرفتن! ژستی که اتفاقا خیلی از همکاران می گیرند. نکته در اینجاست که اکثر همان همکاران که چنین ژستی می گیرند کوچکترین ارزشی به حرف دانشجو قابل نیستند. از آنجایی که قرار است از این گوش بشنوند واز آن گوش به در کنند به دانشجو می گویند هر حرفی که دلت خواست بزن. زبل تر هایشان در واقع از این به اصطلاح انتقاد پذیری استفاده ی از جنس دیگر هم می کنند. چه استفاده ای؟! الان خدمتتان عرض می کنم. دانشجو که اعتماد کرد و سفره دلش را گشود گوش تیز می کنند تا از همکارانی که با آنها جنگ زرگری دارند هم حرفی به میان آید. همان را آتو می کنند ودر جای دیگر بازگو می کنند. در این میان و در جنگ زرگری دانشجو از هر دو سو ضربه می خورد.
اتفاقا کسی که به حرف دانشجو به واقع ارزش قایل است نمی آید بگوید هرچه که دلت می خواهد بگو. خیلی ویژه تر سئوال می کند. می گوید تو چه احتیاجی داری همان را بگو تا رسیدگی کنم و مسئله ی تو را حل کنم. اگر دید دانشجو توسن سخن را به سوی همکاری می تازاند به گونه ای می گوید یواش تر! این برخورد را من برای اولین بار در سیسا از استادم Bonoraدیدم. خیلی این رفتار برایم جالب بود. نظیر آن را قبلا ندیده بودم.
بگذریم من اینجا سئوال کرده بودم اگر ابهامی در وبسایت یا در پستر هست به من بگویید. نگفته بودم که مسایلی که تجربه ندارید یا تخصص لازم برای اظهار نظر ندارید انتقاد کنید. باور کنید در این مسایل اجرایی هزاران نکته هست که نیازی نیست شما به عنوان شرکت کننده در گردهمایی بدانید.شما باید فکرتان را بدهید که ازکلاس ها استفاده کنید. سمینار خوب ارائه دهید.
البته علی الاصول می توانیددر مواردی هم که تجربه ندارید و یک نکته از هزاران نکته را نمی دانید همین جوری اظهار نظر کنید و اسمش را بگذارید دموکراسی. همان طوری که قبلا گفتم دموکراسی معنای دیگری دارد حالا اگر اسمش را می گذاشتید آزادی بیان باز هم یک چیزی. خیلی خوب! برویم سراغ آزادی بیان. خوب! آزاد بودید و حرفتان را زدید. اگرپای کسان دیگر را در بحثتان باز نمی کردید و تنها از این که چرا من تنها برگزار کننده هستم ایراد می گرفتید کامنت شما را حذف نمی کردم. کما این که این مورد را همینجا بلندتر مطرح کردم. اما گیریم که شما از این آزادی بیان استفاده کردید واین انتقاد را از من کردید. خوب! که چی؟! از این آزادی در بیان خود چه سودی بردید؟
ببینید! دانشجوها گاهی شکایت می کنند و می گویند برخی از استادان جوان اول انتقاد پذیرند و به حرف دانشجو گوش می دهند اما پس از مدتی بدتر از پیرترها می شوند. نقل به مضمون از غرولندهای متعارف دانشجوها با ادبیات خودشان. خوب! این فرآیند طبیعی است. وقتی درصد انتقاد هایی که از روی نادانستن است خیلی باشد هر شخصی در بازخورد گرفتن را می بندد. ویا برای حفظ ظاهر این در را باز می گذارد ولی در عمل به انتقادات چه بجا و چه نابجا توجهی نمی کند. اگر می خواهید حرفتان مقبول بیافتدو انتقاداتتان به واقع شنیده شود و مورد رسیدگی قرار بگیرد یاد بگیرید که در مورادی که اطلاعات کافی نداریدیا صلاحیت تشخیص ندارید, نظر ندهید به خصوص اگر مسئله ای باشد که شما را مستقیم تحت تاثیر قرار ندهد. من خودم به این نکته عمل می کنم.
به عنوان شرکت کننده چه فرقی برای شما می کند نام چند نفر به عنوان برگزار کننده روی پستر باشد؟!

من راه این جور انتقادات شما را اگر فقط به من باشد و پای کس دیگری را به میان نکشید در این وبلاگ نمی بندم. صرفا برای تمرین آزادی بیان. اما من هم از این آزادی استفاده می کنم و می گویم تنها دانشجویی به جایگاه بالا از نظر علمی می رسد که به جای آن که فکرش رابدهد به این گونه ایراد گرفتن هاَ فکرش را بدهد که چه طور از کلاس ها و سمینارها حداکثر استفاده را ببرد.

مدرسه ي تابستاني

مايلم كاركرد و اهداف مدرسه ي تابستاني را كه قرار است برگزار كنيم قدري بشكافم تا آنان كه مايلند در اين برنامه شركت كنند بدانند چگونه و با چه ذهنيتي مي توانند از آن حداكثر استفاده را ببرند. عنوان همايش، مروري بر پيشرفت هاي اخير فيزيك ذرات است. هدف من هم دقيقا همين است. برنامه ريزي را چنان كرده ام كه به اين هدف برسيم. همان طوري كه قبلا گفتم در اين گونه مسايل تعارفي با كسي ندارم. اگر مي بينيد به طور مثال از دكتر آرش عزيز دعوت كرده ام كه درمورد DISسخنراني نمايند براي آن است كه معتقدم (1) اين مبحث در اين برهه از زمان كه ال-اچ-سي در حال داده گيري است بسيار مهم است و نياز هست كه دانشجويان با مقدمات آن آشنا شوند. (2) دكتر آرش را شخصي مي دانم كه توانايي علمي لازم را دارد كه اين موضوع را به نيكويي و بدون اشتباه تدريس كند. در سخنراني هاي ايشان اشتباهاتي كه در سخنراني هاي مشابه ديگر همكاران چندين بار تكرار شده را نشنيده ام. براي همين از ايشان دعوت كرده ام. اين كه ايشان جزو پيشكسوتان بوده دليل دعوت از ايشان نيست.
تعارف و رو دربايستي از این جنس با كسي ندارم.
از ايشان دعوت كرده ام چرا كه با مطالعه ي جزوه ي آموزشي ايشان و همچنين حضور در برخي سخنراني هاي ايشان به اين نتيجه رسيده ام كه ايشان به نحو احسن مي توانند تدريس كنند. به طور مثال اگر يكي از ايشان بپرسد چه طور وقتي جرم پروتون يك GeVاست صحبت از حضور كوارك بي درآن مي كنيد كه جرم بيش از 1GeVدارد مي تواند پاسخ درست دهد. (مع الاسف در سخنراني هاي ديگري شنيده ام كه در پاسخ به اين سئوال، جواب هاي بي معني داده اند. ) معيار من براي دعوت از سخنران پاسخ دادن به اين قبيل سئوالات بود. به عنوان كسي كه شش سال است در سخنراني ها يي از اين دست در اين كشور مي نشيند و با دقت گوش مي كند من مي توانم تشخيص دهم چه كسي جواب سئوالاتي از اين قبيل را درست مي دهد و چه كسي جواب نادرست تحويل دانشجو مي دهد. در اين رشته ي خيلي خاص (پديده شناسي فيزيك ذرات) من اين تخصص را دارم و ارزيابي مي نمايم. اما به خود اجازه نمي دهم در مورد كيفيت كارهاي ديگران كه در آنها سر رشته اي ندارم نظر دهم. اکثریت شرکت کنندگان گردهمایی که اغلب دانشجویان کارشناسی ارشد و یا دکتری هستند هم هنوز صلاحیت این ارزیابی را ندارند. چند سال دیگر پیدا می کنند. اما فعلا چنین صلاحیتی ندارند چرا که دیده ام جواب نادرست را در مورد همان کوارک بی در پروتون اغلب دانشجویان تحصیلات تکمیلی پذیرفته اند بی آن که به اشتباه آن پی ببرند. برای همین هست که گفتم رای گیری در اینجا کارآیی ندارد! به عنوان برگزارکننده من باید تشخیص دهم کدام استاد صلاحیت سخنرانی دارد و کدام یک خیر نه کسانی که جواب اشتباه را از درست تشخیص نمی دهند. هدف برگزاری چنین گردهمایی هایی آن است که چند سال بعد افراد بیشتری داشته باشیم که صلاحیت این گونه ارزیابی ها را دارند. من هم موقع دانشجویی چنین صلاحیتی نداشتم. در این شش سال با مطالعه وتجربه و... چنین صلاحیتی را به دست آورده ام. (وقتی با پیشکسوتان در این مسایل تعارف ندارم، با دانشجو ها که به طریق اولی تعارف ندارم!)

از دكتر آرش خواهش كردم كه قبول زحمت كنند. ايشان هم بزرگواري كردند و قبول زحمت كردند كه براي اين، هم من و هم شركت كنندگان بايد سپاسگزار باشيم.
ابتدا مي خواستم همايش داخلي باشد چرا كه اين روز ها مسئله ي ويزا هست وبا اخلاق من جور در نمي آيد كه تا آخرين لحظه ندانم سخنران هايم خواهند رسيد يا نه.
گفتم موضوع همايش پيشرفت هاي اخير در فيزيك ذرات است. اين پيشرفت ها -همان گونه كه در همايش خواهيد شنيد- در چند محور است: يكي فيزيك نوترينو. در ايران جز من و دانشجويانم كسي كار جدي در اين باره نمي كند. از دانشجوي سابقم پرسيدم كه مي تواند در آن موقع ايران باشد يانه. جواب مثبت بود. پس از او خواهش كردم سخنراني در اين باره را بر عهده بگيرد تا من بتوانم ابرتقارن تدريس كنم.
ديگر محور پيشرفت در اين باب فيزيك-بي است. نتايج آزمايش هاي كارخانه هاي بي(BABARو BELLE) منتشر شده و ادعا مي شوند مقدار اندكي انحراف از مدل استاندارد مشاهده شده. از طرف ديگر بناست يك كارخانه ي بي ديگر ساخته شود. زمان مناسب است كه دانشجويان ايراني هم با اين مبحث وپيشرفت هايش آشنا شوند شايد در آينده در همين موضوع خواستند كار جدي كنند. ما در دور وبر كسي كه روي اين موضوع كار كند نداريم. دكتر ولي بشيري بود كه رفت تركيه. يادم افتاد كه دوست عزيزم خانم دكتر محمودي در همين موضوع كار مي كنند. به علاوه ايشان هم سخنران بسيار توانايي هستند و خيلي هم دوست دارند به دانشجويان ايراني كمك كنند. با ايشان تماس گرفتم و دريافتم كه ايشان بناست به ايران بيايند. ايشان هم لطف كردند و قبول زحمت كردند. از ايشان هم بسيار سپاسگزارم.
موند موضوع نظريه ي وحدت بزرگ كه متاسفانه ايراني اي را سراغ نداشتم كه روي اين موضوع كار جدي كند. دقت كنيد مي گويم كار جدي! يعني چندين سال در اين باره كاركرده باشد و از زير وبم آن خبر داشته باشد. در سفر سنگاپور دوستي قديمي را ديده ام كه مقالات زيادي نوشته. اخيرا شواهدي هم براي يكي از پيش بيني هاي مدل او پيدا شده (البته شاهد خيلي ضعيف است) كه هيجان ايجاد كرده. از ايشان دعوت كردم و ايشان هم ابراز علاقه كردند كه تشريف بياورند.
بازهم مي گويم هدفم مرور بر پيشرفت هاي اخير بود. سخنرانان مدرسه مي توانند اين مطالب را-بدون ايراد و آموزش مطالب نادرست- پوشش دهند. يعني به مباحث مهم آن بپردازند و متناسب با اهميت روي هر نكته انگشت بگذارند. معيارم انتخابم يكي در دسترس بودن بود و ديگر توانايي علمي-آموزشي. بازهم مي گويم نه تعارفي باكسي داشتم و نه قصدم رديف كردن اسامي اي بود كه بعدا پز بدهم که من اينها را دعوت كرده ام.شاید زمانی دیگر-وقتی شرایط مناسب بود گردهمایی از آن جنس هم برگزار کردم که کارکرد مفید دیگری دارد. اما این گردهمایی از جنس دیگر است.
خيال بعضي ها را راحت كنم. سخنرانان ما كساني در رديف نوبليست نيستند كه براي عكس گرفتن دعوتشان كرده باشيم. منكر ارزش رويداد هايي مانند دعوت از نوبليست ها و... نيستم. همان طوري كه قبلا هم گفته ام آن گونه رويداد ها و برنامه مفيد هستند. علت را هم توضيح داده ام. اما گردهمايي هايي از جنس اين مدرسه ي تابستاني مهمتر و مفيدتر مي باشند. يكي از كاركردهايي كه دارند مهار كردن همان توهم نبوغ است. اگر سر سخنراني يك پست-داك جوان بنشيند و ببيند با همه هوش و نبوغي كه دارد اين آقا يا خانم باز خيلي بيشتر از او در زمينه ي مورد سخنراني اش مي داند (چرا كه چند سالي بيشتر از شما بكوب در اين موضوع به طور تخصصي وحرفه اي كار كرده) توهم نبوغش فروكش مي كند! حضور نوبليست هايي كه مي آيند و از كار 20 سال پيش خود صحبت مي كنند البته عزيز و مغتنم است اما توهم نبوغ را در شخص از بين نمي برد! كمك زيادي هم نمي كند تا ياد بگيريد ببينيد كه كسي كه درگير كار پژوهشي جدي است چه گونه مي انديشد و چه ذهنيتي دارد. ذهنيت او با يك نوبليست كه بيست سال است آردهايش را بيخته الك هايش را آويخته، فرق دارد. اگر فقط امثال نوبليست ها بيايند و همايش هايي از اين دست كه در تابستان برگزار شود نباشد توهم نبوغ دوصد چندان مي شود. دانشجوياني كه در محيط دانشكده ي خود سرآمد هستند، چهار تا تكيه كلام و يا ژست آن نوبليست را ياد مي گيرند و گمان مي كنند ديگه آخرشه! كسي نيست بهشون بگه بابا جون اين بيست سال پيش آردهاشو بيخته الك هاشو آويخته ! تو بايد با ذهنيت ديگري به مسئله نگاه كني.


ارتباط با محققان جواني چند سالي از دانشجويان دكتري بزرگترند اما جدي كار كرده اند يك حسن ديگر هم دارد: مي بينند كه خيلي راه هست كه بايد بپيمايند



دموكراسي

دموكراسي يك اصطلاح سياسي است با معنا و مفهوم نسبتا مشخص:
Democracy is a form of political organization in which all people, through consensus (consensus democracy), direct referendum (direct democracy), or elected representatives (representative democracy) exercise equal control over the matters which affect their interests
عده اي بي آن كه به اين معنا توجه كنند هر جا كه خوششان مي آيد مي گويند "دموكراسي".كلمه اي با چنين بار معنايي، بايد درست به كار گرفته شود. به هر حال من اصلا نمي خواهم بحث سياسي بكنم. دايره ي بحث هايم در سپهر دانشگاهي مي چرخد. من در يادداشت قبلي ام نوشتم
"لطفا وبگاه و پستر را ببینید و اگر مورد گنگی هست به من خبر دهید تا رفع ابهام کنم". اين به هيچ وجه به آن معنا نيست كه اين همايش قرار است با شيوه ي دموكراسي وراي گيري برگزار شود. معناي جمله ي من كاملا روشن بود! خواستم اگر سئوالي در مورد نحوه ي ثبت نام و چيزهايي از اين دست هست بگوييد تا رفع ابهام شود. شيوه ي دموكراتيك-از طريق راي گيري يا رفراندم- براي برگزاري يك همايش علمي 50-60 نفره و آن هم تا اين اندازه تخصصي مسخره است. شيوه برگزاري همايش هايي از اين دست در همه جاي دنيااين گونه است كه بسته به ابعاد همايش مقداري امكانات در اختيار يك يا چند برگزار كننده گذاشته مي شود و برگزار كننده براساس آن و براساس تشخيص خود برنامه را مي چيند. شايد دست آخر براي بهتر شدن برنامه براي دفعات بعدي نظر خواهي هم بشود. اما نظر خواهي تنها به معناي بازخورد گرفتن است. به معناي راي گيري نيست.
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم ارزيابي علمي افراد كار بسيار دشوار و تخصصي است. اين كه من دعوت سخنرانان را در وبلاگم به راي بگذارم مسخره تر از آن است كه در وبلاگم از شما سئوال كنم جواب محاسبه اي كه در حال حاضر براي مقاله ام انجام مي دهم چيست. بعد هم راي بگيرم ببينم چند نفر مي گويند 2 چند نفر مي گويند 5. به علاوه وقتي ارزيابي علمي مطرح مي شود حيثيت شغلي اشخاص حقيقي نيز مورد سئوال قرار مي گيرد. در يك جامعه ي پيشرفته، هركسي به خود اجازه نمي دهد در مورد توانمندي شغلي افراد نظر بدهد. اگر ببينم از تريبون نظر خواهي سوء استفاده مي شود تا در مورد حيثيت شغلي افراد بي محابا و بي هيچ مدرك سخن گفته شود (عادت بسيار زشتي كه متاسفانه دامن گير بيشتر جوامع دانشگاهي جهان سومي است تا جايي كه حتي قبح آن هم ريخته) و از روي بي اطلاعي حرف هايي زده شود كه من بعد در پيش ديگر همكارانم كه احترام بسياري براي آنها قايلم شرمنده شوم نظر را منتشر نخواهم نمود. من اين وبلاگ را براي اين راه نيانداخته ام كه تريبوني باشد براي اظهار نظر هاي آبكي و غير مستدل در مورد توانمندي علمي همكاران.
يكي از هدف هاي من آن است كه زشتي اين كار را گوشزد دهم. هرچند مي دانم آنان كه به حرفم گوش خواهند داد در اقليت مطلق خواهند بود چرا كه خيلي وسوسه انگيز است كه همين طوري دهان باز كني و بگويي فلان فيزيكپيشه خوبي نيست و بهماني فلان ايراد را دارد. آن قدر اين كار وسوسه انگيز است كه زمان بسياري از دانشگاهيان در كشورهاي جهان سومي به اين كار صرف مي شود. اما انصافا تا به حال نديده ام پسكين يا اسميرنف بنشينند و از اين حرف ها بزنند. تا مجبور نشوند كسي را ارزيابي نمي كنند. وقتي هم كه ارزيابي مي كنند عموما پشت درهاي بسته با بررسي مقالات پر تعداد است يا سر سمينار شخص. خيلي هم مواظب هستند كه اين بحث ها در حضور دانشجوها يا پست-داك ها انجام نگيرد. ! دانشجو يا پست-داك بايد فكرش را بدهد درسش را بخواند و مقاله اش را بنويسد تا فردا كار پيدا كند نه آن كه فكرش درگير اين مسايل شود.
آداب زندگي در يك جامعه ي پيشرفته ي دانشگاهي بسي بيشتر از بلغور كردن كلمه دموكراسي آن هم در معناي اشتباه و نا بجا است. اولين قدم اين آداب آن است كه وقتي صلاحيت ارزيابي در مورد توانمندي علمي كسي نداري سكوت كني.

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

پستر و وبگاه مدرسه و کارگاه فیزیک ذرات

همان گونه که قبلا خدمت برخی از شما عرض کردم در شهریور قرار است یک مدرسه و کارگاه چهار روزه برای آشنایی با پیشرفت های اخیر در پدیده شناسی فیزیک ذرات در آی-پی-ام برگزار نماییم. در حال حاضر داریم روی پستر و وبگاه آن کار می کنیم. یکی دو روز دیگه فرم ثبت نام آماده خواهد شد و من شما را خبر خواهم کرد. فعلا از شما خواهشی دارم. لطفا وبگاه و پستر را ببینید و اگر مورد گنگی هست به من خبر دهید تا رفع ابهام کنم.

نکته ی خیلی مهم: posterيك كلمه ي انگليسي است كه وارد فارسي شده. از كلمه ي پُست است. ربطي به كلمه ي فارسي "پوست" ندارد. تلفظ posterپُستر است. آن را "پوستر" تلفظ كردن اشتباه است.

سئوالي از اين جنس اگر داريد بپرسيد.

۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

می ترسم از نادانی که خود را دانا می پندارد

خیلی چیزها هست که من درکشان نمی کنم مثل زیبایی موسیقی ضربی مردم کُره، نگرانی دائمی مادران ایرانی نسبت به فرزندانشان وهزاران چیز ریز و درشت دیگر. این که من درک نمی کنم دلیل نمی شود که این چیزها بیخودی هستند. این ضعف منه که درک نمی کنم. بعضی چیزها هم بوده که قبلا درک نمی کردم اما به مرور زمان که درک و فهم من زیاد شده حکمت آنها را فهمیدم. مثال می زنم: در زمان نوجوانی از گلستان سعدی خوشم نمی آمد چون فکر می کردم در آن تناقض و تضاد زیاد هست. اما الان که تجربه ی زندگی ام بیشتر شده می بینم تناقضی در کار نیست بلکه هر کدام از آن حکایت ها را باید در ظرف خود دید وسنجید.
برخی هستند که حتی اگر چیزی را نفهمند وانمود می کنند که درک می کنند به خصوص اگر به نظرشان "باکلاس" بیاید. اشکالی ندارد! این ویژگی در خیلی ها هست. من از این گونه افراد وحشت نمی کنم!از دستشان حرص هم نمی خورم. برخی از آنها باعث مزاح و تفرج خاطر هم می شوند!
اما دسته ی دومی هم هستند که من از آنها وحشت می کنم. این دسته ی دوم کسانی هستند که وقتی چیزی را درک نمی کنند در صدد نفی و ویرانی آن بر می آیند. می ترسم از نادانان و جاهلانی که خود را دانا می پندارند و گمان می کنند در مورد همه چیز باید حکم صادر کنند.

جوالدوز

چند سال پیش برای مدتی ذهن من به شدت درگیر جور کردن کمک هزینه تحصیلی برای دانشجویان دکتری بود. خودم را همه جور به در و دیوار می کوبیدم تا جور کنم. وقتی از تلویزیون یا جراید می خواستند با من مصاحبه کنند قبول می کردم به شرط آن که بگذارند این موضوع را مطرح کنم. بگذریم از این که احوال پرسی ها راپخش می کردند اما به این جای بحث که می رسید حذفش می کردند. در همان هیری ویری یک سری کلاس غیر رسمی فیزیک ذرات گذاشتم که شرکت برای آنها برای عموم آزاد بود. .
جلسه ی اول کتابی را معرفی کردم و گفتم اگر خواستید هزینه ی آن را پرداخت کنید تا برایتان تکثیر کنیم. یکی از دانشجوها که آقایی بود از دانشگاه شهید بهشتی گفت جایی سراغ دارد که ارزان تر کپی می گیرد . کتابم را به او قرض دادم که کپی کند. (کتاب حتی در آمازون-دات-کام هم موجود نبود. به علاوه آمازون-دات-کام به ایران سرویس نمی دهد!) بچه های دیگر هم خواستند که برای آنها هم کپی کند. من دورتر ایستادم و ملاحظه کردم تا ببینم چه گونه مسایل مالی را با هم کنار می آیند. آن دانشجو آن قدر ماخوذ به حیا بود که پیش پرداخت و ...را به میان نیاورد. اشتباه کرد! نباید چنین می کرد. من هم مداخله نکردم. جلسه ی بعد با کتاب ها آمد اما برخی از دانشجویان که کتاب سفارش داده بودند و خرج روی دست آن آقا گذاشته بودند نیامدند. البته خوشبختانه در آن جلسه افراد جدیدی بودند که بیشتر کتاب ها را برداشتند اما چند تایی ماند. من نمی خواستم هزینه آن کپی ها که در مقیاس دانشجویی چندان هم کم نبود روی دست آن آقا بماند. برای همین کتاب ها را از آن آقا خریدم که البته الان هیچ کدام پیش من نیست چون دانشجوهای بعدی که می آمدند آنها را از من خریداری کردند. ولی تجربه ی جالبی برایم بود. باعث شد دیگر به اندازه ی قبل خودم را به خاطر دانشجویانی که خود در حیطه ی اختیارات خود این گونه غیر مسئولانه رفتار می کنند وملاحظه ی همتایان خود را نمی کنند, به آب و آتش نزنم.
دانشجوها-به خصوص دانشجوهای خوابگاهی- بیشترین زمان را با همدیگر می گذرانند نه با اساتید. به علاوه صغیر هم که نیستند هر کدام حداقل 18 سال سن دارند. یک مقدار مسئولیت پذیری در قبال همدیگر هم در کنار هزاران توقع و بجا و نابجایشان از استادان بد چیزی نیست! والله به خدا! ما که دانشجو بودیم نه فلک را سقف می شکافتیم و نه طرحی نو در می انداختیم.ادعایمان هم نمی شد که از همه چی سر می آوریم. سرمون به درس ومشق خودمون بود وبیش از آن هم ادعایی نداشتیم. خیال نمی کردیم با دو خط مطلب خواندن در مورد یک مکتب فکری یا هنری صاحبنظر شده ایم و می توانیم آن را رد کنیم. به جای این ادعاها خودمون هوای همدیگر را داشتیم و اگر یکی مون احساس افسردگی می کرد یا احتیاج به کمک داشت, به داد هم می رسیدیم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

خودساختگی بهتره یا بچه پولدار بودن

همان طور که دریافته اید در یادداشت قبلی ام با عنوان "کدامین زن، مادر است" مادر از نظر من سمبل و ریشه ی هویت بود. درمورد هویت زیاد بحث می شود. اما نکته ی اساسی که من در این بحث ها غایب می بینم آن است که در تعریف هویت خویش تا چه اندازه باید به گذشتگان تکیه کرد و چه قدر خودساخته بود. تا جایی که من مطالعه کرده ام اصلا این سئوال کمتر در بین ایرانی ها مطرح می شود. تا جایی که من ملاحظه کرده ام تلویحا عموم ایرانی ها وقتی از هویت سخن می گویند در واقع به نوعی میراث معنوی گذشتگان را در نظر دارند. راستش من خودم هم تا این اواخر به این سئوال و جوابش اصلا فکر نمی کردم تا این که دو باربه سنگاپور سفر کردم. این دو سفر-با این که چندان طولانی نبودند- تاثیر خیلی عمیقی روی من گذاشتند. سنگاپوری ها به گفته ی خودشان و با توجه به آن چه که در موزه هایشان به نمایش می گذارند چیز قابل افتخار و درخشانی در گذشته ی خود ندارند. پس خود آستین بالا زده اند وبا انرژی و همت انگیزی دارند خود می سازند. این همت و این خود اتکایی برای من واقعا تحسین انگیز بود. هویت خود را هم با همین همت و با همین سازندگی و همین کارآیی تعریف می کنند.

از سنگاپور برگردیم به ایران عزیز خودمان. ببینید! در صد سال اخیر به برکت بهبود وضعیت بهداشت عمومی و همچنین بهبود وضعیت تغذیه ی مردم جمعیت به طور نمایی رشد کرده. به علاوه امکانات برای رشد خلاقیت بیشتر است. درصد بسیار بیشتری نسبت به گذشته باسواد باشند. درنتیجه علی الاصول خلاقیت و نو آوری که نسل های معاصر می کنند وایده هایی که مطرح می کنند باید سهم بیشتری در تعریف هویت داشته باشد تا میراث گذشتگان. البته این استدلالی که می کنم خیلی متقن نیست. به عبارت دیگر اقناعی است نه اثباتی. به هر حال این استدلال مرا قانع کرده که -در عین پاسداشت میراث گذشتگان- در تعریف هویت خویش بیشتر باید روی پای خودم بایستم.

باز هم به تمثیل مادر وصفات مادر دلسوز که در یادداشت قبلی ام به آن اشاره کردم برگردیم. برای این که به این گونه بتوانم یا بتوانیم با دست خود پایه های هویت خود را بسازیم احتیاج به چنین مادر دلسوزی داریم. مادری که فضایی به وجود آورد که در آن به دور از کینه ورزی ها و تشویش ها و.... بتوانیم روی کارمان تمرکز کنیم. مادری که گاه تشویق کند وگاه که می بیند وقت تلف می کنیم تشری بزند. مادری که هر از گاهی که حس می کند حوصله مان سررفت برای شیرین تر شدن درس و مشق کتاب قصه برایمان بخرد و... در فضای مجازی مشق پژوهش از این پس می خواهم نقش این مادر را برای خودم بازی کنم. باشد که برای خوانندگان هم جذاب باشد. اما در درجه ی اول هدفم یادداشت های روزانه ای خواهد بود که برای خودم مشوق ودلگرم کننده باشد.

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

کدامین زن، مادر است

حتما این قصه ی قدیمی را شنیده اید. دو زن که بر سر طفلی با هم نزاع داشتند به نزد قاضی می روند تا داوری کند و بگوید مادر واقعی کودک، کدامین زن است. قاضی شمشیر خود را از نیام می کشد و می گوید: کودک را از وسط به دو نیم کنم تاهر کدام نصف آن را بردارید. مادر واقعی اشک ریزان می گوید:" من دروغ گفتم! مادر اصلی آن یکی زن است. من مادر این طفل نیستم. مبادا بر او شمشیر کشی." قاضی حکم را صادر می کند: مادر واقعی زنی است که از هراس آن که به کودک آسیبی رسد از حق خود می گذرد وحتی حاضر می شود مادر بودن خود را انکار کند. بر غرور خود پا گذارد و به خود تهمت دروغ گویی زند." مادرو کودک به هم می رسند.
حالا چرا این قصه قدیمی را که به روایات های گوناگون شنیده ایم دوباره تکرار می کنم؟! ما در دنیایی داریم زندگی می کنیم که مدعیان بسیاری برای مادری ما پیدا شده اند، در لباس ها ی گوناگون و با نماد های رنگارنگ. طبیعی است بخواهیم بدانیم بالاخره کدام یک راست می گویند. شاید بگویید تاریخ بخوانید تا بدانید کدام راست می گوید. ولی کدام تاریخ؟! در مورد هر واقعه ی تاریخی چندين روایت است. هر چه قدر واقعه دراماتيك تر باشد و افراد زيادي در آن جان و مال خود را ازدست داده باشند روايت ها پرتعداد تر-واغلب اغراق آميز تر - خواهند بود! بیشتر ما که آن قدر وقت نداریم مدام روایت تاریخی پس از روایت تاریخی بخوانیم و دنبال شواهد دیگر هم بگردیم تا دریابیم بالاخره حق با کدام است. به نظرم باید به روش همان قاضی مراجعه کنیم.
مادر های واقعی آنهایی هستند که نمی خواهند به ما آسیبی برسد و لو این که این به آن معنا باشد که ما را از خود برانند. مادر واقعی را با شیرینی و شکلاتی که می دهد و یا قربان صدقه ای که می رود ويا هندوانه اي كه زير بغل آدم مي دهد، نمی توان شناخت. فرق مادر واقعی با دیگران در دلسوزی بی چشمداشت واز خود گذشتگی اوست تا جايي كه براي حفظ و كاميابي ما حاضر شود، حتي از حق مادري خود نيز بگذرد.

خیلی سخت است که آدم دل به یکی ببندد و او را مادر خود بداند و یک وقت چشم باز کند و ببیند او مادر نبوده بلکه حرف های محبت آمیز زده تا سوء استفاده کندو از آدم در جنگ و کینه های دیرینه ی خود به عنوان سپر بلا استفاده کند . مادر فداکار برای آینده فرزندش کینه ها و ظلم های دیرین را فراموش می کند تا فرزندش در محیطی باصفا، فکرش را بدهد به درس و مشق و مهارت زندگی آموختن و شادی کردن! نه کینه ورزیدن! وقتی مصلحت فرزند در میان است مادر واقعي بايد خواست ها و کینه های خود را كنار بگذارد و تنها به فرزندش بیاندیشد. این چه مادری است که بخواهد فرزندش را وارد دعوایی کند که به او مربوط نیست و روحش هم از آن خبر نداشته؟!

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

تبريز درمه

از قرار معلوم سريال «تبريز درمه» كه همه شب، به جز دوشنبه ها و جمعه ها، ساعت 8 شب از شبكه ي يك سيما پخش مي شود، سريال نسبتا پربيننده اي است. نه در مورد جنبه هاي هنري سريال نظري دارم ونه درباره ي دقت تاريخي آن. در مورد انگيزه ي تهيه كنندگان سريال نيز چيزي نمي دانم . علاقه اي هم به بحث دراين باره ندارم به خصوص كه تا به حال بيش از نيم ساعت از كل سريال را نديده ام و در عرض اين نيم ساعت هم، مشغول كارهاي آشپزخانه بودم! فقط مي دانم اين سريال پربيننده فرصت خوبي براي جذب توريست داخلي(توريست از ديگر شهرهاي ايران) براي تبريز فراهم مي آورد. اين فرصت را بايد قدر دانست و برايش تا تابستان برنامه ريزي كرد. حتي در جمع هاي دانشجويي هم با كمي ابتكار مي توان راهي براي جذب توريست يافت. توريست بيشتر، اقتصاد را رونق مي بخشدو كارآفريني مي كند. به نظر من، اصل كاردر اين ميان همين جنبه ي اقتصادي است! بايد ترتيبي داد كه به اسم سريال «تبريز در مه» كارهاي چرم و ديگر محصولات سنتي تبريز بيشتر به فروش روند -قبل از آن كه بدل ساخت چين آن به بازار آيد!!! بازار مصرف 72 ميليوني داخلي را در يابيم.انصافا كارهاي چرمي تبريز، كفش و كيف، حرف ندارند. من مشتري پروپاقرصم.

يادداشت هاي مرتبط:

توريسم رمان و فيلم

جواب بيست سئوالي: نامم قرمز

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

سعدی اینو نگفته بود

اگر متن اعلاميه ي حقوق بشر را که در سال 1948از طرف سازمان ملل منتشر شده مطالعه بكنيد، تایید خواهید کرد که هرچند استوانه كوروش يا كتيبه ي حمورابي، در زمان خود گامي به جلو بوده اند, اما در مقابل دستاورد جامعه ي بشري در سال 1948كاملا بدوي می نمایند. بخوانيد وخود قضاوت كنيد. حرفي كه من مي زنم عجيب و دور از ذهن نيست . عجيب آن است كه برخي کسان که ادعای «روشنفكري» دارند - و اتفاقا قشری هم در داخل کشور پیرو فکری آنها شده اند-چنان داد سخن می دهند که گویی استوانه ي كوروش قادر خواهد بود نياز هاي قرن بيست و يكمي ما را برطرف سازد!
توضیح هم نمی دهند که چگونه و از چه طریق! بدتر آن كه به پشتوانه ي آن استوانه خود را حتي از مطالعه ي منشور سال 1948 بي نياز مي بينند! باور كنيد كافي نيست به جاي مطالعه ي آن منشور زمزمه كنيم:«بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ..» خوانندگان اين وبلاگ مي دانند من از صميم قلب به سعدي ارادت دارم. با اين حال شعر او را براي پاسخگويي به نياز هاي جامعه ي فعلي كافي نمي دانم. اعلاميه ي حقوق بشر وارد خيلي ريزه كاري ها شده. به عنوان مثال, بند چهارم ماده ي 23 آن در مورد اتحاديه هاي صنفي است:
(4) Everyone has the right to form and to join trade unions for the protection of his interests.
كجا آن چند بيت شعر شيخ اجل به اين ريزه كاري ها مي پردازد؟! ریزه کاری هایی که بسیار مهمند تا جایی که کیفیت زندگی میلیون ها انسان در یک کشور وامنیت شغلی آنها بسته به توجه به همین ریزه کاری هاست.آیا واقعا سعدي آن شعر را گفته كه هفتصد سال بعد از او روشنفكران ما روي همان چند بيت درجا بزنند. مگر خود سعدي افتخار به استخوان هاي پوسيده را تقبيح نمي كرد؟! يعني نياز به هيچ كار فكري بيشتر در اين هفتصد سال پیدا نشده؟!
آن جماعت ظاهرا گمان مي كنند نيازي به فكر كردن بيشتر و ايده هاي جديد در اين زمينه نيست. اما ذهنيت غالب در سازمان ملل اين گونه نيست. با توجه به اتفاقات دنيا, سازمان ملل از1948 تا كنون اعلاميه هاي متعددي صادر كرده که به نوعی مکمل اعلامیه ی سال 1948هستند.
یکی از آنها در مورد حقوق زبانی است که من چندین بار به آن در این وبلاگ اشاره کرده ام. احتمالا اگر از اقلیت های دینی بودم به جای آن, به این اعلامیه ها ی سازمان ملل اشاره می کردم.
من نمي گويم بايد دربست مفاد اين اعلاميه ها را قبول كرد و به كاربست. من يك فيزيكپيشه ام و از
علوم انساني سررشته اي ندارم.. اما مي دانم آن قدر اين اعلاميه هاي سازمان ملل ارزش دارند كه در مورد آنها (كارآيي آنها، نحوه ي به كار بستن آنها، سازگاري يا ناساگاري آنها با فرهنگ بومي ما، تفسير و تاويل آنها، نحوه اجراي آنها) تامل كرد و بحث نمود. اگر هم ایراد دارند باید جایگزین بهتری متناسب با نیاز های روز و خواست های جامعه و شهروندان ایرانی در قرن بیست و یکم پیدا نمود. متاسفانه آن قدر که باید و شاید در این مسایل مداقه نمی شود. تو گویی اگر گفتند من آریایی ام و وارث کوروش و داریوشم وشعر "بنی آدم اعضای یکدیگرند" را از برم، مسایل فکری در مورد حقوق متعدد و چند بعدی انسان ها در این جامعه ی پیچیده ی قرن بیست و یکمی حل می شود می رود پی کارش!

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

جوك جدي

همان طوري كه قبلا در يادداشتي با عنوان "هويت در افسانه هاي سرزمين من" اشاره كردم تخيلات كودكي من بيشتر به وسيله بانويي سالخورده كه از روستاهاي اطراف اهر به تبريز آمده بود، شكل گرفت. شايد عشق و علاقه ي من به آن بانو باعث شد كه من از همان كودكي از تمسخر لهجه هاي روستاييان و شهرهاي مختلف بيزار باشم. در دبيرستان با عده اي از دوستانم عهد كرديم كه هيچ گاه از واژه ي "كتتي" يا "دهاتي" به عنوان فحش استفاده نكنيم، لهجه ي كسي را مسخره نكنيم وبه جوك هاي قوميتي يا شهري-روستايي توهين آميز نخنديم و بازگويشان نكنيم.

پديده ي توهين به اقوام و لهجه ها، متاسفانه كمابيش در همه جاي دنيا و در بين همه ي جوامع وجود دارد. مي توان توصيه ي اخلاقي كرد و زشتي اين كار را گوشزد نمود. در واقع همگي بايد به اندازه ي توان خود اين عمل زشت را تقبيح نماييم، مخصوصا در اين شرايط! امابايد بپذيريم كه نمي توان جلوي همه ي مردم را گرفت. راه عملي تر -در مقياس شخصي- آن است كه موقعيت اجتماعي خود را بالا بكشيم و متناسب با آن موقعيت رفتار كنيم تا حداقل، درحضور ما کمتر از اين جوك ها گفته شود.
افتخار من آن است كه شخصا از اين گونه جوك ها نگفته ام و به اين جوك ها نخنديده ام. چيزي هم به اين دليل از دست نداده ام. مطمئنم شادي و نشاط در زندگي من كمتر از آن كساني كه تفريحشان گفتن و يا شنيدن اين جوك هاست، نبوده. اما چه كنيم كه يك عده هم هستند كه ذائقه شان اين قبيل جوك ها را طلب مي كند! اگر جامعه اي دموكراتيك وآزاد بخواهيم ، بايد قبول كنيم آنها هم هستند و اين جوك ها را خواهند گفت. به جاي اين كه بخواهيم راهي براي بستن دهان آنها بيابيم، بايد تمهيدي بيانديشيم كه اين مسايل در عمل اثرسوء نداشته باشد يا اثر سوء آن به حداقل برسد.چه در مقياس فردي و چه در مقياس اجتماعي، خوشبختانه راه هايي براي كم كردن اثرات شوم اين پديده وجود دارند.
مدتي است كه بخش هاي بزرگ تري از جامعه به قبح گفتن جوك هاي قومي پي برده اند يا حداقل به زبان چنين مي گويند. من اين افراد را به سه دسته تقسيم مي كنم:
(1) كساني كه عميقا به اين باور رسيده اند كه اين كار ناپسند است و به جد تصميم گرفته اند كه از اين پس از اين عادت زشت دست بردارند. ( خودم مخلصشان هستم!)
(2) كساني كه اين كار را تاكتيكي مي دانند براي يارگيري. البته در عمل تاكتيك چندان موثري نمي تواند باشد. ميليون ها نفر آدم را كه نمي توانند كنترل كنند. هر لحظه ممكن است يك نفر در يوتيوب توهين هاي زننده را پيش بكشد و تاكتيكشان را بي اثر كند. بين اين همه جمعيت، همه جور آدم از هر تيپ و سطح فرهنگي مي توان يافت! اگر هم اگر قرار باشد از همين حالا با زور مردم را كنترل كنند يا مدام تكذيبيه صادر كرده، بر گردن «نفوذي دشمن» يا «جعل و فوتوشاپ» بياندازند، يارگيري در قدم اول دچار شكست مي شود. با اين روش، همان يارهاي قبلي خودشان هم از دور وبرشان متفرق مي شوند. باور داشته باشيم مردم مي بينند و مي فهمند! مفاد اين بيانيه ي سازمان ملل رابخوانيد. اگر هم نمي خواهيد همه ي آن را بخوانيد فقط ماده ي چهارم را مطالعه كنيد كافي است. بخش هايي از ماده ي 4 بيانيه ي 1992 سازمان ملل:

2. States shall take measures to create favourable conditions to enable persons belonging to minorities to express their characteristics and to develop their culture, language, religion, traditions and customs, except where specific practices are in violation of national law and contrary to international standards.

3. States should take appropriate measures so that, wherever possible, persons belonging to minorities may have adequate opportunities to learn their mother tongue or to have instruction in their mother tongue.

4. States should, where appropriate, take measures in the field of education, in order to encourage knowledge of the history, traditions, language and culture of the minorities existing within their territory. Persons belonging to minorities should have adequate opportunities to gain knowledge of the society as a whole.
خوشبختانه همه ي اين موارد با قانون اساسي و ارزش هاي ديني و اخلاقي ما سازگار هستند. اين بيانيه را عالمان علوم انساني سازمان ملل تنظيم كرده اند.بيانيه نتيجه ي سال ها تجربه و مطالعه از سراسر دنيا هستند. حداقل بايد در آن تامل كرد. بعد ازكنار گذاشتن پيش داوري ها، مي توان ديد كه مسئله علي رغم مهم و اساسي بودن، مسئله ي بغرنج و لاينحلي نيست. بیشتر یک مسئله ی آموزشی , فرهنگی و اجتماعی است که در صورت وجود حسن نیت و اعتماد متقابل, با صرف اندکی وقت و برنامه ریزی و سرمایه گذاری قابل اجراست. نتایج چنین کوششی به وقت و هزینه ای که صرف آن شده می ارزد.هم در میان مدت (سه-چهار ماهه) و هم در دراز مدت! به نظر من براي كسب محبوبيت مردمي، به سراغ اين بيانيه و اجراي مفاد آن رفتن، طبيعي ترين وعملي ترين راهكار مي نمايد. من نظر شخصي خودم را گفتم. در اين موارد نظرسنجي عمومي ، با رعايت اصول آماري لازم است. اولين قدم براي سوق به سوي جامعه اي بهتر، آن است كه نظر ودغدغه ي شخصي خود را به عنوان نظر ودغدغه ي جمع قالب نكنيم. باور كنيم كه مردم مي فهمند! خيلي خوب هم مي فهمند! شايد اكثريت ابتكار عمل نداشته باشند ويا نتوانند آن چه را كه درك كرده اند روشن بيان كنند، اما ته دلشان خيلي خوب مي فهمند! اين را هم مي فهمند كه چه كساني از ته دل به قبح تمسخر اقوام وزبان ها پي برده اند و چه كساني به طور تاكتيكي چنين ادعايي مي كنند. اتفاقا من شخصا از اين «تيزبازي» تاكتيكي بسيار بسيار بيشتر از جوك ها آزرده مي شوم. اندكي تامل كنيد مي بينيد كه چرا.

(3) گروه سوم كساني هستند كه از خود ابتكار عمل يا نظري ندارند و بيشتر ترجيح مي دهند همرنگ جماعت شوند. ديروزكه جوك گفتن و شنفتن مد بود، جوك مي گفتند. امروز كه تقبيح جوك ها مد شده، جوك گويي را تقبيح مي كنند. پس فردا هم كه جوك گفتن دوباره مد شد دوباره مي روند سراغ بساط جوك گفتن!
نمي دانم هر كدام از اين سه دسته چند درصد را تشكيل مي دهند اما به گمانم اكثريت با گروه سوم است. ولي از طرف ديگر گمان مي كنم گروه اول كه عميقا به قبح عمل پي برده اند، بزرگ تر از گروه دوم باشند. گمان نمي كنم تعداد كساني كه به مسئله به صورت يك تاكتيك مي نگرند زياد باشد.
در هر صورت، نبايد اجازه دهيم تصميم گيري هاي مهم مان تحت تاثير آزردگي از جوك هاي توهين آميز باشد. تصميم گيري هايمان را در زندگي بايد بر اساس مصالح دراز مدت قرار دهيم. به خاطر فرزندانمان هم كه شده، بايد چنين كنيم.
چند كلمه هم به دوستاني مي گويم كه انتظار دارند "ظرفيت" داشته باشيم. منظورشان هم از ظرفيت آن است كه مانند برخي به جوك هايشان بخنديم و احيانا در مجلس جوك گويي همراهي شان كنيم تا به آنهادر مجلس جوك گويي خوش بگذرد! هرچند مورد تاييد من نيست اما انتخاب با خود شخص است كه با اين توصيف "با ظرفيت" باشد و يا نباشد. بله! جلوي «با ظرفيت ها» را هم نمي شود گرفت! اين جور آدم ها تا ديروز جوك قوميتي توهين آميز در مورد قوم خود مي گفتند. امروز كه ستارخان و ميرزاكوچك خان مُد شده، خود را وارث ستارخان وميرزاكوچك خان مي نامند! فردا قرار است چه كنند؟! الله اعلم!

توصيه مي كنم با طناب اين آدم هاي دوست داشتني و با ظرفيت -كه به ظاهر دغدغه ي زائد الوصفي براي مقبوليت در نظر شما دارند- توي هيچ چاه و چاله اي نرويد! نمي توانم تصور كنم كسي كه خودش به خودش احترام نمي گذارد، به هيچ مرامي پايبند بماند! وارث معنوی ستارخان شدن, پیشکش!
من وقتي با يك "باظرفيت" روبه رو مي شوم ، به پوزخندي بسنده می کنم. قبلا انزجار خود را نشان مي دادم اما مدتي است كه به اين نتيجه رسيده ام كه اين قبيل افراد اصلاح ناپذيرند. به جاي اعتراض، يك نمره ي منفي بزرگ در ذهنم براي او ثبت مي كنم. سعي مي كنم ادعاهايش را -به خصوص اگر از جنس زير آب زدن يا لاف زدن باشد - از چند منبع ديگر هم چك كنم. معمولا هم ديده ام كه راست نمي گويد! حتي به اين تيپ دروغ هايشان هم عادت كرده ام و ديگر واكنش تند نشان نمي دهم. فقط لبخندي به معناي «نگران نباش! من اينو مي شناسم» به كسي كه به واسطه ي دروغ جناب باظرفيت قرار بود زيان ببيند مي زنم و رد مي شوم. روي همكاري او در مسايلي كه برايم مهم هستند، حساب باز نمي كنم. به تجربه دريافته ام اين احتياط از جنس بدبيني كاذب و بي مورد نيست بلكه لازم و واقع بينانه است. دور از انتظار نيست كه كسي كه تنها به خاطر "نُقل مجلس" شدن حاضر مي شود به تمام نياكانش به يكجا توهين شود خيلي راحت بزند زير قول وقرارش. درضمن، اگر شما چند «باظرفيت» از اهالي يك استان خاص را از نزديك مي شناسيد، هرگز گمان نكنيد كه فرهنگ مردم آن استان را خوب مي شناسيد. در اين مورد، مشت نمونه ي خروار نيست. نمونه آماري تان به هيچ وجه معرف كل نيست.

من خودم ندیده ام اما شنیده ام که در این روزها بي-بي-سي فارسي به بهانه ی ترويج «باظرفيت» بودن، بساط توهين هاي قوميتي راه انداخته! البته دور از انتظار نبود! اگر از من كسي مي پرسيد حدس مي زني بي-بي-سي فارسي اين روزها چه مي گويد -با شناختي كه طي دويست سيصد سال اخير به دست آورده ايم، حدسم همين مي شد! حال، سئوال اين است: آيا بي-بي-سي نسخه ي «باظرفيت بودن » را تنها براي ما ايراني ها و ديگر جهان سومي ها مي پيچد يا براي خودشان هم همين نسخه را به كار مي برند؟! يادم هست كه در يكي از كتاب هاي اتيكت و آداب معاشرت چاپ آكسفورد تاكيد كرده بود كه به يك اسكاتلندي نگوييد انگليسي، چرا كه اسكاتلندي ها خود را بريتيش مي دانند اما انگليسي نمي دانند. جاي تامل داره!بين خودشان احترام گذاشتن به هويت را به عنوان ارزش اخلاقي و آداب معاشرت ترويج مي كنند؛ به ما كه مي رسند، «باظرفيت» بودن را ترويج مي نمايند! !!!!!
همان قدر كه به بي-بي-سي فارسي بي اعتمادم، به كارآيي و پختگي و صداقت بيانيه ي سازمان ملل كه در بالا به آن اشاره كردم، اعتماد مي كنم!
به قول قديمي ترها، «آدم بايد خودش عاقل باشه»!و آدم عاقل براساس منافع و مصالح دراز مدت تصميم هاي اساسي زندگي خود را مي گيرد نه بر اساس واكنش به توهين ها. واكنش مناسب براي توهين يك "نگاه عاقل اندر سفيه" است وبس!

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

بهارم! دخترم! حرفي بزن! شوري برانگيز

به عنوان يك انسان، يك شهروند، يك زن، يك مادر، يك معلم، يك خانه دار، يك پزشك، يك پرستار و.... حرف دلتان را بزنيد و بگوييد آرزويتان چيست. بگوييد چه آرزويي براي آينده ي فرزندانتان داريد. بگوييد و بنويسيد چه مي خواهيد وچه نمي خواهيد! خيلي ها دارند منويات خود را به عنوان خواست شما قالب مي كنند. اگر سكوت كنيد مجبورتان مي كنند كه خواسته ي قلبي خود را انكار كنيد و بخواهيد آن چه كه آنها برايتان خواسته اند.آن قدر بگوييد و بنويسيد كه نتوانند خواست هاي دروني تان را تحريف كنند.

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

از اسب افتادن, اما از اصل نیافتادن

فرض کنید یک خانواده ی خیلی پولدار و خیلی کاردُرُست توی یه شهر نسبتا عقب افتاده زندگی کنند. فرض کنید آن خانواده آن قدر امکانات داشته باشند که بتوانند بچه ها یشان را به خارج بفرستند تا دنیا را ببینند. بچه هاي خانواده بوتيك هاي شيك پاريس و لندن را مي بينند و سليقه شان تغيير مي كنه و مد روز مي شه. بچه هاي اين خانواده توي مهماني ها هميشه هستند و هميشه مطابق آخرين مد لباس مي پوشند وبقيه از روي لباس آنها الگو مي گيرند. خودشون هم مرتب مهموني مي دهند. یک جوری انتظار پیش می آد که این خانواده همیشه بایددر مهماني هاي مجلل باشند. اما این وسط یک اتفاقاتی می افته و خانواده ورشکست می شه. نمی خواهم بگم خانواده درگیر روزمرگی می شه اما دیگه اون هژموني اقتصادي-فرهنگی-اجتماعی قبلی اش را در شهر از دست می ده. اما مردم شهر هنوز انتظار دارندکه اینا بازهم مثل قبل باشند. مردم شهر متوجه نمی شوند کسانی که عمری جلودار بوده اند، نمی توانند یک مرتبه سیاهی لشکر و دنباله رو شوند. باید همان گونه که هستند قبولشان کرد. نمی خواهم بگویم چون یک زمانی-اون قدیم ها- کاردُرُست بوده اند امروز باید هر گونه نازشان را خرید. نه! اما صحبت با هرکسی آدابی و قِلِقی دارد. "انتظار بيجا" است كه فكر كنيد اين خانواده در مهماني ها از مد و رنگ لباس ديگري تقليد كنند. دقت كنيد عرض كردم "انتظار بيجا"، نگفتم "انتظار بيش از حد." اونا كه عمري پيشرو ي مد بودند اگر بخواهند مهماني بروند با لباسي با طرح و رنگ دلخواهشان خواهند رفت. اگر نگذاريد خودشان لباسشان را انتخاب كنند، شايد ترجيح دهند دعوت به مهماني را نپذيرند. مي شه گفت :"برو بابا! خيلي هم دلتون بخواد ! مگه فكر كرديد كي هستيد؟!" اما مي شه، در جايي كه درايت لازمه، يك كمي-فقط يك كمي- با درايت تر برخورد كرد.
پي نوشت: «يوقورت جالانسا دا يري قالار.»

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

و اما بشنوید از مردمان صد سال پیش

"چادر سين باغلوب بئله هم چيرماييب قوللارينی/ياشماقيله توتموش يوزين، هم ساللانان پوللارينی /تنظيم ائديب اؤز نقشه سين، هم گئتديگی يوللارينی" آن چه نقل کردم چند مصراع است از شعری حماسی بلند که ادعا می شود (نمی دانم این ادعا چه قدر درست است) مردم گمنام معاصرزینب پاشا (بیش از صد سال پیش) در وصف او سروده اند. مصراع آخر را ترجمه می کنم: [ زینب پاشا] نقشه ی خود و همچنین راه هایی راکه قرار بود پیموده شود از قبل خودش تنظیم کرده بود" خیلی برایم جالب است! بنا به این شعر زینب پاشا بی برنامه و بدون بررسی و تنظیم نقشه به مصاف نمی رفت. نقشه ی استراتژیک می کشید و آن گاه وارد می شد. از آن جالب تر نقشه را "خودش" تنظیم می کرد. هم شاعر آن حماسه روی کلمه ی "خود" تاکید کرده و هم من جای تاکید می بینم. بله! خودش! بنا به شعر زینب پاشا خود تصمیم گیرنده و استراتژیست و رهبر مبارزین و حماسه آفرین بود! از آن جالب تر آن که یک مرد گمنام این استقلال فکری و این مغز متفکر بودن و استراتژیست بودن یک زن معاصر خود را به رسمیت می شناسد و در قالب شعری حماسی در تاریخ ثبت می کند. نمی دانم این شعر واقعا همزمان با زینب پاشا سروده شده یا بعدا. دقت كنيد شعر در مورد " معصومیت نگاه" و یا "اشک لرزان" و این جور چیزها در مورد یک زن نیست! شعر در مورد شجاعت و توانایی استراتژیست بودن ومدیریت یک زن است.
قبلا گفته بودم خوب است در مورد تبریز یک وبلاگ به منظور جذب توریست راه انداخت و پیشنهاد هم کرده بودم که نقطه ی شروع بهتر است رد پاهای زینب پاشا باشد. در شعرهای حماسی این ردپاها ثبت شده. مثلا نام "قاری کؤرپوسی" درشعرهای مربوط به زینب پاشا آمده.لابد منظور اون پل قديمي تر است كه در زمان قاجار ساخته شده. مطالعه ی این شعرها می تواند نقطه ی خوبی برای شروع باشد. "كؤرپو" به زبان تركي آذري يعني پل. در زبان تركي استانبولي مي گويند "كؤپرو" يعني جاي "پ" و"ر" را عوضي مي گويند. (البته از نظر آنها اين ماييم كه عوضي مي گوييم!) "قاري" يعني بانوي سالمند. گويا يك بانوي سالمند در دوره ي ناصر الدين شاه سفارش ساخت پل را داده و هزينه ي ساخت را پرداخته. اگر اين نكته صحت داشته باشد-كه احتمالا درست است- باز هم خيلي جالب و معنا دار است. (پل دختر ميانه را هم چند صد سال قبل تر به فرمان يك زن ساخته اند .) حتی اگر داستان احداث پل قاری به سفارش یک بانوی سالخورده درست نباشد همین که چنین حکایتی زبانزد می شود و می ماند نشان دهنده ی یک پیش زمینه ی فرهنگی است. داستانی که با فرهنگ راستین مردمی ناهمخوان باشد مقبولیت نمی یابد.در آن زمان اين مردم خود شهر بودند كه كارهاي عمراني را سر وسامان مي دادند. دقت کنید يك زن سرمايه دار در بيش از صد سال پيش سفارش ساخت پل مي دهد.هم آن قدر سرمايه دارد كه چنين پلي را احداث كند و هم آن قدر احساس تعلق به شهرش مي كند كه ترجيح مي دهد پولش را اين جوري خرج كند. به علاوه يك نوع ثبات اقتصادي و امنيت اقتصادي حس مي كند. اگر آن خانم اين ثبات و امنيت را حس نمي كرد ترجيح مي داد كه به جاي آن طلا و جواهر بخرد و در باغچه ي خانه چال كند براي روز مبادا! گويا آن زمان همه آوازه ها از شه نبود! يك بانوي كهنسال هم مي توانست پلي بسازد و به اندازه ي قد و قواره ي آن آوازه داشته باشد. در نتيجه همين شهروند معمولي مي توانست نفوذ اجتماعي داشته باشد و منشا حركت هاي اجتماعي شود. اقتصاد و داشتن بخش خصوصي قوي خيلي مهم است.
بگذريم! در وبلاگ به منظور جذب توريست بد نيست يادداشتي باشد در مورد تاريخ پل (-يا پل هاي) قاري. تا جايي كه مي دانم در مقاطع مختلف تاريخ و بنا به نياز پل هاي متعددي با همين نام در كنار هم ساخته شده اند. من تاريخشان را درست و حسابي نمي دانم اما با اندكي تحقيق مي شود اطلاعات لازم را به دست آورد. با همین تحقیق ها شاید بشود تشخیص داد که آیا شعر واقعا همزمان با زینب پاشا سروده شده یا بعد ها به منظور قهرمان سازی این شعر را گفته اند.از قديمي ترها بپرسيد مي دانند و راهنمايي مي كنند.
در صد سال اخير هر اتفاق تاريخي كه افتاده، زخمي ديگر برتن آثار تاريخي مان و ميراث گذشتگان خورده. بعد از اين باید قدرشان را بيشتر بدانيم كه نيازشان داريم. نسل آينده هم به آنها نياز دارند. اگر مي بينيد ايتاليا يا فرانسه در جذب توريست جزو پنج كشور اول هستند تا حد زيادي مديون كساني است كه در همان شلوغ پلوغي بحبوحه ها با تمام قوا و هوشمندي فراوان در راه حفظ آثار باستاني و ميراث فرهنگي كوشيده اند. حفظ تك تك پل هاي ايتاليا از طعمه ي آتش و خشم در جنگ جهاني و .... حكايتي است خواندني. همچنين است حكايت حفظ نقاشي ها و ديگر آثار هنري در تلاطم هاي بسيار شهرهاي ايتاليا در گذر تاريخ. اگر آن هوشمندي و آينده نگري آن افراد نبود ايتاليا امروز اين همه درآمد توريستي نداشت.

پی نوشت: آن چه که نقل کردم دو سه مورد urban legendبود که شاید اصلا حقیقت تاریخی نداشته باشند. سر فرصت باید در این باره تحقیق کرد. اما چه این داستان ها حقیقی باشند چه تخیلی متاعی هستند برای جذب توریست. تور لیدر می تواند داستان را تعریف کند و بعد هم بگوید داستان ساختگی است. باز هم توریست ها خوششان می آید و می روندبه دوستان خود تعریف می کنند و به این ترتیب تبلیغ خودجوش مردمی برای رونق توریسم می شود. به علاوه این داستان ها نشانگر آن هستند که چه نوع داستان هایی مقبول می افتد. در هر صورت باید کوشید تا در گذر زمان و حوادث میراث فرهنگی مان بیشتر زخم نخورد.

پی نوشت دوم: علم مردمشناسی علمی مهم هست. متاسفانه من عالم به این علم نیستم و قبول دارم تحلیلی هم که در بالا کردم ضعیف و ناقص است. اما باز یک مقدار پخته تر از تحلیل هایی است که در یادداشت های دیروزم به آنها اشاره کردم. امیدوارم این یادداشت های من باعث شود لزوم تحلیل مردمشناسانه ی علمی و درست و حسابی حس شود. به کاربردن ادبیات لمپنی را با مردمشناسی عوضی نگیریم. قهرمان سازی را هم همین طور.

پی نوشت سوم: شک علمی را هم فدای علایق و خواست های درونی نکنیم."زینب پاشا" هم زن بود و هم تبریزی!طبیعی است که منجوق از ته دل دوست داشته با شد حماسه ها یی که در مورد او سروده شده قلابی نباشند. اما دروغ هرچه دلربا وفریبنده باشد باز به زیبایی حقیقت نیست. فضای جامعه طوری است که خیلی وقت ها در ناخود آگاهمان می خواهیم در مورد برخی دروغ ها شک نکنیم. بر ناخودآگاهمان مسلط باشیم که این تسلط از دلاوری های قهرمانان اسطوره ای مان شجاعت و درایت بیشتری می طلبد! و کمتر از آن ارزشمند نیست!